تبليغاتX
سپهرداد

شنبه ها تا غروب امیرآباد می مانم. وقتی از دانشکده می زنم بیرون آسمان سیاه شده. هیچ کس در دانشگا نیست. چراغ های دو طرف حوض دانشکده ی فنی روشن شده اند. فواره های حوض هنوز کار می کنند. و صدای پاشیدن آب از بالا به پایین به آدم کمی احساس می دهد. از زیر درخت ها وسط دانشکده رد می شوم و به سمت خیابان کارگر می روم. صدای فواره ی آب جایش را به صدای بوق ماشین ها و صدای لاستیک شان بر آسفالت خیس می دهد. از پیاده روی کنار دانشکده به سمت پایین سرازیر می شوم. به دختری که منتظر است تا پسر ماشینش را از پارک بیرون بیاورد نگاه می کنم. به حال شان تاسف می خورم که یک پیاده روی دونفره را رها کرده اند چسبیده اند به ماشین سواری. از تقاطع جلال و کارگر می گذرم. به چنارهای توی دانشکده ی اقتصاد نگاه می کنم که برگ های شان زردتر و پژمرده تر از برگ های چنارهای بیرون دانشکده است. یک دستم را می کنم توی جیب شلوارم. دست دیگرم کیفم است. تا برسم به انقلاب بارها و بارها کیفم را دست به دست می کنم.

تند راه نمی روم. با طمانینه می روم. هوای خنک و شفاف پاییز را بو می کنم. بوی درخت های خیس می آید. بوی سیگار و بوی عطری گران قیمت ...

از پیاده رو پایین می روم. به مغازه ها خیلی گذرا نگاه می کنم. از زرق و برق شان احساس خوبی به من دست نمی دهد. می روم.

سر راهم دسته ای چهارنفره از دخترها را می بینم. آرایش غلیظ دارند و شاید زیبایند. خرامان راه می روند. و بعد جلوی ویترین مغازه ای پرزرق و برق می ایستند تا نگاه کنند. از کنارشان رد می شوم و احساس آرمان می کنم. ابتذال شان و پوچی شان در من نوعی حس آرمانی به وجود می آورد. حس می کنم باری بر دوشم است، باری که اسمش فردا است. این ها که آینده را نمی سازن، می سازند؟ پس کی می خواهد آینده را بسازد؟ احساس وظیف و مسئولیت می کنم. به این فکر می کنم که من از در دانشکده ی فنی آمده ام بیرون، پس باید... اما بعد به شدت احساس پوچی می کنم. دست هایم را نگاه می کنم. دست هایی که لطیف اند. تابلو است به جز قلم بار سنگین دیگری بلند نکرده اند. کار بزرگی نکرده اند. از دست هایم خجالت می کشم...به روزی که گذرانده ام فکر می کنم. به کارهایی که نکرده ام. به کلاس ها و تکلیف هایی که پیچانده ام... به خودم می گویم: تو گه می خوری احساس آرمان می کنی...

به تقاطع کارگر و فاطمی می رسم و بعد پارک لاله. هیچ وقت از پیاده روی سمت پارک لاله نمی روم. مخصوصن از جلوی موزه ی فرش رد نمی شوم. نرده ها و ساختمانش را که می بینم احساس غریبگی می کنم. یاد روز ملی موزه ها می افتم. من و محمد بودیم. محمد می گفت: رادیو گفته امروز موزه ها رایگانه.

و رفتیم که موزه ی فرش را ببینیم. آن روز کلی در مورد رفتن از ایران حرف زده بودیم و بحث کرده بودیم. من مخالف بودم و او موافق. و برای تنوع در صحبت های مان تصمیم گرفتیم موزه ی فرش برویم. کسی در ورودی ساختمان نبود. به خودمان گفتیم: چون حتمن رایگانه پس کسی نیست. سرمان را انداختیم رفتیم تو. اولین فرش را داشتیم می دیدیم که آقایی آمد طرف مان: چی می خواید؟

انگار دو افغانی بی سروپا را دیده باشد. من و محمد همان طور به ان آقا نگاه کردیم. تکرار کرد: چی می خواید؟

گفتیم: اومدیم موزه نگاه کنیم.

آبدارچی که داشت رد می شد گفت: بلیط گرفتید؟

محمد گفت: مگه رایگان نیست؟!

آبدارچی گفت: برید بلیط بگیرید.

محمد گفت: مگه رایگان نیست؟!

آبدارچی داشت جمله اش را تکرار می کرد که مرد اولی گفت: ول شون کن. جوری گفت که انگار ما دیوانگانی هستیم که بهتر است به حال خود رها شوند.

گفتم: کسی نیست که در مورد فرش ها توضیح بده؟!

مرد گفت: نه.

و بعد ما از موزه ی فرش آمدیم بیرون. یک جورهایی احساس تحقیر می کردیم. محمد گفت: وقتی توی وطنت این طوری باهات برخورد می کنن...

و من چیزی نداشتم بگویم. و حالا هم که از پیاده روی سمت پارک لاله نمی روم. که اگر بروم احساس غریبه بودن بهم دست می دهد.

و بعد به بلوار کشاورز می رسم و یادم می آید که می گویند خیابان زیبایی است. اما رد می شوم و به پایین خیابان کارگز شمالی نزدیک می شوم... از تاریکی های پیاده رو می روم. برای خودم نقشه می کشم. به کارهایی که باید بکنم فکر می کنم. به بدبختی هایم فکر می کنم. احساس گرسنگی می کنم. شدیدن احساس گرسنگی می کنم. اما می روم. هر چه به میدان انقلاب نزدیک تر می شوم نور پیاده رو بیشتر می شود. آدم ها هم زیادتر می شوند. از جلوی یک ساندویچ فروشی رد می شوم. و از جلوی یک سوپرمارکت. به آدم های ایستاده در صف نانوایی نگاه می کنم و می روم. گرسنه تر می شوم و...

از میان شلوغی پیاده روی خیابان کارگر شمالی می رسم به مغازه ی کلوچه فروشی. به دیس تازه از تنوردرآمده ی کلوچه های فومنی نگاه می کنم و یکی می خرم. فروشنده کلوچه ی فومن را می گذارد لای یک کاغذ کاهی کوچک و می دهدش به من. کلوچه را می گیرم و به پهنای دهانم به آن گاز می زنم. گرمایش تمام بدنم را گرم می کند و شیرینی اش را با تمام وجود می فهمم. حس می کنم لذیذترین مزه ای است که به عمرم چشیده ام. برای لحظه ای همه چیز را فراموش می کنم. خستگی ام، درماندگی ام، حقارتم، همه را فراموش می کنم. تند تند به کلوچه گاز می زنمو می بلعمش. و وقتی می رسم به میدان انقلاب آخرین لقمه ی کلوچه را فرو می دهم.

آن وقت هیاهوی میدان انقلاب من را می گیرد. آدم هایی که تند تند می روند و می آیند. کارت پخش کن هایی که تراکت ها را به سمت آدم های عبوری دراز می کنند. کتاب فروشی که کتاب های دسته دوم را مثل لباس روی میز ریخته. شهرستانی هایی که در گوش آدم زمزمه می کنند: پاسور...پاسور دارم...پاسور...

یادم می افتد چند قدم جلوتر یک آش فروشی هست. و بعد آنی یاد دانیال دلفام می افتم. آنی یاد کتاب "فرشته با بوی پرتقال" می افتم. کتابی که در نوجوانی خوانده بودم. یاد آن تکه هایی می افتم که دانیال دلفام رفته بود آش فروشی.

هیاهوی میدان انقلاب را می بینم و یاد هیاهوی صبح بازار شیراز در آن کتاب می افتم. آن جاهایی که دانیال این طور تعریف می کرد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پیمان در نوزدهم آبان 1388 و ساعت 19:53 |

واقعن نمی­دانستم چه بگویم. من برای تسلا دادن و آرام کردن آدم مناسبی نیستم. این جور مواقع چاک دهنم بسته می­ماند. انگار بلد نیستم حرف بزنم. فقط سکوت کردم. هوای بیرون ابری بود و باران می­بارید. سالن دانشکده­ی فنی تاریک بود و دلگیر. و او می­خندید. و خنده­اش دم­به­دم کم­رنگ­تر می­شد. با خودم کلنجار می­رفتم که جمله­ای بگویم. از آن جمله­ها که آدم­های بزرگ به آدم­های بزرگ می­گویند. من آدم بزرگی نبودم. تنها جمله­ای که به ذهنم رسید این بود: من افتخار می­کنم که توی دانشکده و رشته­ای درس می­خوانم که تو هم خوانده­ای. و این احمقانه­ترین احمقانه­ترین احمقانه­ترین احمقانه­ترین جمله­ای بود که می­شد به او گفت. پس هیچی نگفتم. محمد چندجمله­ای گفت و بعد وقتی او حکایت تلخش را گفت دیگر چیزی برای گفتن نماند. خداحافظی کردیم و ریش صورتش، لبخند گشاده­اش و مظلومیت چشم­هایش برایم به یادماندنی شدند...

پنج سال حبس برایش بریده­اند. و این پنج سال پنج سال از اوج جوانی­اش است. ورودی هشتادوچهار مکانیک دانشگاه تهران است، با رتبه­ی 300 و طراح حرفه­ای سایت و پنج سال از سال هایی که بهش می­گویند عنفوان جوانی...

ترم پیش به خاطر انتخابات مرخصی تحصیلی گرفت. یک سره وقتش را صرف آرمان­هایش کرد. خودش توی جلسه­ی دادگاهش این طور گفت:"بعد از سخنان مقام معظم رهبری برای حضور گسترده در انتخابات آماده­ی انتخابات شدم که با رهبری ابوالفضل فاتح سوار بر قطاری شدم که نخست­وزیر جنگ تحمیلی را یاری کنم."

و بزرگ­ترین گناهش حتمن همین بوده.

او بی­حاشیه­ترین فرد دادگاه پنجم بود. برای جان­به­دربردن آبروی کسی را نریخت. به کسی فحش نداد. حتا از خودش آن چنان که باید دفاع نکرد...کیفرخواستش پر بود از اتهاماتی که معلوم نشد چه طور اثبات شدند:  اجتماع و تباني به قصد بر هم زدن امنيت كشور، فعاليت تبليغي عليه جمهوري اسلامي از طريق شركت در تجمعات غيرقانوني و ايجاد شبهه تقلب در نتيجه انتخابات و سلب اعتماد عمومي نسبت به مراجع رسمي كشور، اخلال در نظم عمومي از طريق بلوا و آشوب و ايجاد ترس در جامعه و تخريب اموال عمومي و دولتي.

خودش گفت: در تجمعات غیرقانونی به هیچ وجه حضور نداشتم.

و وکیلش چیزهای بیشتری گفت: يكي از جرايم موكلم تخريب و احتراق اموال عمومي و دولتي است در حالي كه وي در 28 خردادماه به علت فوت بستگانش به شهرستان محلات رفت و در سوم تيرماه از آنجا بازگشته و در روزهاي برگزاري تجمعات در تهران نبوده است. هيچ دليلي عليه‌اش نيست و هيچ عكس و فيلمي مبني بر حضور وي در پرونده موجود نيست. اتهامات قابل انتساب نيست .

جرم اخلال در نظم جامعه‌ي عمومي از طريق بلوا،آشوب و حركات غيرمتعارف و ايجاد ترس و وحشت در جامعه به دليل عدم حضور موكلم و تفهيم نشدن اتهام جرم متوجه وي نيست.

 

گفت: دليل قانوني براي شركت در تجمعات غيرقانوني موكلم وجود ندارد و تنها اتهام محرز شده موكلم در پرونده اين است كه طراح وب سايت بوده و دو سايت را طراحي كرده است. طراحي سايت را براي افراد زيادي انجام داده از جمله سايت يكي از نمايندگان مجلس را نيز طراحي كرده و از اين طريق امرار معاش مي‌كند كه اين نمي‌تواند عنوان اتهامي يا تكميل كننده‌ي اتهام باشد. وي مسوول فني در ستاد يكي از كانديداها بوده اما بعد از انتخابات موضوعاتي پيش آمد و از طريق ايشان خبر تجمع ميدان بهارستان و بيانيه‌ي انجمن اسلامي دانشگاه تهران داده شد كه موكلم مستقيما نقشي در انتشار آنها نداشت كه اين كار از نظرحقوقي مي‌تواند معاونت باشد. با توجه به اينكه موكلم نقشي در تحليل و ارائه‌ي خبر نداشت و به عنوان واسط عمل كرد تقاضاي برائت وي را دارم. بيانيه‌ي انجمن اسلامي كه روي سايت‌ها رفته نيز ربطي به موكلم ندارد. روي جرم فعاليت تبليغي عليه نظام لطفا تجديدنظر شود.

و...

اصلن قبول. عقل و منطق و شعور و انصاف را بی­خیال... ولی آخر چرا؟! پنج  سال... آخر چرا؟!!!

هنوز حکایت پنج سال از زبان خودش توی گوشم زنگ می­زند: منو بردن توی یه اتاق. قاضی صلواتی اومد روبه­روم نشست. بهم گفت: پسرم، بیا این حکم دادگاه ته. یه ورق بهم داد. خوندمش. با تعجب بهش نگاه کردم. پنج ساااال؟!!!

+ نوشته شده توسط پیمان در سیزدهم آبان 1388 و ساعت 18:50 |

- دلم لک­ زده برای یه کتاب غیردرسی.

- هه...کاری نداره که. یه دونه بگیر دستت بخون. منو نیگا کن. اصلن درس نمی­خونم. فقط غیردرسی می­خونم. الان تو کیفم سه تا کتاب غیردرسی دارم، برای مترو و اتوبوس و سر کلاس.

- تو آخرش هیچی نمی­شی.

- قرار هم نبوده چیزی بشم.

+ نوشته شده توسط پیمان در یازدهم آبان 1388 و ساعت 17:16 |

به هرکس که بیش از یک بیست و چهارم از عمر خود را توی BRT بگذراند می­شود گفت BRTباز. BRTبازها زیادند. بیشتر BRTبازها آدم­های خسته­ای هستند که صندلی­های اتوبوس برای­شان حکم تخت­خواب دارد. اما همه شان هم این طور نیستند.

من هم یک BRTبازم. هر روز نوزده ایستگاه را می آیم و نوزده ایستگاه را برمی گردم. آدم های زیادی توی این نوزده ایستگاه سوار می شوند و پیاده می شوند اما من سر جام هستم و آمدن و رفتن شان را نظاره می کنم و یک جورهایی حس صاحب اتوبوس بودن می کنم. صبح ها ایستگاه اول سوار می شوم و می­کپم روی صندلی­های ته اتوبوس، آن صندلی­های بالابلندی. حس خوبی می­دهند به آدم، احساس تسلط. و آن وقت تا خود انقلاب کارهای زیادی می­توانم بکنم. کتاب بخوانم ، مجله بخوانم، آهنگ گوش بدهم، آدم­ها را نگاه کنم، به مناظر بیرون چشم بدوزم و... نگاه کردن به آدم­ها و کارهای­شان توی اتوبوس سرگرمی جالبی است. همه­شان توی فکرند،چه ایستاده­ها ، چه نشسته­ها. خیلی روزها آرزو می­کنم ای کاش من یک سازی بلد بودم. آن وقت ساز را برمی­داشتم  می­آوردم توی اتوبوس رِنگ شاد می­نواختم همه شنگول شوند دعا به جانم کنند. حرف هم که می­زنند ناله و فغان است. توی ایستگاه های وسط سوارشدن شان به اتوبوس حکایتی ست. ملت خودشان را پرت می کنند توی اتوبوس و کلمه ی «زورچپونی» را به صورت عملی معنا می کنند. گوسفندبازی ای است... و برای این­ها BRT معنایی جز فشار و خفگی و زندگی سگی ندارد...خیلی روزها یاد این شعر «حسین تولایی» می افتم که می گفت:

اتوبوس

یک نوشابه ی خانواده ی خیلی بزرگ است

که وقتی درش را باز می کنند، می گوید:

پس س س س ...

و گوشه ی لبم لبخندی می نشیند. همه ی آدم های توی فکرِایستاده نشسته ی اتوبوس اضطراب دارند. این را می شود از دست های مشت کرده و انگشت های سیخ شده شان فهمید.  

اضطراب وجود.

کم اند آدم هایی که اضطراب نداشته باشند. راحت و بی شیله پیله استاده باشند و انگشت هاشان راحت و بی حال باشد. من نمی دانم این اضطراب از کجاست ولی بعضی روزها خودم هم گرفتار این اضطراب می شوم. سر هیچ پوچ. شاید تقصیر BRTهاست. شاید آن ها هیولاهای اضطراب انگیز و استرس زایی هستند، شاید...

انبوه جمعیت ایستاده در اتوبوس جای عجیبی است. خدا نکند آدم قدبلندی کنارت ایستاده باشد، آن وقت سر تو زیرِ بغل او قرار می گیرد و بوی عرق سرت را گیج می آورد. آن جا مردم راحت تر حرف می زنند. چون به هم نزدیک ترند و البته باید مواظب جیب ها هم بود. فریادِ «دستت تو جیب من چی کار می کنه؟» را من تابه حال چندین بار شنیده ام...

من هرروز توی مسیرم یک نمودار سینوسی را هم طی می کنم. قسمت پایین محورش همان زیرگذر امام حسین است و قسمت بالای محورش پل حافظ. این دو تا را که به هم وصل کنی می شود یک نمودار سینوسی...

BRT خوب است. چون می شود از توی آن آسمان را دید. BRT خیلی خوب است. چون نور روز توی آن می ریزد، درحالی که توی مترو خبری از نور زنده ی روز نیست. BRT خیلی خیلی خوب است. چون می توانی پنجره اش را باز کنی و هوای آلوده و سرد تهران صورتت را نوازش کند. BRT خیلی خیلی خیلی خوب است. چون می توانی به قدر یک رمان در مورد آن بنویسی...

 

+ نوشته شده توسط پیمان در دهم آبان 1388 و ساعت 20:41 |

دانیال، می­دونی چیه؟ الان بیشتر از یه ساله که قیافه­ی مزخرف و هیکل کج­وکوله­تو ندیدیم. و این خیلی خوبه. خیلی خوب. اصلن نمی­دونم چه مزخرفی شدی. هر چی هم که شدی مهم نیست. به فلانم هم نیست. مهم ذهنیت منه و آدمی که توی ذهنم اسمش دانیاله. بهترین آدم­ها همون­هایی هستن که نمی­بینی­شون، مگه نه؟ حالا که داری این مزخرفاتو می­خونی با صدای زنگوله­دار من بخون. یعنی صدای منو تو اون گوشای درازت اکو کن. یه زمانی این مرضو داشتی. حالا دوباره این مرضو به جون خودت بنداز. آخه کره­خر چرا چهارشنبه­ی هفته­ی پیش نیومدی؟ شنبه بهت اسمس زدم که چهارشنبه پاشو بیا. نیومدی. تازگی­ها به هیچ کس باج نمی­دم. الکی به کسی حال نمی­دم. الکی از کسی تعریف نمی­کنم. الکی به خاطر خوشایند یه تخمه­سگ دیگه پشت یه نفر دیگه بد نمی­گم...کسی درمورد من این کارا رو نکرده و نمی­کنه. با دلیلش هم نکرده و نمی­کنه. ولی دیگه دوست ندارم به کسی باج بدم. اما توی عوضی زورت می­یاد جواب سلام بدی و پاشی بیای. حس کردم یه باج الکی به تو دادم و خیلی کفری شدم. راستا حسینی دروغ می­گم بگو دروغ می­گی. بی­خیال. مرده­شور هیکلتو بشوره. نبودی. صادق بود. من بودم. قدیر بود. یه غروب پاییزی بود. کانون به اف رفته. دیگه تو اون سالنه هم نرفتیم. هفت هشت نفر بیشتر نبودیم. دور یکی از میزای همون کتابخونه نشستیم. رفیق قدیر هم بود، شمس. حال و حوصلشو ندارم. وسط حرف زدن­هاش برای صادق آلبوم آخ نامجو رو بلوتوث کردم. قشنگ جلوی شمس هم نشسته بودیم. زورمون زیاد بود. چیزی بهمون نمی­گفت. صادق یه داستان خوند که فوق­العاده بود. جدید نبود. ولی من نشنیده بودم. قدیر از بی­داستانی یکی از قصه­های قدیمی اون رو آورده بود که بخونه. صادق می­گفت: آخرین داستانم بوده. عالی بود. نوع خوندن صادق هم دیوانه­م کرد. بی­خیالانه می­خوند و من دلم می­خواست تا خود صبح با همون لحن بی­خیالانه بشینه همون جا قصه بخونه. فقط گوش کردم. تموم که شد به عنوان نظر گفتم: غم عظیمی داشت این داستان. شمس گیر داده بود که بیشتر توضیح بده. من هیچ چیز دیگه­ای نگفتم. از من حرف بیرون کشیدن واقع سخته. ولش. دارم مزخرف می­گم. صادق معقول­تر شده بود. آره فکر کنم درست­ترین واژه همین باشه: معقول. جلوی موهاش هم بیشتر ریخته بود و کل موهاش البته تنک­تر شده بود. منم همین طوری شدم. موهام یه دفعه­ای ریخته. دارم کدو می­شم. می­تونی بخندی. بهرام اکبری یادته؟ در مورد نادرشاه چیزای جالبی می­گفت. می­گفت نادر آخرای عمر دندوناش می­ریزن. به خاطر همین حرفاش نامفهوم می­شن. دستور که می­داده هیچ کس نمی­فهمیده. و تازه برای خیلی­ها نوع دستور دادن­هاش به خاطر صدای نامفهومش مضحک و خنده­دار شده بوده. به خاطر همین نادر روزبه­روز پرخاشگرتر می­شده و حس می­کرده به خاطر نامفهوم بودن حرفاش قدرتش داره کم می­شه. جری­تر می­شده. برای این که اثبات کنه هنوز قدرتمنده هر روز وحشی­تر و وحشی­تر می­شده و الخ... همین جوری می­خواستم بگم منم یه جورایی دارم مثل نادر می­شم. حس می­کنم به خاطر موهای کوفتی شکوه نداشته­م داره از دست می­ره. اینا هیچی. از آخر نادر و اون ستاره­هه هم می­ترسم. دوست ندارم ستاره به سراغ منم بیاد. بی­خیال سگ­اخلاق­تر از این حرف­ها شدم که ستاره­یی خوشش بیاید از قروقمبیل­های من. ولش. صادق که قصه می­خوند می­دونی یاد چی افتادم؟ یاد پنج­شنبه بعدازظهرهای قدیمی خودمان. او که قصه می­خواند آنی خودمو تو اون دخمه­ی پشتی مرکز 28 حس کردم حس کردم میز و صندلی­های جلوم صورتی رنگ­اند و بارون می­یاد و سقف سوراخه و اقدامی(همون پیرمرد کچله شمالیه) یه لگن گذاشته کف کتابخونه و صدای تالاپ تالاپ قطره­های بارون می­پیچه توی دخمه و صادق قصه می خونه و بعدش قراره من بخونم و تو با اون سرن­تی­پی­تی کوفتی صدای مارو ضبط می­کنی و قدیرهم تازه زن گرفته و...اه. بی­خیال. حالا یه بعدازظهر آفتابی پاییزی رو تجسم کن. منو تو ایستگاه بی­آرتی انقلاب تصور کن که تکیه دادم به یکی از درهای خروجی،روبه آفتاب در حال غروب که نور زرد و نارنجی­ش به من می­تابه. من منتظرم. اتوبوس نمیاد. یه آقای جوون با پیرهن صورتی رنگ و عینک دودی که کنارم وایستاده از من می­پرسه: می­خوام برم فردوسی همین جا سوار شم؟ من می­گم: آره. سه ایستگاه بعد پیاده شو. بعد یه مرد با پیرهن و شلوار روغنی و کثیف می­پرسه: خیابون شریعتی می­خوام برم. کجا پیاده شم؟ بهش می­گم: پنج ایستگاه بعد پیاده شو. همون ایستگاهه که بالای پله. و یه پسر قدکوتاه می­پرسه: دروازه دولت کجا پیاده شم؟ می­گم: چهار ایستگاه بعد. بعد که همه­ی اینا تموم می­شه پسر خوش تیپ عینک دودیه می­خنده می­گه: همه­ی ایستگاه­هارو حفظی؟ می­گم: آره. آستین پیرهنمو تا زدم و پیرهنم رو شلوارمه و ریش هم چندروز نتراشیده و موهای تنکم هم پریشون. می­گه: دانشجویی؟ می­گم: آره. خسته می­گم. می­گه: کجا؟ می­گم: همین پنجاه تومنی. می­گه: چه رشته­ای؟ می­گم: مکانیک. تعجب می­کنه. کف­ش می­بره. می­گه: ایول. حالمو به هم می­زنه. وقتی اون طوری کف­ش می­بره و می­گه ایول حالمو به هم می­زنه...رومو برمی­گردونم ازش. بی­خیال. برای زر زدن زیاد سوژه دارم. اما دیگه حال ندارم بنالم. حالا می­تونی بری سیگارتو بکشی یا گنجینه­ی عکسای پورنوتو باز کنی و یکی­یکی نگاه­شون کنی و یا گم شی سر کار شرکتی که توش بردگی می­کنی(منم برده­ی دانشگاهم، چیزی نیست. همه­ی ما برده­ایم) و یا هر غلط دیگری که می­خوای بکنی. هر از گاهی یادت می­افتم. ولی بهتره که نبینمت.

+ نوشته شده توسط پیمان در ششم آبان 1388 و ساعت 1:22 |

"فرید زکریا" فارغ­التحصیل دانشگاه­های ییل و هاروارد در رشته­ی علوم سیاسی است. از دانشگاه­های متعددی درجه­ی افتخاری دریافت کرده و هم­چنین عضو هیئت مدیره­ی دانشگاه ییل، شورای روابط خارجی آمریکا و کمیسیون سه­جانبه است. در سال 2000 به عنوان سردبیر نشریه­ی نیوزویک بین­المللی تعیین شده و نظارت بر کلیه­ی چاپ­های نیوزویک در خارج از امریکا با بیست و چهار میلیون خواننده در سراسر جهان را بر عهده گرفت. ستون ثابتش در نشریه­ی نیوزویک و روزنامه­ی واشینگتن پست خوانندگان فراوانی دارد. فرید زکریا همچنین مدیریت تهیه و اجرای برنامه­ی پربیننده­ی گفت­وگوی تلویزیونی در شبکه­ی جهانی سی­ان­ان را با عنوان " فرید زکریا جی پی اس" بر عهده دارد و سردبیری مجله­ی فارن افرز  نشریه­ی معتبر و پرخواننده در زمینه­های سیاست اقتصاد و امور بین­الملل را نیز عهده­دار بوده است. کتاب "آینده­ی آزادی"اش به بیست زبان ترجمه شده.

جدیدترین کتابش "جهان پساآمریکایی" در سال 2008 بوده.

%%%

 

فرید زکریا یکی از بهترین تحلیل­گرانی است که توی عمرم آثارش را خوانده­ام. نگاه معتدلانه، آگاهانه، به دور از تعصب و عاقلانه­اش به مسائل سیاست روز جهان برایم دوست داشتنی است. وقتی در کتاب­هایش بین اسلام طالبانی و اسلام شیعیان ایرانی تفاوت قائل می­شود و کسانی را که این دو را یکی می­دانند به صلابه­ی نقد می­کشاند بسیار از او خوشم می­آید. "جهان پساآمریکایی" دومین کتابی بود که از او خواندم. یکی از مواردی که او را برایم جذاب کرده شیوه­ی نوشتنش است. ادبیات کتاب­هایش ساده و همه­فهم است. مسائلی که بیان می­کند جزء تخصصی­ترین مباحث سیاست است. ولی لحن ساده و خودمانی و البته دقیقش باعث می­شود که غامض­ترین مسائل قابل فهم و جذاب شوند...

جهان پساآمریکایی با این جمله­ها شروع می­شود:

"این کتابی است نه درباره­ی غروب آمریکا، بلکه بیشتر درباره­ی طلوع دیگران و درباره­ی دگرگونی بزرگی  که در سراسر جهان در حال وقوع است. دگرگونی­ای که هر چند غالبن بر سر زبان­هاست اما به درستی شناخته نشده است..."ص3

جهان پساآمریکایی در باره­ی جهانی است که در آن چین و هند و تمام کشورها در حال رشد و ترقی روزافزون­اند. همه­ی کشورها دارند در اقتصاد و فناوری از زیر سایه­ی آمریکا درمی­آیند.

"بزرگ­ترین بنای جهان اکنون در تایپه قرار دارد و به زودی بنایی در دست احداث در دبی جای آن را خواهد گرفت. ثروتمندترین مرد جهان مکزیکی و بزرگ­ترین شرکت عرضه شده در بورس در جهان چینی است. بزرگترین هواپیمای جهان در روسیه و اوکراین ساخته می­شود. عظیم­ترین پالایشگاه جهان در هند در دست احداث است و..."ص4

کتاب جهان پساآمریکایی دراین مورد سوال­هایی را مطرح می­کند و درصدد پاسخ دادن به آن­ها برمی­آید. کتاب هفت فصل دارد و فرید زکریا در این هفت فصل از خیزش دیگران شروع می­کند. از عواملی که جهان امروز را تهدید می­کند(مثل تروریسم طالبان) و عوامل توسعه­ی کشورهای غیرآمریکایی و مسائل حاصل از آن­ها می­گوید. به عوامل عقب­افتادگی شرق از غرب و تاثیر غرب بر پیشرفت شرق می­پردازد. چین  و هند را به عنوان دو نمونه از قدرت­های نوپدید جهان بررسی می­کند. با مقایسه­ی آمریکای اکنون با بریتانیای اوایل قرن بیستم به ابرقدرت بودن آمریکا می­پردازد و در فصل آخر از معضلات حال حاضر تنها ابرقدرت جهان که کم هم نیستند می­گوید. تصویر واقع­بینانه­ای که از آمریکا در فصل آخر ارائه می­دهد فوق­العاده است.

با خواندن صفحه­ی آخر برای منی که ایرانی­ام یک سوال بزرگ پیش آمد: ایران کجاست؟

فرید زکریا در کتابش از ایران به هیچ وجه به عنوان یک کشور موثر نام نبرده. وقتی کتاب را تمام می­کنی از خودت می­پرسی: در جهانی که فرید زکریا توصیف و تحلیلش کرده ایران من کجاست؟ چه نقشی دارد؟ چه مسائلی دارد؟ چه کار باید بکند؟ و...

خلاصه وقتی کتاب را می­بندی یک عالم سوال دیگر توی ذهنت نقش می­بندند. و مگر نه این که کتاب خوب کتابی است که برای آدم ایجاد سوال کند؟...

 

 

پس نوشت: معرفی کتاب دیگر فرید زکریا: آینده­ی آزادی (تقدم لیبرالیسم بر دموکراسی)


+ نوشته شده توسط پیمان در سوم آبان 1388 و ساعت 23:2 |

رفتار من عادی است

اما نمی­دانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هر کس مرا می­بیند

از دور می­گوید:

            این روزها انگار

                                    حال و هوای دیگری داری!

اما

من مثل هر روزم

با آن نشانی­های ساده

و با همان امضا، همان نام

و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها

حس می­کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می­کنم

از روزهای پیش قدری بیش­تر

این روزها را دوست دارم

گاهی –از تو چه پنهان –

با سنگ­ها آواز می­خوانم

و قدر بعضی لحظه­ها را خوب می­دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال، از تقویم

از روزنامه بی­خبر هستم

حس می­کنم گاهی کمی کم­تر

گاهی شدیدن بیش­تر هستم

حتا اگر می­شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

                        یک جور دیگر می­پرستم

 

از جمله دیشب هم

دیگرتر از شب­های بی­رحمانه­ی دیگر بود:

من کاملن تعطیل بودم

اول نشستم خوب جوراب­هایم را اتو کردم

تنها –حدود هفت فرسخ – در اتاقم راه رفتم

با کفش­هایم گفت­وگو کردم

و بعد از آن هم

رفتم تمام نامه­ها را زیرورو کردم

و سطر سطر نامه­ها را

دنبال آن افسانه­ی موهوم

دنبال آن مجهول گشتم

چیزی ندیدم

تنها یکی از نامه­هایم

بوی غریب و مبهمی می­داد

انگار

از لابه­لای کاغذ تاخورده­ی نامه

بوی تمام یاس­های آسمانی احساس می­شد

دیشب دوباره

بی­تاب در بین درختان تاب خوردم

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

در آسمان گشتم

و جیب­هایم را

از پاره­های ابر پر کردم

جای شما خالی!

یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد

یک پاره از مهتاب خوردم

 

دیشب پس از سی سال فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی میشی است

و برخلاف سال­های پیش

رنگ بنفش و ارغوانی را

از رنگ آبی دوست­تر دارم

دیشب برای اولین بار

دیدم نام نام کوچکم دیگر

چندان بزرگ و هیبت­آور نیست

این روزها دیگر

تعداد موهای سفیدم را نمی­دانم

گاهی برای یادبود لحظه­ای کوچک

یک روز کامل جشن می­گیرم

گاهی

صد بار در یک روز می­میرم

حتا

یک شاخه از محبوبه­های شب

یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می­کند

گاهی دل بی­دست­وپا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

                        هوایی می­کند

اما

غیر از همین حس­ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری

                        دردل ندارم

 

رفتار من عادی است

قیصر امین­پور

پس­نوشت: این روزها چاک دهنم بسته است. گفتنی­ها زیاد است. ولی چاک دهنم بسته مانده و حس می­کنم همان بهتر که دم برنیاورم. شاید روزهایی دیگر...

+ نوشته شده توسط پیمان در سی ام مهر 1388 و ساعت 10:3 |

سه­شنبه­ها برایم روز آخر هفته­اند. چهارشنبه و پنج­شنبه دانش­گا نمی­روم. سه­شنبه­ها برایم همان حسی را دارند که وقتی دبستان می­رفتم پنج­شنبه­ها داشتند. آخرین کلاس هفته­ام، عصر سه­شنبه­ها "تاریخ اسلام" است. همه­ی بچه­هایش ورودی جدیدند و سال بالایی­شان تقریبن فقط منم. با خرشانسی محض توانسته­ام برش دارم. ورودی­های جدید تفاوت چندانی با سال گذشته­ی ما ندارند. به همان اندازه احمق­اند و به همان اندازه سرخوش از ورود به دانش­گا. تاریخ اسلام که تمام می­شود احساسات متناقض زیادی به سراغم می­آیند.

مخصوصن وقتی از دانشکده می­آیم بیرون و وارد حیاط می­شوم. بی­نهایت احساس فراغت و آسودگی می­کنم. انگار که دیگر هیچ باری بر دوشم نیست. آن قدر احساس فراغت می­کنم که دل­تنگ می­شوم. بی­خود و بی­جهت دلم تنگ می­شود. برای همه چیز و همه کس. آن وقت همه­ی درخت­های دانش­گا برایم غم­انگیز می­شوند. چشم می­گردانم شاید مردی آشنا را ببینم که دیدنش باعث شادی­ام بشود. اما انگار سه­شنبه­ها عصر هیچ کدام از مردهای آشنا که دیدن­شان خوشحالم می­کند در دانش­گا نیستند. این طوری­ها احساس تنهایی می­کنم و درخت توت جلوی دانشکده که آسفالت زیرش پر از لک و پیس شیره­ی توت­ها است برایم غم­انگیزترین درخت دنیا می­شود.

پس سرم را می­اندازم پایین و می­روم.

سه­شنبه­ی گذشته علاوه بر این احساس­ها احساس سوسک بودن هم می­کردم. حس می­کردم هیچی نیستم و هیچی ندارم و هیچی بلد نیستم. احساس می­کردم خیلی کوچکم. خیلی خیلی خیلی کوچک.

از در غربی زدم بیرون و همان­طور که از پیاده­رو پایین می­رفتم حس می­کردم آدم­های دوروبرم خیلی بزرگند. درخت­های توی خیابان خیلی بزرگند و نرده­های سبز خیلی درازند و فقط منم که کوچکم و ناچیز و خرد. بعد حس کردم مثانه­ام پر شده. برگشتم. خواستم بروم به سمت فنی. اما حال نداشتم از پله­ها بالا بروم، از کریدور بگذرم، چند قدم توی راه­رو راه بروم تا... برسم به دستشویی. دیدم دستشویی حقوق نزدیک­تر است. رفتم آن جا. ساعد زنگ زد. قطع شد. حدس زدم من را دیده است خواسته است بگوید: داری می­ری حقوق چی کار؟ وایستا منم بیا.

توی دلم جوابش را دادم: دارم می­رم حقوق بشاشم.

و از این جواب خودم خوشم آمد. مخصوصن که جمله­ی دیگری هم می­توانستم بگویم که به قرینه­ی معنوی نگفته بودم. دیگر زنگ نزد. من هم زنگ نزدم...

از دستشویی که آمدم بیرون در آینه­ی بزرگ از دیدن تصویرپسر یک متروهفتادوپنج سانتی­ای که توی چهارچوب در دستشویی ایستاده بود جا خوردم. کمی بزرگ بود. سرم را پایین آوردم. سعی کردم نگاهش نکنم.

- این، منم؟

دست­هایم را که شستم صاف توی چشم­هایم نگاه کردم. از پشت عینک انگار دلهره داشتند.

- هان چیه؟

موهایم آشفته بود. کمی با دست صاف­شان کردم.

- سوسک.

بار دیگر به آرامی به خودم گفتم: سوسک؛ طوری که هر ناشنوایی هم می­توانست لب­خوانی کند...

حالا دلم می­خواست بنشینم روی کاسه­ی توالت فرنگی آن گوشه، در را باز بگذارم و به خودم توی آینه زل بزنم و هرچی دلم می­خواهد به خودم بگویم. اما در دستشویی باز شد و پسر طاسی آمد و رفت به سمت یکی از دستشویی­ها. بی­خیال شدم. کیفم را از توی سبد دستشویی برداشتم و زدم بیرون...باید راه می­رفتم...

+ نوشته شده توسط پیمان در بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 13:23 |

کریستیان بوبن"اسیر گهواره"­ی "کریستیان بوبن" یک جورهایی زندگی­نامه­ی خودنوشت او است. با همان لحن شاعرانه و فصل­ها و پاراگراف­های کوتاه.

بوبن در این کتاب با همان زبان آرامش­بخش همیشگی­اش از زندگی معمولی و بی­فروغش می­گوید. از زندگی بی­اتفاقش در معمولی­ترین شهر دنیا: کروزو. او آدم اهل سفری نبوده. تمام عمرش را در شهر کوچک کروزو گذرانده. یک شهر بسیار معمولی که در قدیم صنعتی بوده و پر از کارخانه و حالا سال­هاست که با تعطیلی کارخانه­ها به یک حالت سکون و بی­اتفاقی مطلق رسیده. از کودکی و جوانی و زندگی بی­اتفاق و بی­افتخارش می­گوید. بوبن از آن آدم­هاست که پا از خانه بیرون نمی­گذارند و ترجیح می­دهند بنشینند کنار بخاری اتاق­شان و کتاب بخوانند و رویا ببافند. از آن آدم­ها که هیچ وقت اهل گشتن و دنیا را دیدن نبوده­اند و چسبیدن به زندگی روزمره­شان را به همه چیز ترجیح می­دهند... و "اسیر گهواره" کتابی است در ستایش این نوع از زندگی:

"یک زندگی آرام، بی­فروغ و معطوف به سادگی­ها به میوه­ی به شبیه است که ظاهری زمخت و پوستی پرزدار دارد و وقتی در سایه می­رسد هوای انباری را عطرآگین می­کند. همان­طور که پیکر یک قدیس پر از مرگ هوا را معطر می­کند" ص41

"اسیر گهواره" را که می­خواندم به یک چیز خیلی فکر می­کردم: این­که می­شود آدم­ها را به دو دسته تقسیم کرد: آدم­هایی که اهل سفرند و آدم­هایی که اهل حضراند. برای خودم اصطلاح هم ساخته بودم و در طول خواندن کتاب دایم توی ذهنم باهاشان بازی می­کردم: آدم­ها یا استاتیک­اند یا داینامیک.

آدم­های استاتیک اهل سفر و گشت و گذار نیستند. دوست دارند همان جایی که هستند بمانند و به شناخت جهان کوچک دور و برشان بپردازند. و آدم­های داینامیک اهل سفرند و گشت و گذار. دوست دارند دنیا را بگردند. با انرژی بی­پایان­شان زمین بزرگ را بکاوند و در همه­جایش پرسه بزنند.

"کریستیان بوبن" از آن آدم­های به شدت استاتیک است. و "اسیر گهواره" را در ستایش استاتیک بودن نوشته. شاه­جمله­اش هم در این مورد این جمله است: " هر وقت می­خواهم آن سر دنیا را ببینم به نوک کفش­هایم نگاه می­کنم."ص67

در طول خواندن کتاب با خودم کلنجار می­رفتم که استاتیک بودن خوب است یا داینامیک بودن. به خودم نگاه می­کردم. می­دیدم بعضی روزها به شدت دلم می­خواهد استاتیک باشم و بعضی روزها دیوانه­ی داینامیک بودنم. و این واقعن اذیتم کرد. بعضی وقت­ها می­گفتم: اَه، انفعالی که بوبن دارد به من تزریق می­کند بدبختم می­کند. من جوانم، سرشار از انرژی. باید داینامیک باشم.

و تصمیم می­گرفتم دیگر کتاب را ادامه ندهم و به کاروزندگی خودم برسم. اما از زندگی روزمره و سگ­دوزدن­ها خسته می­شدم و دوباره می­رفتم سراغ کتاب و این بار مثل بوبن ستاینده­ی استاتیسم می­شدم...

آخرش هم بوبن بود که در آخرین صفحات کتاب در یک پاراگراف جالب یک جمله­ی طلایی گفت و من را آتش زد:

"کتاب بزرگ روشن، روی میزم، در سکوت می­سوزد. این کتاب فرشته­ی لنگان نام دراد. زندگی نویسنده­اش ژان ماری کرویچ شاعر درست برخلاف زندگی من بوده است. او همیشه بیرون از منزل به سر می­برد واز هیچ چیز در امان نبود. بنابراین هیچ چیز ما دو نفر را از هم جدا نمی­کند. خارهای جاده­های طولانی و تهدیدهای افراد بدطینت روح سرگردان او را با ناپایداری ستایش برانگیز آسمان آشنا کردند. او در سینه آفتابی داشت که با نور پرفروغش او را از سایر انسان­ها منزوی می­کرد...او نیز بیش از من زندگی­اش را انتخاب نکرده بود.

برای کسی که روی صندلی می­نشیند و نیز برای آن کس که زیر نور مهتاب پرسه می­زند همه­ی معجزات "این جا" نام دارند." ص112.

%%%

خواندن "اسیر گهواره" برای همه­ی روزمره­زدگان تجربه­ی خوبی خواهد بود. بوبن از روزمرگی طوری حرف می­زند که انگار چیزی لذت­بخش­تر از زندگی روزمره نیست:

"نقشه­ی زندگی روزمره زمانی که چین و چروکش را صاف می­کنیم همان کوره­راه­ها و همان برجستگی­های نقشه­ی ابدیت را دارد."ص111

 

 

اسیر گهواره- نوشته­ی کریستیان بوبن- ترجمه­ی مهوش قدیمی- انتشارات آشیان- 120 صفحه- 2200 تومان

+ نوشته شده توسط پیمان در بیستم مهر 1388 و ساعت 16:21 |

اگر به من بود اسم­شان را می­گذاشتم درخت همیشه­پاییز. چنارها را می­گویم. چنارهایی که در همه­ی فصل­های سال برگ­های زردشان را می­شود دید. اما پاییز برای­شان فصل دیگری است. عروسی­شان است. پاییز فصل رقص برگ­های­شان است. و تهران شهر چنارهاست. همه­ی خیابان­هایش چندتایی چنار دارند. اما خیابان چنارهای تهران به نظرم خیابان فلسطین است. مخصوصن فلسطین جنوبی که ردیف­های منظم چنارها تا به انتها دو طرفش ایستاده­اند.

آن بعد از ظهر پاییزی تنها بودم. آفتاب نور نارنجی رنگش را روی چنارها می­ریخت و من تصمیم گرفته بودم که برسم به انتهای فلسطین. یک پیاده­روی شاید کمی طولانی و البته آسان. کیفم چندان سنگین نبود. اما هی دست به دستش می­کردم.

دیوانه­ی مغازه­هایی هستم که اسم­شان را اسم یک کشور می­گذارند. حس عجیبی به من می­دهند این مغازه­ها. تقاطع فلسطین و انقلاب در جنوب غربی چهارراه یکی از این مغازه­های عجیب قرار دارد: خشک­شویی دانمارک.

یک مغازه­ی دونبش خیلی قدیمی که رنگ غالب نمایَش قهوه ای است. از کنارش که رد می­شدم درونش مثل یک غار تاریک بود برایم. در همان عبور پیشخوان مغازه را دیدم و تاریکی درونش و نام عجیبش را.

دانمارک باید جای خوبی باشد. حتمن دشت­های فراخ و جنگل­های سبز زیادی دارد. گاو هم زیاد دارد و دختران خوشگل و پسران تنومند. احتمالن اساتید دانشگاه­های دانمارک هم آدم­های خوبی هستند. از آدم انتظار زیادی ندارند و امتحان­های کمرشکن نمی­گیرند و در طول ترم فشار نمی­آورند و می­گذارند آدم زندگی اش را بکند... مگر نه؟!

فکر کنم دانمارک همچین جایی باشد. یک جای خوب. شاید هم دانمارک فقط یک خشک­شویی باشد. چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود این بود که چرا خشک­شویی دانمارک از آن ابرهای سفید و قشنگ و گرم توی پیاده­رو آزاد نمی­کرد. از آن ابرهای سفید که معمولن خشک­شویی­ها توی جوی جلوی مغازه ازاد می­کنند و ادم خوشش می­اید از میانش رد شود و فکر کند که در آسمان است. از آن ابرهای سفید که گرم­اند و به­شدت خیال­انگیز. ای کاش موقع رد شدنم ابر سفیدی هم می­آمد و من از تویش رد می­شدم و قشنگ­تر به دانمارک فکر می­کردم...

جلو و جلوتر که رفتم یک مغازه­ی دیگر هم بود که اسمش ایسلند بود: الکتریکی ایسلند. با آن مغازه هم خیلی حال کردم. هوس کردم بروم توی مغازه و با صاحب­مغازه در مورد ایسلند گپ بزنیم. جایی که پر از برف است و باید جای خوبی باشد. اما صاحب­مغازه همان­طور نشسته خوابیده بود...اگر هم بیدار بود احتمالن از یک هوس فراترنمی­رفتم. خجالتی بودن میراثی است که از کودکی هنوز به هم­راه دارم...

دختر و پسری بازو در بازوی هم از روبه­رو می­آمدند. نگاه­شان کردم. بعد به شاخ و برگ­های چنارهای بالای سرمان نگاه کردم و به آسمان آبی کم رنگ. صدای موتورها و ماشین ها اعصابم را خرد کردند. به یک چهارراه کوچک رسیدم. رد شدم.

نبش چهارراه اولین تصویری که دیدم جا خوردم. مغازه­ی سر نبش بزرگ بود. همان­طور که از کنارش رد می­شدم ویترین­هایش تصاویر دیگری نیز به من عرضه می­کردند. یک مغازه­ی فروش لباس زیر زنانه بود. چند تا شورت گل گلی زنانه را به تن مکعب­هایی پوشانده بودند و چند گلدان سنبل هم کنار مکعب­ها گذاشته بودند. در ویترین­های دیگر سوتین­های قرمز و زرد و سبزی را هم آویزان کرده بودند... به سرعت رد شدم و فقط جا خوردم.

نیمه­ی عقل­گرایم گفت: هان؟ چیه؟ یه مغازه بود دیگه. یه مغازه­ی فروش لباس زیر. تو ویترینش هم جنس­هاشو گذاشته بود برای این که ملت بفهمن این مغازه چی می­فروشه. مشکلت چیه؟!

و نیمه­ی دیگرم که نمی­دانم اسمش را چی بگذارم، گفت: هیچی. فقط این تخیل من درسته که کلن تعطیله؛ ولی پای این حرفا که می­یاد وسط بدجوری به کار می­افته.

نیمه­ی عقل­گرا به­شدت عتاب­آمیز داد زد: بی جنبه­ی خاک بر سر.

و نیمه­ی دیگر انگار که خجالت کشیده باشد گفت: اصلن گور پدر هر چی زن و دختره!

پیاده­روی خیایبان فلسطین خلوت بود و در آن خبری از کارت پخش کن ها نبود. توی انقلاب و خیابان شانزده آذر پر است از کارت پخش کن ها. پیرمردها و پسرهای جوانی که هر کسی از کنارشان رد شود به سرعت کارت یا تراکتی به سمتش دراز می­کنند. بعضی­ها می­گیرندش و نگاهی به آن می­اندازند و چند قدم آن طرف­تر می اندازندش به زمین یا خیلی شعور به خرج بدهند صبر می­کنند تا به اولین سطل آشغال برسند و بعد می­اندازند توی آن. خیلی­ها هم محل نمی­گذارند. کله­شان را می­اندازند پایین. بی­اعتنا به پیرمرد یا جوان و دست درازشده­اش به سرعت رد می­شوند... آن بعد از ظهر پاییزی در خیابان شانزده آذر کارت­پخش­کنی را دیدم که هیچ­کس به او بی­اعتنایی نمی­کرد. همه­ی عابران تراکتی را که او به سمت شان دراز می­کرد می­گرفتند و هیچ کس مغرورانه و به سرعت رد نمی­شد. حتا مردی بود که به یک دستش کیف سامسونت داشت و به دست دیگرش پلاستیکی سنگین و پر. به او که رسید با زحمت زیاد و به سرعت کیف را گذاشت توی آن یکی دستش و تراکت دراز شده به سمتش را با دست آزادشده­اش گرفت... کارت­پخش­کن دختر جوان زیبایی بود با مانتوی تنگ و شلوار لی و کوله­ای به دوش...

سرم سنگین شده بود. حس می­کردم چنارها و ریشه­های­شان که از جوی سنگفرش شده بیرون زده بود تکراری شده­اند. خسته نبودم. ولی دلم می­خواست خسته باشم. حس می­کردم یک چیزی در درونم هست که خیلی مزاحم است. دلم می­خواست تازه شوم؛ ولی آن چیز مرموز نمی­گذاشت. دلم می­خواست رها شوم. از شر آن چیز مرموز آزاد شوم... ولی...

به یک محدوده­ی نظامی پلیسی قضایی رسیدم. خیابان آن­جا بسته شده بود. پیش­دانشگاهی دخترانه­ی توحید و دبستان دخترانه­ی فلسطین کنار آن محدوده بود و بعدش یک کانکس بود و چند تا اتاقک نگهبانی و آدم هایی با لباس خاکی و لباس پلیس. از توی موبایلم نقشه­ی تهران را نگاه کردم. ته فلسطین باید به خیابان آذربایجان می­رسید. اما حالا من به یک محدوده­ی نظامی وسط خیابان فلسطین رسیده بودم.

آخر فلسطین همین بود دیگر.

برگشتم.

+ نوشته شده توسط پیمان در پانزدهم مهر 1388 و ساعت 21:14 |