خیلی وقت بود که دست راستم را از شیشهی ماشین بیرون نینداخته بودم. خیلی وقت بود که با انگشتهای دست راستم هوا را چنگ نزده بودم. شاید چند ماه میشد که دست راستم این همه یله و رها نشده بود. خیلی وقت بود که این طور بیخیال سوار ماشین نشده بودم و خودم را نسپرده بودم به راندن کسی که مطمئن باشم از راندنش. حالیم نبود که چند تا سرعت میروی و روی دور موتور چند دنده سبک میکنی. حتم سرعت داشتی که از همهی ماشینهای بزرگراه جلو میزدیم و باد آن طور ملس از لای انگشتهایم رد میشد. سرم را از پنجره بردم بیرون و باد مثل آب روی صورتم شره کشید و بعد مثل بچهی آدم نشستم کنارت. گفتم: چه میکنی؟
گفتی: نمیدونم. روزا از دانشگا که برمی گردم میشینم تو خونه. میشینم کنار آشپزخونه و همین جوری زل میزنم به در و دیوار. یهو میبینم شب شده. یهو میبینم نصفه شب شده و من همون جوری نشستم و هیچ گهی هم نخوردم. فقط زمان گذشته.
گفتم: حیرانی. حیرانی. حیرانی.
بینزین زدن بهانهی خوبی بود. رفتیم پمپ بنزین. بنزین سوپر زدی. ۳۰لیتر بنزین سوپر را ریختی توی خیک ماشین و گازش را گرفتی و گفتی: چه کنیم حالا؟
گفتم: همین جوری آروم بریم.
گفتی: تو چه میکنی؟
گفتم: خیلی وقته بنزین سوپر نزدم. نمیدونم چرا. به خاطر پولش نبوده. شاید هم بوده. نمیدونم. یادم نمییاد آخرین باری که بنزین سوپر زدم کی بود. ولی خیلی وقته دلیلی برای بنزین سوپر زدن ندارم. بنزین سوپر بزنم که چی بشه؟ موتور ماشین جون بگیره و کاربراتش شسته شده. چه توفیری میکنه؟ میدونی چی میگم؟ زندگیم هم همینه دیگه.
گفتی: درسا خوب پیش میره؟
گفتم: نمیدونم. روزام همه ش گه میشه. روی ۳ساعت، ۳ساعته و نیم فقط میرم و مییام. اونم از راههای تکراری. دیگه آدمای توی مترو رو هم میشناسم. مثلن یه مرد کچله ست که همیشه کت و شلوار میپوشه. صبحا ساعت ۷ مییاد سوار مترو میشه و بعد ایستگاه میدون حر پیاده میشه و عصرا هم ساعت ۶ مییاد ایستگاه حر و میبینمش. یا یه مرده ست که صبحا میبینمش. همیشه یه کتاب کوچیک همراهشه. بیشتر اوقات این کتاب کوچیکه کتاب دعاست. دعا جامعهی کبیره یا چه میدونم جزء سی قرآن. یا یه پسر خیلی چاق و گنده ست توی ایستگاه بیآر تی. صبحا این بیچاره مراعات بقیه رو میکنه و به زور سوار اتوبوس نمیشه. مث من یه عالم میمونه تا یه اتوبوس خالی بیاد. میدونی چیه؟ همهی این آدما برای من دیگه آشنا شدن. ولی بعید میدونم من برای کسی آشنا شده باشم...
آرام خیابان دماوند را پایین میرفتیم. خیابان دماوند خلوت بود. پروژکتورهای زرد رنگ روشنش کرده بودند. چیزی نگفتی. توی لاین سبقت پیکانی تک و تنها برای خودش با سرعت رد شد. خندیدیم. فنرهاش را خابانده بود و کف زمین را میبوسید و میرفت... من موقع حرف زدن روبه رو را نگاه میکردم. تو هم موقع حرف زدن به روبه رو نگاه میکردی و به آینههای ماشین.
گفتی: همه جا تاریکه.
گفتم: آره. بدجور.
از سه راه تهرانپارس پیچیدی به سمت فلکه اول. گفتم: ولدالزنا تو این مملکت زیاد شده. آخریشو همین ۲ساعت پیش دیدم. سر چهارراه که داشتم مییومدم از یه تاکسی یه دختره پیاده شد. شال قرمز داشت. باد میزد توی موهاش و شالش یه بار افتاد. یه زانتیاهه براش بوق زد. محل نداد. زانتیاهه خپ کرد گوشهی خیابون و دختره منتظر ماشین شد. زانتیاهه چراغشو خاموش کرد و اومد سمت دختره. بازم دختره محل نداد. زانتیاهه این قدر موند تا یه تاکسی سبز اومد و دختره رفت. بعد مرتیکه عوضی درست موقعی که داشتم از خیابون رد میشدم پاشو رو گاز فشار داد. میخاست منو بزنه و زیر کنه... مادر خراب...
گفنی: اون جا هم زیاده. تهرانی زیاد مییاد اون جا... چی کارشون کنیم؟
ضبطت را روشن کردی. اولش نفهمیدم که کی دارد چی میخاند. گفتم: دلم پول میخاد.
بعد فهمیدم. نوای آهنگ را فهمیدم. مهران مدیری بود. آهنگ هم نفسش.
گفتم: چه قدر از این آهنگ خوشم مییومد. از اون آهنگاست که آچ مزم میکنه.
خفه شدم. گذاشتم بخاند. شیشهی ماشین را دادم بالا. خاستم بگویم: خیابونای تهران لجنزارند. بوی گند میدن. تنگ و باریک وسیاه. با یه عالم ماشین که لجنها رو انبوه و انبوهتر میکنن. خاستم بگویم: از فلکه اول و دوم نرو. ترافیکه. لجنهای توی خیابون شتک میزنه به رکاب ماشینت. کثیفش میکنه... ولی مهران مدیری میخاند:
آسمون رویا، امشب گرمه از تب من.
ماه آرزوها، اومده تو شب من.
عطر شرم بوسه، رو لبهای بستهی باد.
غیر از یه نوازش، دل من، دل تو، دل ما،
دل همه آدما مگه چی میخواد؟
آچ مز شدم دیگر. گفتم: نگه دار. ویتامینه میخوری؟
گفتی: باشه.
رفتم یک ویتامینهی مخصوص با ۲قاشق خریدم. توی بستنی فروشی آنی که پول میگرفت با یکی دیگر دعوایش شده بود و آن دیگری خدا و پیامبر را قسم میخورد که آن کار را نکرده و بستنی فروش اخمو و ترش بود و رد میکرد حرفهایش را. فحش خار مادر هم میداد آخر شبی. آخرش مرد برگشت گفت: گور بابای خدا و پیغمبرو کردن اصلن. چه جوری بگم من این کارو نکردم؟!
ویتامینه را گرفتم. سوار شدیم. آرام رفتی. آن قدر آرام که تا رسیدن ما به چهارراه چراغ قرمزش سبز شد. رفتیم توی یک پارک تاریک، روی یک میز شطرنج نشستیم و از دو طرفش قاشق زدیم و شروع کردیم به خوردن... شب به نیمه رسیده بود. حرف هام ته نکشیده بود. خیلی چیزها میتوانستم بگویم. ولی خسته شده بودم. در سکوت ویتامینه را خوردیم. موزها و آناناسها و مغز پستهها و مغز گردوها و... دیگر نمیتوانستم ادامه بدهم. گفتم: حال ندارم صبح حموم واجب بشوم.
خندیدی. گفتی: منم.
زیاد آوردیم. چارهای نبود. کمی دیگر هم نشستیم. گفتم: برویم.
گفتی: باشه.
رساندی من را در خانه. گفتم: ایشالا درست بشه و خوب پیش بری.
گفتی: تو هم.
خداحافظی کردیم. باران هم ریز ریز شروع به باریدن کرد.
جادهی قزوین الموت، بعد از رجایی دشت
جادهی قم دلیجان، روستای حصارسرخ

بدن در جامعهی پست مدرن تعریف متفاوتی با گذشته پیدا کرده است. همان طور که الین بالدوین وهمکارانش در «مقدمهای بر مطالعات فرهنگی» به نقل از ویکتور ترنر مینویسند: «ما نه تنها بدن داریم و باید نیازهای غذایی و بهداشتی آن را پاسخ دهیم، بلکه ما بدنهایمان هستیم، زیرا بدن ما حمل کنندهی وجود فردی ماست. هستی ما به منزلهی انسان در این جهان بر بدن ما قرار دارد که با مرگ آن فردیت ما نیز میمیرد. از این رو بدن هم سوژه و هم آبژه است.» در این تلقی از بدن، برخلاف نگرش سنتی که انسان را محدود به اندیشه میکرد، چنان که مولانا میگوید:
ای برادر تو همه اندیشهای
مابقی خود استخان و ریشهای
انسان پسامدرن، استخان و ریشه را هم جزیی از خود یا عین خود میشناسد. از این رو میخاهد در فرآیند فردی شدن، بدن خود را فردی کند و آن به منزله پایگاهی برای بروز و ابراز خلاقیتهای خیش به کار گیرد. جوان ایتوایستل در «بدن مد شده»، به نحو دیگری این موضوع را تحلیل و بیان میکند. در فرهنگ کنونی بدن به پایگاه هویت فرد تبدیل شده است. ما بدن خود را به منزله چیزی متمایز از دیگری میفهمیم که حامل و دربردارندهی هویت ماست و مکانی برای تجلی بیان شخصی ما از خیشتن. از این رو بدن خود را به گونهای ملبس میکنیم که منحصر و یگانه بودن ما را نشان دهد. اما در جامعهی پست مدرن هویتها دیگر ثابت نیستند بلکه همان طور که «گیدنز» میگوید فرد هویت بازتابی دارد و فرد هر لحظه تحت تاثیر اطلاعات و دانش نوین، شیوهی زندگی و هویت خود را تغییر میدهد. در چنین فضای اجتماعی است که لباس استعارهای از هویت بازتابی و متغیر ماست.
تعارضهای موجود دربارهی لباس در جوامع سنتی در عصر حاضر نیز تعارض میان انسان فردی شده و خاهان رهایی از قالبهای تعریف شده پیشین و سنت و نیروهای پشتوانهی آن است. به همین دلیل است که میبینیم مهمترین و گاهی خشونت بارترین نزاعها و درگیریهای سنت و مدرنیته در مسائل مربوط به بدن به وجود میآید. زیرا فرد امروز بدن خود را حق مسلم و جزیی از اموال و داراییهای شخصی خیش و آن را پایگاه فردیت خود میشمارد...
مردم نگاری سفر/ نعمت الله فاضلی/ نشر آراسته/ صفحهی ۱۲۹و ۱۳۰
برچسبها: بدن, گشت ارشاد, مردم نگاری
اولین دیدارم با استاد راهنمایم روز پرخاطرهای بود. یکی از ماجراهایم این بود که استادم گفت: «آقای فاضلی در دانشگاههای غرب استاد و دانشجو رابطهی برابری دارند و بین آنها سلسله مراتب اجتماعی استاد و دانشجو وجود ندارد. من و شما پروژهای را با هم پیش میبریم. من هم از شما میآموزم. بنابراین اولن مرا به اسم کوچکم یعنی ریچارد صدا کن و من هم تو را نعمت صدا میزنم. ثانین...»
گفتم: «آقای دکتر تمام حرفهای شما را قبول دارم جز صدا کردن شما با اسم کوچکتان. خودم استاد دانشگاه بودهام و میدانم اگر دانشجویانم در کلاس مرا نعمت صدا میکردند برایم توهین بزرگی بود...»
گفت: «نه جانم. اینجا اسم کوچک افراد توهین آمیز نیست؛ و رسم دانشگاه همین است. شما هم وقتی در رم هستید باید مطابق رسوم رمیها زندگی کنید.»...
بعدها وقتی دیدم حتا خبرنگار بیبی سی در مصاحبهی تلویزیونی با تونی بلر نخست وزیر را «تونی» خطاب میکند دریافتم اسم کوچک در این فرهنگ دیگر کوچک نیست. تاکید غربیها بر اسم کوچک دارای منطق فرهنگی ویژهای است. اسم کوچک معرف فردیت ماست و اسم خانوادگی تعلق ما به خانواده و اجتماع را میرساند. در جامعهی فردی شده که فردگرایی به اوج خود رسیده است، افراد دوست دارند با آنچه معرف فردیتشان است شناخته شوند نه با آنچه اجداد و سنتها و اجتماعشان را معرفی میکند. علاوه بر این در یک جامعهی دموکرات که فرآیند دموکراسی به لایههای اجتماعی نفوذ کرده است، به تدریج کنیهها و افاب که جهت تعیین مرزهای اجتماعی و تعلقات گروهی و طبقاتی وضع شدهاند اهمیت خود را از دست میدهند. از این رو در غرب امروز القاب دکتر و مهندس و فامیلیها و کنیهها به کلی رنگ باختهاند و بسیار مضحک است که افراد را با القاب صدا کنیم. عکس این ماجرا نیز درست است. یعنی هر چه جامعه سنتیتر و غیردموکراتیکتر است، تمایل به القاب و کنیهها بیشتر است. در دورهی قاجار تمام صاحب منصبان القاب دوله و سلطنه و غیره داشتند...
مردم نگاری سفر/ نعمت الله فاضلی/ نشر آراسته/ صفحه ۴۰۷و۴۰۸
برچسبها: فردیت, مرا به اسم کوچکم صدا بزن, مردم نگاری
هر دانشکدهای برای خودش یک دفتر انجمن اسلامی و یک شورای مرکزی انجمن اسلامی دارد. دانشکدهی معدن، متالورژی، مکانیک و برق و شیمی و عمران و... اعضای شورای مرکزی انجمن اسلامی هر دانشکده با رای مستقیم بچههای همان دانشکده انتخاب میشوند. کاندیدها باید قبلش مورد تایید انجمن اسلامی دانشکدهی فنی که در مرتبهای بالاتر از انجمنهای هر دانشکده قرار دارند رسیده باشند. ۲هفته پیش بود که عباس اسم کاندیدهای انتخابات دانشکدهی معدن و صنایع و نقشه برداری را آورد توی جلسهی انجمن فنی. گفت که به خیلیها گفتم که بیایید کاندید شوید. اما فقط ۷نفر آمدند. تک تک اسمشان را خاند. معرفیشان کرد. سابقهشان را گفت. بچههای انجمن فنی هم بنا را بر این گذاشته بودند که کسی را رد صلاحیت نکنند. پس هر ۷نفری که کاندید شده بودند تایید شدند و قرار شد انتخابات به مسئولیت من در روزی که میتوانم برگزار شود.
قرار شد که روز یکشنبه که امروز باشد انتخابات را برگزار کنم. صبحش عباس اسمس زد که امروز برگزار میکنی دیگه؟ و من هم جواب دادم که اکی. ساعت نه و نیم صبح بود که قرار گذاشتیم که برویم توی انجمن اسلامی دانشکدهی معدن تا مقدمات را فراهم کنیم. تعرفههای برگ رای را نداشتم. اسمس زدم به خانم میم که برایم تعرفه بفرستید. لطف کردند و تعرفههای ۷نفره با سربرگ معدن، صنایع و نقشه برداری (سه رشتهای که در یک ساختمان و یک دانشکده جمعاند) برایم ایمیل کردند. عباس هنوز صندوق رای را درست نکرده بود. او مشغول درست کردن صندوق بود و من هم میخاستم اینترنت گیر بیاورم که فایلهای برگ رای را بگیرم و پرینت بگیرم. ازش پرسیدم که وایرلس داری؟ گفت اینجا نمیگیره. برو جلوی قرائتخونه. پرسیدم که پسورد میخاد؟ گفت: آره.
غر زدم که این چه کاریه؟ برای چی برای اینترنت وایرلس دانشکده پسورد میذارن؟ اه.
یکی از دخترهای معدن پسوردش را گفت. از آن دخترها بود که شل و ول حرف میزنند. این یکی سریع هم صحبت میکرد. نفهمیدم چه گفت. ازش خاستم که تکرار کند. باز هم نفهمیدم. با کمال شرمساری ازش خاستم که برایم پسورد را روی یک تکه کاغذ بنویسد. چیزی نگفت و حتا نخندید. خیلی مطیعانه این کار را برایم کرد... خلاصه تا ساعت ده و نیم مشغول پرینت گرفتن تعرفهها و اسامی کاندیدها و اطلاعیههای برگزاری انتخابات انجمن اسلامی بودیم. چند دقیقه مهر زدن برگهها و جدا کردنشان از هم طول کشید. کارهای کوچکی بودند. ولی همیشه کارهای کوچک وقت زیادی از آدم میگیرند. عباس کلاس هم داشت و کمی هم اعصابش خرد شده بود که چرا این جور کارهای کوچک این همه وقت میگیرند؟!
توی سایت معدن که برای پرینت گرفتن رفته بودیم اطلاعیهای دیدم که نوشته بود کسانی که میخاهند دانلود طولانی مدت داشته باشند از کامپیوترهای ردیف اول سایت استفاده کنند. برایم جالب بود. مسئول سایت دانشکدهی معدن برای دانلود بچهها احترام قائل شده بود. توی دانشکدهی مکانیک اطلاعیهای با این مضمون ولی به شکل تهدید نوشته شده که برای موارد شخصی دانلود نکنید و در صورت مشاهده اکانت شما قطع خاهد شد و.... یک دانشگاه و این همه تفاوت در خدمات یک سایت و اتاق کامپیوتر معمولی... مهرداد گفت که رکورددار دانلود در معدن یکی از بچه هاست که در طول ۳سال ۲۳ ترابایت دانلود کرده. گفت که این بشر فقط برای دانلود میآمده دانشگاه و اصلن درس هم نخاند و با مدرک فوق دیپلم از دانشگاه اخراج شد!
محلی که از همه بیشتر در رفت و آمد بچههای معدن و صنایع و نقشه برداری باشد روبه روی بوفه بود. میزی هم آنجا بود. صندوق را گذاشتیم و جا گیر شدم. من و عباس از هم پرسیدیم آخر این چه انتخاباتی است؟! ۷نفر کاندید شده بودند و ۷نفر هم باید انتخاب میشدند. عباس گفت: خودت هم میدونی که این ۷نفر هم به زور آمدهاند کاندید شدهاند. راست میگفت. کلی با این و آن حرف زده بود تا توانسته بود ۷نفر را راضی کند که شما بیایید و شورای مرکزی شوید و فعالیت کنید. فعالیتهای انجمن اسلامی دانشکدهها بیش از آنکه سیاسی باشد فرهنگی است. برگزاری جشنهای سالیانه و عیدانه، برگزاری کلاسهای آموزشی، برگزاری حلقههای مطالعهی کتاب، چاپ نشریههای درون دانشکدهای و ازین حرفها. ولی واقعن برای همین کارها هم کسی نمیآمد وارد انجمن اسلامی بشود. چرا؟!
راستش جواب چرای این سوال خیلی مفصل است. قبل از اینکه نام انجمن اسلامی و سایهی سیاست باشد، دلیلش رخوت و بیمیلی همهی دانشجوها به هر گونه فعالیت اجتماعی است. شاید یکی از ثمرات ناچیز سال ۸۸ و سرکوبهای گستردهی حکومت در دانشگاه رخوتی بود که برای هر گونه فعالیت اجتماعی (حتا از نوع خیرخاهانه) برقرار شد... درازرودگی نکنم. در ادامه بیشتر میگویم. میخاهم وقایع یک روز انتخاباتی را شرح بدهم...
پشت صندوق نشستم و همان اول کار ۲-۳نفر از بچههای معدن و صنایع آمدند. شماره دانشجوییشان را نوشتم و آنها هم رایشان را دادند. در جریان بودند که چرا فقط ۷نفر کاندیدند و چرا فقط ۷نفر میروند و غری نزدند. بعد از آنها ۲تا پسر آمدند. یکیشان رای داد. از آن یکی پرسیدم رای میدی؟ شماره دانشجوییتو بگو.
برای خودم دفتر دستک هم راه انداخته بودم و برگ رایها را زیر میز جاسازی کرده بودم و تا کسی شماره دانشجویی نمیگفت بهش برگ رای نمیدادم!
شک داشت. گفت: رای بدم؟!
گفتم: رشته ت مگه معدن نیست؟!
گفت: چرا... ولی... رای بدم؟! همه شونو نمیشناسم.
گفتم: اونی که میشناسی بهش رای بده.
دو به شک بود. تردید داشت. برگه رای را هم در آوردم و گذاشتم جلوش که این قدر ناز نکند. برگ رای را دستش گرفت و بعد یکهو انگار که به چیز نجسی دست زده باشد گذاشتش روی میز و گفت: نه. من رای نمیدم. من رای نمیدم.
و رفت! حالتش برایم جالب بود. انگار با خودش تصمیم قاطع گرفته بود که توی عمرش دیگر هیچ وقت رای ندهد و در هیچ رای گیریای شرکت نکند!
مدتی گذشت. کسی نمیآمد رای بدهد. همه رد میشدند. همه به بالای سرم که اطلاعیهی برگزاری انتخابات انجمن اسلامی دانشکدهشان بود نگاه میکردند و رد میشدند میرفتند. بعضیها تلاش هم میکردند که یک وقت نگاهشان با نگاه من تلاقی پیدا نکند که مجبور شوند بیایند رای بدهند. برایم عجیب بود. از خودم میپرسیدم چرا اینها همه رد میشوند؟ شاید تقصیر قیافهی من است! شاید به خاطر این موهایم است که زیادی بلند شدهاند و فر خوردهاند و چرب شدهاند و زشت... شاید.... از همه جالبتر پسری بود که پشت ستونی قایم شده بود و یک چشمی داشت از پشت ستون اطلاعیهی بالای سرم را میخاند. یک جوری پشت ستون خودش را پنهان کرده بود که انگار نمیخاهد من ببینمش و بفهمم که او هم هست. دیدم خیلی بیکارم. کتابی درآوردم و مشغول خاندنش شدم. توی کتاب فرو رفتم و دیگر به اینکه همه از کنار میز رد میشوند فکر نکردم. بعد از یک ساعت ۳-۴نفر دیگر که آنها هم از ماجرای انتخابات انجمن اسلامی دانشکدهشان خبر داشتند آمدند و رای دادند. آقایی داشت میرفت که اطلاعیه را دید. ترمز گرفت و آمد سر میز. ازم پرسید که چه خبره؟ برایش توضیح دادم. بعد خاستم شماره دانشجوییش را بنویسم که پرسید: چند نفر باید برن تو؟ گفتم: ۷نفر. بعد پرسید: کاندیدا چند نفرن؟ گفتم: ۷نفر.
عصبانی شد. خودکار را پرت کرد روی میز و گفت: مسخره کردید؟ فکر کردم رای من تاثیر میذاره.
و رفت. حتا صبر نکرد که برایش توضیح بدهم که کسی کاندید نشده است و تقصیر ما نیست و این ۷نفر ۵نفرشان اصلی میشوند و ۲نفرشان علی البدل و این حرفها. راست هم میگفت. انتخاباتی نبود در اصل.... بعد از او در جواب سوالهای مشابه حتمن میگفتم که ۵نفر اصلی و ۲نفر علی البدل...
در این حیص و بیص که کسی نمیآمد حواسم هم به رفت و آمدهای توی راهرو جمع بود. دیالوگهای گذری را میشنیدم و هر از گاهی برای کسانی که رد میشدند قصه هم میبافتم. ۳تا دختر داشتند رد میشدند. دیالوگشان را شنیدم:
-دیروز از ساعت هفت تا هشت داشتم آرایش میکردم.
-کجا؟
-همین دانشگاه. دیر شده بود دیگه.
بقیهی حرفهایشان را نشنیدم.
چند دقیقه بعد ۳-۴پسر روی پلههای روبه رو نشستند و شروع به حرف زدن کردند. بعد از چند لحظه دختری از بالای پلهها به سمتشان آمد. هر کدامشان شروع کرد به تکه انداختن که: عجب پهلوونی. مثل کردا می مونه. با آسانسور مییومدی پایین و.... دختر بهشان خندید و رد شد ازشان.
عباس هم سروکلهاش پیدا شد. رفت از بوفه ساندویچ خرید و دو نفری نشستیم پشت میز و ناهارمان را خوریدم. غر زدم که مشارکت سیاسی بچه هاتون خیلی پایینه.... مشارکت سیاسی اجتماعی نداریم اصلن! عباس گفت: سال دیگه دوباره انتخابات ریاست جمهوری که میشه دوباره انجمن خاهان زیاد پیدا میکنه، صبر کن ببین.
گفتم: من که چشمم آب نمیخوره...
چند نفر دیگر هم که توجیه (!!) بودند آمدند و رای دادند. یکیشان البته تیکه انداخت که از روی لیست کاندیدها به تعدا بچهها کپی میگرفتید مینداختید تو صندوق راحتتر بودید. کاری نمیتوانستم بکنم. مسئولیتش را انداخته بودند گردن من و باید تا آخرش میایستادم!
بعد از عباس سعید آمد و کنارم نشست. برایش نالیدم که فعالیت غیر درسی چه برسه به سیاسی اجتماعی کردن توی این دانشکده مثل همزمان فشردن گاز و ترمز میمونه. تو میخای یه کاری کنی، وارد یه تشکل میشی، ولی این قدر برات محدودیت میذارن و این قدر تهدیدت میکنن که هیچ کاری نمیتونی بکنی...
گفت: آره... دیگه هیش کی براش مهم نیست. دنبال دخترن و پارتی و سیگار و چیزکلک بازی و نمره و...
گفتم: حالا همه این جوری نیستن. ولی اینی که می گی یه بدی دیگه ای هم داره. مثلن می ری تو مترو کتاب درمی یاری شروع می کنی به خوندن. بعد دور و بری هات عین بز نگات می کنن. هیش کی نمی کنه محض رضای خدا یه ورق روزنامه بخونه. تو شروع می کنی به خوندن. می دونی بدیش چیه؟ بعد جو می گیردت. فکر می کنی تو چی هستی و کی هستی که داری کتاب می خونی و بقیه هیچی نمی خونن. مغرور می شی. دیدت از بالا می شه... فکر می کنی بقیه کودن اند که کتاب نمی خونن... این جوری بدتر می شه... این نومیدانه تر می شه...
بعد از او فرشاد آمد. تازگیها نشسته بود جنگ و صلح را خانده بود. خوشحال شدم. بیخیال انتخابات نشستیم به حرف زدن در مورد تالستوی و اینکه چه قدر این مرد توی جلد سوم جنگ و صلح مزخرف میگوید. ولی او هم مثل من از ناتاشا خوشش آمده بود. بعد از رستف نالید. گفت چه قدر این موجود احمق بود. اون تیکه هاش که رستف از عشقش به تزار حرف میزد و برای تزار میمرد و جان بر کفِ او بود حالم به هم خورده بودها. اعصابم خرد شده بود. آخه اون مرتیکهی احمق تزار چی داشت مگه؟ گوسفند بود. این تالستویه هم وسطاش اومده بود از تزار تعریف کرده بود. همه میدونن تزار احمق بوده که با ناپلئون جنگیده. این ولی چی میگه....
یادم رفت که بهش بگویم امثال رستف و عشقهای آن جوری به شاه و پادشاه تو هر دورهای وجود داره. به زمونهی ما هم نگاه کن. همین دور و بر ما... یادم رفت این را بگویم. صحبت این را پیش کشید که میخاهد آبلوموف را بخاند. گفتم من از خاندن این کتاب میترسم راستش. خودم به حد کافی گشاد هستم. حالا همچین کتابی هم بخانم دیگر واویلا میشوم. خندید و گفت: حیف که دیگه باید برای کنکور آماده شم و دیگه نمیرسم که رمان بخونم... این لعنتی کنکور ارشد...
بعد از اینکه چند نفر دیگر هم با تشویق چند تا از بچهها آمدند دوباره راهرو خلوت شد. یک دفعه دیدم یکی از کاندیدها که خانمی است که سلام عیلک داریم با هم آمده نشسته پشت میز دفتر مشقش را هم باز کرده شروع کرده به نوشتن. بهش میگویم: خانم. حضور شما سر میز انتخابات تخلفهها. محلم نمیدهد. سروکلهی کسی هم پیدا نیست که حضورش به اسم تبلیغ باشد. از آن طرف انتخابات حساسی هم نیست که مته به خشخاش بگذارم. اما دارد قانون شکنی میکند و این حالت را دوست ندارم. درست است که این قانون شکنیاش الان هیچ ضرری ندارد و انتخابات به آن معنا نیست که بخاهم محکم باشم، اما احترام به قانون چه میشود پس؟! با خودم کلنجار میروم که محکمتر چیزی بگویم یا نه. از همین جاها ست که شروع می شود خب... که محمد میآید. خوش و بش میکنیم و میایستم و حرف میزنیم. در و بیدر حرف میزنیم.
از اینکه کسی نیامده کاندید بشود و کسی هم نمیآید توی انتخابات شرکت کند حرف میزنم. ازین که وقتم را دارم تلف می کنم و ناراحتم... میگوید: میترسن. همه میترسن. بعد میگوید مثلن همین فاطمه. یه بار رفته بودن در خونهی فقرا غذا و مایحتاج و این حرفها بدن و کار خیر کنن. بعد پلیس به شون گیر داده که کجا میرید و از طرف کی هستید؟ اینها هم گفتن که از طرف انجمن اسلامی و پلیس هم استعلام گرفته از مرکز و بعد دستگیرشون کرده. سر همین فاطمه که اصلن دور و بر انجمن نمییاد. همه میترسن.
چیزی نمیگویم. فقط میگویم: که ترس آدم را فلج میکند. بد هم فلج میکند...
محمد از بوفه نوشیدنیای میگیرد و خسته نباشید میگوید و میرود.
تا ساعت سه و نیم- سه و چهل و پنج دقیقه میمانم. چند نفر دیگر هم در لحظات آخر میآیند و رای میدهند. بیشتر تریپ رفاقتی میآیند. انگار که خودکاندیدها به دوستهایشان اسمس دادهاند که بیایید رای بدهید دیگر و اینها هم آمدهاند. خلاصه، صندوق و دفتر و دستک را جمع میکنم. اسامی کاندیدها را که روی میز چسباندهام میکنم. میروم توی دفتر انجمن اسلامی معدن و صنایع. یکی از بچههای سال بالایی معدن هم که در دورههای قبل انجمن بوده میآید و با کمک او رایها را میشماریم.
اسامی کاندیدها را روی بورد مینویسم. او اسمهای روی هر برگه را میخاند و من هم مثل انتخابات فدراسیونهای ورزشی ایران جلوی هر اسم یک مربع میسازم و این جوری نفرات اول تا هفتم را مشخص میکنیم. دو نفر علی البدل مشخص میشوند. مینشینم صورت جلسه مینویسم و گزارش که چند نفر شرکت کردند و کی بیشتر رای آورد و رایها به ترتیب این جوریها بوده. وقتی تمام شد از پسری که برای شمردن آراء کمکم کرده بود میخاهم که به عنوان شاهد امضا کند. امضا میکند. اما اسمش را نمینویسد. میگویم: چرا اسم تو نمینویسی؟
میگوید: نمیخام. این گزارشه شاید به دست مسئولای دانشگاه برسه. دوست ندارم اسمم جایی بره...!!!
ترس... ترس... ترس... فقط ترس؟! چرا ترس؟ مگر جشن برگزار کردن ترس دارد؟ مگر کتاب خاندن ترس دارد؟ مگر حلقه ی بحث و گفت و گو راه انداختن ترس دارد؟! انتخابات تمام شد و نتایجش هم مشخص شد. اما سوالی که برایم ایجاد شده بود جواب مشخص و واضحی پیدا نکرده بود... چرا دیگر بچههای هیچ گونه رغبتی برای فعالیت کردن آن هم از نوع اجتماعی محض و نه حتا سیاسی ندارند؟ چرا این قدر بیرغبت بودند که کاندیدها این قدر کم بود؟ چرا این قدر رخوت؟ چرا توی انتخاباتی که هیچ چیزش از بالا و فرمایشی نبود و هیچ منفعتی برای هیچ شخصی و گروهی نداشت باز هم کسی شرکت نمیکرد؟! به کاندیدها نگاه کردم. هیچ کدام شان آدم ایدئولوِژیکی هم نبودند اصلن... ولی...
برچسبها: انچمن اسلامی, انتخابات, مردم نگاری, رخوت
امروز رسیدم به صفحهی ۳۸۰. هنوز نصف نشده است. خسته کننده نیست. فقط خیلی زیاد است. و زیاد بودنش هم به نظرم طبیعی است.
توی شهر کتاب بود که دیدمش. خاستم همان موقع بخرمش. همان صفحهی اول و پشت جلدش را که خاندم اسیرش شدم. همان چیزی بود که خوشم میآمد. یک جور سفرنامه با تمام جزئیات از یک متخصص مردمشناسی. شرح سالهای تحصیلش در لندن و تجربههایش از جامعهی بریتانیا و فرهنگ غرب. کتاب را که ورق زدم دیدم آمریکا و ایتالیا و اسکاتلند و خیلی جاهای دیگر هم توی عنوانهای فصلها هستند. گران بود. ۱۸۰۰۰تومان. صبر کردم تا عباس بهم حال بدهد و بخردش...
حالا چند روزی هست که نشستهام دارم از دکتر نعمت الله فاضلی درس یاد میگیرم. مو به مو نوشتنش را دوست دارم. از همان سفر خداحافظی از خانوادهاش از روستای زادگاهش تا ورودش به لندن و روزهای اول اقامت و مترو سوار شدن و در خیابان راه رفتن و به بازار رفتن و مریض شدن و دکتر و بیمارستان رفتن و همه چیز را گفته. خیلی با حوصله و دقیق نشسته گفتوگوهایش با آدمها و دیدهها و شنیدههایش را تمام و کمال نوشته. خیلی ساده هم نوشته. بیهیچ زبان ادبی و پیچیدگی و ظرافتی البته. انگار کن یک وبلاگ با مطالب خیلی طولانی را میخانی...
امروز فصل "لحظاتی با کردهای لندن در نوروز"ش را خاندم و در عجب ماندم که جمعیت کردهای جهان ۳۰میلیون نفر است و دردشان بیسرزمینی است و بعد تحلیلهای دکتر فاضلی از برگزاری جشن نوروزشان در پارک فینزبری لندن را خاندم و کلی حال کردم که این دنیای قشنگ نو در چه عوالمی دارد به سر میبرد....
توصیفهای شهر لندن و پارکها و میدانها و قطارهایش، محبوبیت خاندان سلطنتی در بریتانیا، فرق یو کی و بریتانیا و انگلند و انگلیس و اسکاتلند و ایرلند و ولز و رود تایمز و تاکسیهای انگلیس و خیلی چیزهای دیگر. این وسط تحلیلهای ساده و روشنش از جهان پسامدرن و جامعهی چند فرهنگی انگلستان هم میچسبد عجیب...
فصل گشتی در شهر تاریخی یورکش را دوست نداشتم. نشسته بود مشتی اطلاعات تاریخی رونویسی کرده بود. یک جاهایی هم حرصم میگیرد از دکتر فاضلی که چرا دوربین به دست نبوده و به جای این همه کلمه پراکنی یک جاهایی اگر یک عکس ضمیمهی کتابش میکرد به مراتب کار خودش و من را راحتتر میکرد... به خصوص که سفرنامهی ۸۰۰صفحه ایش به شدت ساده نوشته شده و خبری از توصیفهای آن چنانی که از پس بعضی مطالب (مثلن زباییهای باغهای کیوی لندن) بربیاید درش نیست...
خلاصه همچنان مشغول این کتاب و یادگرفتنم...
مرتبط: مردم نگاری سفر
برچسبها: مردم نگاری, کتاب ها
پاری اوقات میشوم یک مرد سربی. سنگین میشوم. خیلی سنگین. جوری که تکان خوردنم انگار ناممکن میشود. نمیتوانم خودم را جاکن کنم حتا از اتاقم بیرون بروم. مینشینم و به ملال فکر میکنم. کاری نمیتوانم بکنم این جور وقتها. حس میکنم شکمم و پاهایم تکههایی سربی هستند که هر چند بزرگ و حجیم نیستند اما سنگیناند. خیلی سنگین. میشینم وبه در و دیوار نگاه میکنم. خیلی کار کنم کتابی را کلمه خانی میکنم. مینشینم صفحههای تکراری وب را نگاه میکنم. صفحهی وبلاگی را باز میکنم و میبندمش و دوباره بازش میکنم شاید تغییری کرده باشد. اما معمولن فقط تکرار است و تکرار. میدانم که باید بروم دم در خانه قفل فرمان ماشین را ببندم. یادم رفته است از صبح که دیگر با ماشین کاری ندارم. به سختی تا مرز اتاق یعنی پنجره حرکت میکنم و میبینم طرز پارک کردن شاهکاری است برای خودش و فاصلهی چرخ ماشین تا لبهی جوغ بیش از یک متر است. صبح ماشین را همین طور پارک کردهام و ساعتها از تصمیمم مبنی بر بستن قفل فرمان گذشته است.... صبح به میم اسمس دادهام که «سلام چطوری؟» و حالا عصر شده است و هنوز جواب «خوبم. تو چطوری؟» او را ندادهام.
دقیقهها و ساعتها همین طوری میگذرند. از سنگینی زیاد به هذیان میافتم. به بعضی تجربهها فکر میکنم و مثلن سرشار از حس تصمیم میشوم. میگویم «واگنت را عوض کن.» روز قبلش سوار مترو شدهام. خاستهام ۲ ایستگاه بعد پیاده شوم. سوار واگن دوم شدهام. همان که نصفش مردانه است و نصفش زنانه. محاسباتم غلط از آب در آمده و توی واگن شلوغ است. میگویم اشکال ندارد. فقط ۲تا ایستگاه است. اما کولر واگن انگار به جای باد خنک باد گرم میزند. دستم را جلوی دریچهی کولر میگیرم. واقعن همین طوری است. کولرش خراب است و توی واگن به شدت گرم است و خیلیها هم ایستادهاند. عرقم درمی آید. گرم است. گرم است. از شیشهی بین دو واگن به واگن بغلی نگاه میکنم. به ایستگاه میرسیم. به خودم میگویم فقط یک ایستگاه مانده. شاید ارزشش را ندارد. اما بعد بدو بدو تصمیمم را میگیرم. از در واگن بیرون میزنم و خودم را میاندازم توی واگن بغلی. واگن سوم. تا واردش میشوم درهای قطار بسته میشوند. این یکی واگن خلوت است. به محض ایستادن خنکایش را حس میکنم. میخاهم همین طور یک ایستگاه باقی مانده را بایستم. به همین هم راضیام. در مقایسه با واگن شلوغ و گرم قبلی.... ولی جلوی پایم صندلیای خالی است. یک ایستگاه باقی مانده را هم مینشینم و بعد که پیاده میشوم به این فکر میکنم که ارزشش را داشت. شاید نصف مسیرم را در یک واگن گرم و شلوغ گذراندم. اما نیمهی دیگر مسیر و تغییر واگن ارزشش را داشت... خطر هم داشت. توی راه عوض کردن واگن با مردی که از واگن بیرون آمده بود شاخ به شاخ شدم و نزدیک بود دیر به در واگن بعدی برسم و قطار را از دست بدهم... ولی طوری نشد....راستی چرا آدم هایی که توی آن واگن ایستاده بودند هیچ کدام شان واگن شان را تغییر ندادند؟! بعد مینشینم و به لیست کارهای نکردهام نگاه میکنم. و بعد لیست کتابهای نخانده و بعد میبینم غروب شده و من هنوز قفل فرمان ماشین را نبستهام...
برچسبها: واگن, تغییر, عصر جمعه
«ذهن ما نتیجهی هزاران و یا شاید میلیونها سال کار است. در هر جملهای تاریخی دراز نهفته است، هر کلامی که به زبان میآوریم تاریخی عظیم دارد، هر تمثیل و مجازی آکنده از نمادهای تارخی است. اگر حقیقتی در آنها نبود، هیچ مفهومی را افاده نمیکردند. واِژههای ما حامل کل تاریخی است که زمانی کاملن زنده بود و هنوز در تک تک انسانها ادامهی حیات میدهد. با هر واژهای یک تار یا یک پود تاریخی را در همنوعانمان به ارتعاش درمی آوریم؛ و ازین رو هر کلامی که به زبان میآوریم تاروپود همزبانان ما را به لرزه درمی آورد. بعضی از اصوات در سراسر کرهی زمین معنا دارند. مثلن اصوات ترس و وحشت بین المللیاند. جانوان اصوات ترس گونههای متفاوت با خود را درمی یابند. زیرا تاروپودشان یکی است...»
تحلیل رویا/ نوشتهی کارل یونگ/ ترجمهی رضا رضایی/ نشر افکار/ ص۱۴۶
@@@
«ذهن ما مایل است همان گونه بیاندیشد که اندیشیده است. و احتمال اینکه مثل پنج یا ده هزار سال پیش فکر کند به مراتب بیشتر است تا طوری فکر کند که سابقه نداشته است. تصورات و ایدههایی که طی قرنها زنده ماندهاند احتمال بیشتری میرود که بازگردند و عمل کنند. اینها الگوهای کهن هستند؛ شیوهی عمل تاریخی، و لذا شیوهی عمومیاند...»
همان/ ص۳۱۳
برچسبها: کهن الگو, کارل گوستاو یونگ

