X
تبلیغات
سپهرداد - شقشقه
     به شخصی عاشق کلماتی‌ام که یک حالت خاص، خیلی خاص را با تعداد کمی واج توصیف می‌کنند. استعاره اوج زبان است. اوج میراث‌ زبان بشری. استعاره در شعر و ادبیات و این حرف‌ها برای دانشجوهای ادبیات. وقتی در جمعی قرار می‌گیرم و بعد از چند ساعت کلمه‌ای صورت استعاری پیدا می‌کند، طوری که فقط آوردن آن کلمه تمام حجم لحظه‌های بودن‌مان را دوباره زنده می‌کند، نمی‌دانم از شدت اعجاز استعاره چه‌کار کنم. آن کلمات توصیف‌کننده‌ی یک حالت خاص معجزه‌های دیگری‌اند. مثلا همین اسم‌های سرخ‌پوستی. پشت درخت‌ها را می‌بیند. زیر باران می‌دود. آتش در زیر پوست‌هایش فروزان است. من اگر مسئول اداره‌ی ثبت احوال بودم ملت را مجبور می‌کردم از یک سنی به بعد یک اسم سرخ‌پوستی هم برای خودشان انتخاب کنند. اجباری می‌کردم. (هر چند که خودم هنوز اسم سرخ‌پوستی‌ام را پیدا نکرده‌ام!) چرا راه دور؟ همین کلمه‌ی تاسیان توی گویش گیلکی که اسم یکی از کتاب‌های هوشنگ ابتهاج است. تاسیان کلمه‌ی خاصی است. خیلی خاص. کج‌سلیقگی محض است اگر کسی بیاید تاسیان را به فارسی تبدیل کند و بگوید غم فراق، غم غربت، اندوه رفتن و به جاده سپردن عزیزان و ازین مزخرفات...
     عشق بدون نفرت ممکن نیست. همه‌ی این‌ها را گفتم تا بیایم مراتب نفرت خودم را از کلمه‌ی Hypocritically  ابراز کنم. معادل فارسی‌اش قشنگ نیست. حال و سوادش را ندارم بروم دنبال معادل قشنگ فارسی‌اش بگردم. حالت خودش قشنگ است، لعنتی است. پدرسگ است. این که کسی چیزی را محکوم کند، بعد خودش واجد همان چیزهایی باشد که محکوم‌شان کرده. انگار این کلمه قانون است. انگار اگر کسی نباشد هم باید بشود. انگار آدم هر وقت از چیزی غر می‌زند به نسبت غر زدنش جوانه‌های همان چیز را در خاک حاصل‌خیز خودش آبیاری می‌کند. خودش است. وقتی از چیزی غر می‌زنی کارت تمام است...
     ابوتراب خسروی داستانی دارد به اسم دیوان سومنات. شرح احوالات شاعری خیالی از سده‌های میانی ادبیات ایران است به اسم شفیق لاهوری و نظریات و رفتار و کنش او. ابوتراب می‌نویسد که:
"و آن‌که وی اصلا دهلوی بود، لاکن به علت سکنی در شیراز مابین شعرمذهبان به نام طبیب شیرازی نیز شهرت دارد. مشهور است که تبحر وی در سرایش اشعاری بود که از جنس کلمه نبود و هم بدین دلیل اصحاب سحر او را از جمله ساحران دانسته‌اند. چنان‌که مذکوز است که اول قضیه شعر در نزد وی آن بوده که شاعر برای شعر جسم قائل شده و التزام بر ساختن شعر را فقدان اشیا دانسته، فی‌‌المثل ماه یا ستاره‌ای که غایب باشد، جویباری که رد برهوت نباشد، پرنده‌ای که در مینای آسمان پر نکشد و علفی که بر زمین نرسته باشد...
روزی طبیب با دو سه ملازم به هنگام فصل گرم به برهوتی می‌رسد. آفتاب بر سرشان می‌تابیده و عطش بر آن‌ها غالب می‌آید، ملازم می‌گوید، آب و سایه‌ای نیست که راحت کنیم. طبیب غزلی به هیئت جویباری می‌سراید که در برهوت ظاهر می‌شود و بعد غزلی به شکل سرو سبزی تضمین غزل جویبار می‌کند که بر زمین ایستاده و سایه‌ می‌گسترد." (دیوان سومنات- ابوتراب خسروی- نشر مرکز- ص110)
     راستش من اگر شاعر بودم در جهتی کاملا معکوس شفیق لاهوری حرکت می‌کردم. قدرت شعرم را بر حذف یک سری کلمات متمرکز می‌کردم و کاری می‌کردم که کلمه‌ای مثل Hypocritically از دایره‌ی وجود محو شود.
     آدم دلش می‌خواهد غر بزند. بی‌‌غر زدن که به سر نمی‌شود. بعد این کلمه‌ی لعنتی...

برچسب‌ها: Hypocritically
+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1392ساعت 18:24  توسط پیمان موضوع شقشقه  | 

یک وقت‌هایی هست که نمی‌شود. این نشدنه از جنس عوامل بیرونی و زمان و مکان و جو و... هیچ کدام نیست. این نشدنه درونی است. عجیبش این است که این نشدنه از دل آدم نمی‌آید. دل آدم هم می‌خاهد. ولی... همیشه آن دره‌ی بین فکر و ایده تا عمل برایم چیز هولناکی بوده. انگار این دره آفریده شده تا من به درونش بلعیده شوم. انگار آن فاصله را من هیچ‌گاه نمی‌توانم پرواز کنم.

 

می‌خاستم عکس بالا را برای صادق و محمد بگذارم. بگویم: صادق یادته زمستونی سال 90 برام پوتین سربازی داداش‌تو آوردی، کله‌ی سحری پا شدیم رفتیم درکه و از درکه تو اون یخ‌بندون و برف و سرما رفتیم تا پلنگ‌چال؟ یادتونه شما کفش کوه داشتید هی سُر می‌خوردید من با اون پوتینه که کل انگشتای پامو زخم و زیلی کرد یه بار هم سُر نخوردم؟ یادتونه تا پناهگاه پلنگچال رفتیم، منو مسخره کرده بودید که چرا گوجه آوردی با خودت، بعد اون جا تازه به معجزه‌ی گوجه پی بردید؟ بعد خاستیم کله کنیم سمت توچال که اون آقا جوونه جلومونو گرفت، گیر داد که بچه‌ها تجهیزات‌تونو ببینم. هیچ کدوم‌مون دستکش هم نداشتیم. خاستم بگم حاجی ما با پراید همه جا می‌ریم. ولی اون شروع کرد به تعریف کردن از یخ زدگی و سرما زدن دست و پا و سر و گفتن از لیلا اسفندیاری که که یلی بود. کوه‌های نپال و اطراف اورست زیر پاهاش سجده می‌کردن. تعریف کرد که یه هفته قبل از مرگش با هم رفته بودیم جیگرکی و اون 25سیخ جیگرو یه جا بلعیده بود و نه نگفته بود. ولی سر همین صعود به توچال بدون تهجیزات جون شو از دست داد. تعریف کرد که لیلا اسفندیاری به یکی که تو راه مونده بود تجهیزات‌شو داد و کمکش کرد، بعد فکر کرد که می‌تونه بدون تجهیزات تا توچال بره و رفت و یخ زد و خدابیامرزدش. عکس بالاست. ما هم اگه می‌رفتیم احتمالن شکل سمت راستی می‌شدیم...

خاستم این‌ها را بنویسم. خاستم این‌ها را توی فیس بوق بنویسم. بعد نشد. دقیقن نمی‌توانم بگویم چه طور شد که نشد. یکهو دیدم بین همه‌ی این جملات و آپلود کردن عکس و تگ کردن و تایپ کردن و بعد منتظر واکنش‌ها نشستن و بعد مواجهه با کامنت‌هایی که دیگران می‌گذارند و لایک‌هایی که می‌کنند، یک دره است. یک دره‌ی هولناک عمیق با صخره‌هایی تیز که زاویه‌ی قائمه ایستاده‌اند و کرکس‌هایی هستند که دائم در گوش‌ام فریاد می‌زنند که چی بشود؟ که چی بشود؟ و بعد اعتماد به نفسم را ازم می‌گیرند و تا من به آن سوی دره بپرم شک می‌کنم، و شک همان شکست است و فرومی‌غلتم توی دره و هیچ وقت آن جملات را نمی‌نویسم... 

این دره‌هه به وجود می‌آید. این دره‌هه بین هر فکر و عملی هست. اما در من، بین خودم و آدم‌های دیگر هم به وجود می‌آید. به طرز غریبانه‌ی بدی هم به وجود می‌آید. یکهو می‌بینم نمی‌توانم چیزی بگویم. دلم می‌خاهد چیزی بگویم. ولی نمی‌شود... حس می‌کنم یک فاصله‌ی مسخره‌ی مزخرفی به وجود آمده. حس می‌کنم دره‌ای به وجود آمده. دره‌ی سیاهی که اصلن معلوم نیست چرا باید به وجود بیاید. یک دره‌ی سیاه بین من و آدمی که دوست دارم با او حرف بزنم با یک عالمه کرکس خون‌آشام که بال بال می‌زنند و به شک می‌اندازند مرا و من را هول می‌دهند به ته دره و من هیچ وقت نمی‌توانم چیزی بگویم...

آقای دانشگاه اشتوتگارت را با درصد بالایی حدس می‌زنم کی است. دوست دارم بهش سلام بگویم. برایش بنویسم که دلم برایش تنگ شده است. درست است که یک بار جر و منجرمان شد. ولی من به کل یادم رفته سر چی بود اصلن. فقط دلم برایش تنگ شده است. دلم می‌خاهد یک پست کامل وبلاگی برایش بنویسم. حتا می‌روم پیج فیس‌بوقش را زیر و رو می‌کنم. از عکسی که محمد برایش گذاشته خنده‌ام می‌گیرد. دوست دارم همان عکس را برایش بگذارم. شرح محمد را هم تکرار کنم. "صادق در حال لابی کردن: اممم...باهات تا حدی موافقم ولی...اممممم....ولی فکر کنم خودتم قبول داری که حرفات خیلی منطقی نیست....اممم...."  بگویم دارم می‌خندم بهت. بعد بهش بگویم خوشحال شدم که شنیدم برای انتخابات ریاست جمهوری پا شدی از اشتوتگارت رفتی مونیخ تا رای بدهی. بعد مثلن گلایه کنم از مغرور آقاها  و مغرورخانم‌هایی که تا روز قبل از نتیجه‌ی انتخابات چه فخرها فروختند و چه تمسخرها که کردند که هه هه هه دارید می‌رید رای بدید که جلیلی رو از صندوق بکشن بیرون؟ بگویم حال کردم باهات که از اشتوتگارت رفتی مونیخ و بعد بگویم با محمد قشمی هم حال کردم. بگویم می‌ترسیدم ازش بپرسم که انتخابات شرکت کردی یا نه. اما وقتی خودش برایم تعریف کرد که روز انتخابات آنکارا بوده و رفته رای داده او هم خوشحالم کرد. یک جمله‌ی جالب هم گفت. گفت اگر تهران بودم احتمالن من هم رای نمی‌دادم... لعنتی‌ها شماها باید برگردید. آن‌هایی که باید بروند کسان دیگری هستند. نومیدها باید بروند. نه شماها... 

اما نشد که بنویسم. نمی‌دانم چرا. آن دره‌هه نگذاشت.

الان زور زده‌ام با نوشتن از آن دره‌ کار خودم را بکنم... ولی....


برچسب‌ها: نگفتن, کوه, آمارگیر وبلاگ
+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1392ساعت 10:25  توسط پیمان موضوع شقشقه 

چیزهایی هستند که سایه می‌اندازند. نمی‌گذارند آدم خودش باشد. هی می‌خاهی پس‌شان بزنی. هی می‌خاهی که نباشند. آن‌ها را نگاه نمی‌کنی. محل سگ نمی‌دهی. انکارشان می‌کنی. با کسی در موردشان حرف نمی‌زنی. نمی‌خاهی بودن‌شان را حتا باور کنی. به خیالت نمی‌خاهی به‌شان باج بدهی. از جلوی چشمت دورشان می‌کنی. پس می‌رانی. اما وقتی به جلوی خودت نگاه می‌کنی، وقتی که دوست داری سایه‌ی خودت را ببینی که پا به پایت در حال آمدن است، وقتی که دوست داری ببینی که سایه‌ات برای جلو رفتن و برای حرکت کردن مصمم است، وقتی که دوست داری با دست‌هایت و پاهایت و بدنت سایه‌ات را به هزارشکل زیبا و خنده‌دار دربیاوری و از سیاهی‌اش تصویرها بسازی، درست در همان لحظه می‌بینی که سایه‌ات نیست. یعنی هست. سایه‌ات در سایه‌ی بزرگ‌تری در پشت سرت گم شده. سایه‌ی همان چیزهایی که از بودن‌شان با هیچ کسی حرف نزده بودی مبادا که بیشتر باشند... می‌بینی که سایه‌ی همان چیزهای مگو آن قدر بزرگ شده‌اند که سایه‌ی تو در سیاهی‌شان نابود شده...

من آدم آینه نیستم. از آن‌ها نیستم که هی توی آینه به خودشان نگاه کنند و فیدبک بگیرند که چی هستند و چی نیستند. این که چند روز به چند روز هم ریش‌هایم را آنکارد نمی‌کنم و با همان ریش‌های یکی بود یکی نبود این طرف و آن طرف می‌روم از همین اهل آینه نبودنم است. این که من از خودم و دیدن شراره‌های آن چیزهایی که دوست ندارم توی چشم‌هایم، می‌ترسم قصه‌ی دیگری است. من بیش از آن که اهل آینه باشم اهل سایه‌ام هستم. من چند سال است که همیشه پشت به آفتاب دارم حرکت می‌کنم. صبح‌ها ازین گوشه‌ی شرق شهر راه می‌افتم و عصرها از آن سمت غرب شهر به خانه برمی‌گردم و همیشه پشت به آفتاب و رو به سایه‌ام. چند سال است که برای تحصیل دانش پشت به آفتاب حرکت می‌کنم. آفتاب حقیقت است؟ سایه‌ام خمیده است. سایه‌ام تند حرکت می‌کند. سایه‌ام باریک است. سایه‌ام از خودم بزرگ‌تر است. سایه‌ام از خودم ناچیزتر و کوچک‌تر است. سایه‌ام دست در جیب است... چند سال است که من خودم را از خطوط تیز مرزی سایه‌ام تشخیص داده‌ام و بعد یکهو بعد از آن همه پس زدن می‌بینم سایه‌ی آن شراره‌ها آن قدر بزرگ شده‌اند که دیگر سایه ندارم...


+ نوشته شده در  پنجم اردیبهشت 1392ساعت 16:5  توسط پیمان موضوع شقشقه 

من و باد با هم بخندیم

آره. من هم به تیتر امروز روزنامه‌ی ایران نگاه کردم. وقتی که با معین و روزبه و محمدرضا و حسین رفته بودیم ناهار بخوریم. من خیلی وقت است که روزنامه‌ها را نگاه نمی‌کنم. محمدرضا بود که گفت تیتر امروز روزنامه‌ی ایران را نگاه کنید:
دعوا بر سر مردمی نژادی دیگر.
تیتر هولناکی بود. وقتی شب داشتم از تاریکی‌ها برمی گشتم خیلی بهش فکر کردم. دیروز کتاب "استالین خوب" را از کتابخانه قرض گرفتم. امروز صبح از شانسم توی مترو جای خالی گیرم آمد و تا ایستگاه نواب صفوی (آیا کشور دیگری هم وجود دارد که نام تروریست‌ها را بکند اسم ایستگاه‌ها و خیابان‌های شهرش؟!) ۲۵صفحه‌اش را خاندم. ترجمه‌اش افتضاح بود. من نمی‌دانم نشر نیلوفر چطور حاضر شده همچین ترجمه‌ی مزخرفی را چاپ کند. از روانی و خانایی هیچ بویی نبرده بود. دیگر نمی‌خاهم بخانمش. وقتی شب داشتم از تاریکی‌ها برمی گشتم به این فکر می‌کردم که ما چه نیازی به خاندن رمان و داستان داریم؟ شرایط و اوضاع کشوری که درش دارم زندگی می‌کنم از بس پر تنش و پر از تعلیق و پر از اتفاق و پر از حادثه و ناآرامی و قضایای پیچ در پیچ است که نیازی به خاندن رمان‌های پرماجرای ترجمه وجود ندارد.
مردمی نژادی دیگر... حالا روزهای ناآرام و پیش بینی ناپذیری را در پیش رو داریم. جنگ قدرت به طرز ابلهانه‌ای ادامه پیدا می‌کند. التهاب. تنش. دود. مه. ناپیدایی. ۴سال پیش هم ناآرامی بود. ۴سال پیش من هیچ کاره بودم. قدرت نفوذم به هیچ جا نمی‌رسید. فقط مشتی حادثه دیدم و مشتی غلیان احساسات و بعد بی‌رغبتی به درس و مشق و فکر کردن به اینکه چه باید کرد و بعد دیدن اینکه هیچ نمی‌توان کرد و هیچی نیستم و چه می‌گویم...
سرم این روز‌ها شلوغ است. خشم و نفرتم فزون‌تر شده است. دقیقن نمی‌دانم این خشم و نفرت از کجاست. از قیمت ماشین هایی که دیگر نمی توانم حتا نقشه برای شان بکشم تا... صبح ساعت ۵:۳۰دقیقه بیدار شدم. پلکم را روی هم گذاشتم که ۹دقیقه‌ی دیگر بیدار شوم. ولی وقتی مامانم صدایم زد ساعت ۶شده بود و تا صبحانه بخورم و از خانه بزنم بیرون ساعت ۶:۳۰ دقیقه شده بود. خشم و نفرتم از عمه ننه‌هایی فزونی گرفت که کلاس ساعت ۷:۳۰ می گذارند. کره خر‌ها یک جو شعور ندارند که از این طرف شهر به آن طرف شهر رفتن آن هم کله‌ی سحر بیش از ۹۰دقیقه طول می‌کشد. با ۴۰دقیقه تاخیر به کلاس رسیدم.
زورم می‌آید این روز‌ها با این همه بدبختی که خودم دارم کلاس رفتن. عصر‌ها که برمی گردم هزار تا حمالی پیدا شده است برایم... ترم آخرم است. ۳-۴تا کلاس بیشتر نیست. ولی عقم می‌گیرد از استادی که هی حضور و غیاب می‌کند و یک جو شعور ندارد که من دیگر بچه‌ی سال اولی نیستم که تمام وقتم را دانشگا گرفته باشد و دغدغه‌ام رشد و تعالی باشد و ازین مزخرفات. گفتم که. این روز‌ها کاملن از کتاب خاندن بی‌نیازم. به حد کافی تعلیق و اتفاقات نامنتظره وجود دارند... ۱هفته هم هست که به دنبال پروژه‌ی آخر کارم هستم. معدلم را می‌پرسند. بعد یک جوری نگاهم می‌کنند. بعد یک پروژه‌ی سنگین می‌گویند که این را آیا کار می‌کنی؟ فقط محض از سر باز کردن. من حوصله‌ی تولید علم و دانش ندارم. علم و دانش نمی‌خاهم. هیچ عمه ننه‌ای هم از من علم و دانش نمی‌خاهد. ماشین چوب خردکن و طراحی آزمایشگر یاتاقان را‌‌ همان عمه ننه‌هایی بسازند که بهش نیاز دارند. من فقط یک چیز مزخرفی می‌خاهم که سمبلش کنم و هر چه زود‌تر شر عنوان دانشجو را از اسمم بکنم. دیگر حال و حوصله‌ی هیچ تلاش اضافه‌ای را ندارم. 2000تومان املت. 5000تومان ساندویچ. 1000تومان جریمه ی دیرکرد کتاب کتابخانه. 20000تومان پول بلیط قطار درجه 2اتوبوسی برای یک ضرورت. خودم را بکشم نمی توانم این قدر پول در یک روز دربیاورم این روزها. چه می فهمد آن استادی که می آید مشتی مزخرفات تحویلم می دهد که قرار است با این ها من مهندسی کنم؟ حضور غیاب می کنند برای من فقط.
شر هر چی عنوان و لقب است از اسمم بکنم بروم گم و گور شوم توی جاده‌ی سیاهکل دیلمان یک روز غیرتعطیل که هیچ غریبه‌ای سروکله‌اش توی آنجاده پیدا نمی‌شود و پیاده سلانه سلانه برای خودم راه بروم و از سربالایی‌ها و سرازیری‌هایش بروم و بعد به ساعت نگاه کنم و ببینم ۳ساعت است که دارم پیوسته راه می‌روم و ۱۳کیلومتر از جاده را پیاده گز کرده‌ام و از بس هوا خوب بوده هیچ خسته نشده‌ام. توی راه روستایی‌ها را ببینم. صدایشان را بشنوم که وقتی من پیاده را می‌بینند بهم می‌گویند خسته نباشی و دست مریزاد و دلگرم شوم و بروم بروم بروم تا آنجا که باد یکهو در‌ جاده شدید می‌شود یکهو می‌زند زیر پره‌ی کلاهم کلاهم را بلند می‌کند می‌برد با خودش من می‌دوم به دنبال کلاهم او شدید‌تر می‌شود. وسط جاده بدوم به دنبال کلاهم و بعد از چند ۱۰م‌تر دویدن در پی باد به کلاهم برسم و بخندم. با باد ۲نفری بخندیم...

عنوان این پست: تیتر روز قبل روزنامه ی ایران


برچسب‌ها: احمدی نژاد, مردمی نژاد, بی پولی, دیلمان
+ نوشته شده در  بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 22:13  توسط پیمان موضوع شقشقه  | 

عمه‌ی فروید چطوره؟

آن روز سوار اتوبوس شدم. درست بود که هوا گه بود و دیدنش هم چشم‌های آدم را مسموم می‌کرد. ولی تاریکی و نور فلوئورسنت مترو روانی کننده‌تر از آن هوای گه بود. وقتی سوار شدم تصمیم داشتم کتاب بخانم. اما دیدم احساس بیهوشی بهم دست داده. پس ناخودآگاه چشم‌هایم روی هم خاب رفتند. تا چشم‌هایم بسته شد موبایل مرد کناری‌ام به صدا درآمد. او شروع به حرف زدن کرد: سلام آقای حجرانی. من الان اراکم. بله. بله. امروز راه می‌افتم به سمت تهران. بله. شما نقشه‌ها رو بدید به آقای ایمانی. بله. هوای اراک به خاطر این نیروگاه از تهران هم بدتره...
او که ساکت شد، موبایل مردی که در شمال شرقی من نشسته بود به صدا در آمد. او شروع به حرف زدن کرد: سلام مهندس. ببخشید مهندس. من الان پشت فرمون ماشینم نمی‌تونم حرف بزنم. بله. بله. گفتم که نمی‌تونم صحبت کنم. اوه. پلیس. ببخشید.
و قطع کرد. من نگاهش کردم.
منتظر بودم که پسری که روبه روی من نشسته بود هم دروغ بگوید. او ساکت نشسته بود و بر و بر من را نگاه می‌کرد. من یقین دارم که موجود خوشگلی نیستم. آخر وقتی توی خیابان راه می‌روم هیچ کس به من نگاه نمی‌کند. نگاهش کردم. منتظر دروغ او بودم. مو‌هایش فشن بود. حتم ازین پسرهایی بود که ادعا می‌کنند به دختر‌ها جنسی نگاه نمی‌کنند. ازین بچه مزلف‌های کی الی که می‌گویند در درجه‌ی اول به انسانیت نگاه می‌کنم و برایم جنسیت در درجه‌ی اول اهمیت ندارد. گه خوری اضافه‌ی مشتی کی ال. باید فقط به‌شان گفت عمه ت چطوره. باید آن‌ها را فرستاد به‌‌ همان دوران دبیرستان و نوجوانی و جوجه خروس بودن تا ازین زرمفت‌ها نزنند. این پسرهایی که ازین چس کلاس‌ها می‌گذارند که ما نگاه‌مان جنسی نیست سلاطین بی‌چون و چرای کی الیسم‌اند. این موجودات دروغگویی که ادعای نگاه جنسی نداشتنشان دقیقن در راستای به دست آوردن هر چه بیشتر میل به مجموعه‌ی چیزی است که دخترانگی و زنانگی نام دارد. اوف... چه زرت و زورت‌هایی می‌کنم. دروغ می‌گویند. پسرهایی که ادعا می‌کنند نگاه‌شان پاک است دروغ می‌گویند. این دروغ اعتماد هر چه بیشتر دختر‌ها و زن‌ها را برایشان به ارمغان می‌آورد.
خب. من منتظر بودم که آن پسر هم دروغش را بگوید. بر و بر نگاهم کرد. خودم دروغش را برملا کردم.
من امروز فهمیدم که آن دختره‌ی همکلاسی که ۳سال پیش مانتوی نازکی پوشیده بود که لباس زیرش را هم می‌شد تشخیص داد دروغ گفته. آن روز من شنیدم که پسر‌ها مسخره‌اش کردند بهش گفتند که حجاب اسلامی را رعایت کن. ولی او گفت که هوا گرم است خب. من امروز که داشتم سفرنامه‌ی برادران امیدوار را می‌خاندم فهمیدم که دروغ گفته.
رسیده بودم به جایی که برادران امیدوار رفته بودند به دل جنگل آمازون. رفته بودند در بین قبایل بدوی اعماق جنگل آمازون که کوچک‌ترین نشانه‌ای از تمدن جدید به آنجا راه نیافته بوده. رسیدم به اینجا:
 «البته ما ازین عقیده‌ی روان‌شناسان باخبر بودیم که شرم و آزرم زنان با آنکه مولود زندگی اجتماعی آنان است اما با ناز و دلبری ذاتی آنان نیز ارتباط دارد اما زنان این قبیله که بی‌شک خود را خیلی هم دلربا می‌دانستند کمترین پوششی نداشتند حتا تسر عورت هم نمی‌کردند و این مساله برای آن‌ها آقدر طبیعی است که لباس برای مردم متمدن. از سوی دیگر در ا «هوای گرم و مرطوب منطقه‌ی استوایی در واقع به هیچ پوششی هم نیاز نداشتند که شاید هم بهمین دلیل پوشاندن بدن برای آن‌ها هیچ مفهومی نداشت. البته این امر از دیدگاه ما که زندگی اصیل‌ترین بومی‌ها را در نقاط مختلف دنیا دیده و تجربه کرده بودیم هیچ تازگی نداشت...
به هرحال هر زمان که اقدام به گرفتن فیلم و عکس می‌کردیم با این مشکل هم مواجه می‌شدیم که ممکن است بعد‌ها نمایش این گونه فیلم‌های مستند از زنان برهنه محدودیت‌های فراوانی را در جوامع مختلف جهان به خصوص در سرزمین‌های اسلامی برایمان به وجود آورد. به همین دلیل به فکر چاره‌ای افتادیم. خوشبختانه مقدار زیادی پارچه‌های رنگارنگ داشتیم. که آن‌ها را بین زنان آن قبیله تقسیم کردیم تا برای س‌تر عورت خود از آن‌ها استفاده کنند. اما آن‌ها حاضر به این کار نمی‌شدند.
وقتی علت را جست‌و‌جو کردیم پس از مدتی معلوم شد که می‌گویند هیکل ما که خراب (یعنی معیوب و زشت) نیست تا مجبور به مخفی کردن آن باشیم... اگرچه پارچه‌ها را فورا از ما قبول کردند. ولی بعد کاشف به عمل آمد پارچه‌ها را که دارای رنگ‌های تند و متنوعی بودند به جای تابلو در داخل کلبه حصیری خود آویزان کرده‌اند!» (سفرنامه‌ی برادران امیدوار-ص۳۷۴)
حرکت از بالا به پایین یا پایین به بالا؟
باید به احمدی‌نژاد و کسانی که نظرشان به او... کلفت بار کرد و گفت که حرکت از بالا به پایین بوده یا که احمدی‌نژاد و همه‌ی کسانی که این روز‌ها آمار از خودشان در می‌کنند محصولات همین جمع‌های ۳-۴نفره‌ی اتوبوسی هستند و حرکت از پایین به بالا بوده...
آره. عمه‌ی من هم وقتی سوار اتوبوس می‌شود و این چیز‌ها را می‌بیند می‌فهمد که مشکل با کلفت بار کردن حل نمی‌شود...
چون ندیدم حقیقت ره افسانه زدم.
اول یکی از کتاب‌های حسن بنی عامری این را نوشته بود. یادم نیست کدام کتابش. ولی همین است. من فقط ره افسانه می‌زنم.
هنوز نمی‌دانم باید اسم آنجا را چه باید بگذارم. واقعن اسم سرزمین‌ها و شهر‌ها چگونه به وجود آمده؟ البته من هنوز نساخته امش. در مراحل خیال پردازی‌اش به سر می‌برم. در آن سرزمین مردم تلویزیون نگاه نمی‌کنند. این مهم‌ترین ویژگی مردمان آن سرزمین است. دلیلی که آن سرزمین را دوست دارم هم همین است. مردمش تلویزیون نگاه نمی‌کنند. آن‌ها تلویزیون نگاه نمی‌کنند و به خاطر همین روز به روز کودن‌تر نمی‌شوند. تلویزیون نگاه نمی‌کنند و به خاطر همین تحت تاثیر حرف‌های آدم‌های صاحب تلویزیون نیستند.
ویژگی‌های دیگری هم دارند. به طور مثال آن‌ها مشرک و کافرند. مردمان آن سرزمین متاسفانه خدای یکتا را نمی‌پرستند. آن‌ها زن پرست‌اند. هر مردی یک زن را می‌پرستد و به درگاه او عبادت می‌کند. مثل اردک‌های نرینه و سگ نر فحل شده نیستند که همین جوری هیزبازی در بیاورند. از ویژگی‌های آن سرزمین این است که مرد وقتی مرد شد باید برای خودش یک خدا انتخاب کند و او را بپرستد. راستش در مورد مشکلات این نوع از شرک و کفر اطلاعاتی به دستم نرسیده. (مثلن اینکه اگر خدایی از بنده‌اش خوشش نیاید باید چه کار کند؟ اگر بنده‌ای به جای خدای خودش خدای یکی دیگر را بپرستد چه کارش می‌کنند؟!) فقط می‌دانم که چون مردم آن سرزمین تلویزیون نگاه نمی‌کنند به خاطر همین معیارهای زیبایی واحدی برای زن‌‌هایشان ندارند و هر بنده‌ای فکر می‌کند که خدایش زیبا‌ترین ست. مطمئنم زن‌های آن سرزمین با زن‌هایی که من هر روز در کوچه‌ها و خیابان‌های تهران می‌بینم و می‌شنوم خیلی توفیر دارند. در مورد جزئیات توفیرشان باید کمی بیشتر خیال‌پردازی کنم. ولی راستش را بگویم در مورد طرز عبادتشان زیاد خیال کرده‌ام!
دیگر اینکه مردم آن سرزمین بطری‌های یک بار مصرف را هیچ وقت هیچ وقت توی جوی آب نمی‌اندازند. آن‌ها چون تلویزیون نگاه نمی‌کنند، قدر یک نخود عقل و شعور دارند که بفه‌مند جوی آب سطل آشغال نیست.
خاب‌‌هایشان را برای همدیگر تعریف می‌کنند. یعنی هر روز عصر‌ها دور هم جمع می‌شوند برای هم خاب‌های شب پیششان را بی‌کم و کاست تعریف می‌کنند. این ویژگی آن سرزمین با روح و روان من بازی می‌کند. اینکه بتوانی خاب‌ها و رویا‌هایت را تعریف کنی و کسی هم قرار نباشد گند بزند به هیکلت باید خیلی جالب باشد...
و...


برچسب‌ها: عمه‌ی فروید, دروغ, چون ندیدم حقیقت ره افسانه زدم, بی آر تی
+ نوشته شده در  سیزدهم بهمن 1391ساعت 1:7  توسط پیمان موضوع اجتماع  | 

مادرزن سینا دوسپسر داره. دوسپسرش دانشجوئه. مادرزن سینا ماشین دامادش (سینا) رو برمی داشت می‌رفت جلوی دانشگا پسره رو سوار می‌کرد با هم می‌رفتن دور دور. 
مادرزن سینا خیلی ظاهر جوونی داره. توی عروسی سینا کم از عروس هیچ نداشت. 
سینا ماشینشو فروخت.
من نمی‌دونم دوسپسر مادرزن سینا الان کجاست.
+ نوشته شده در  یازدهم بهمن 1391ساعت 0:27  توسط پیمان موضوع شقشقه  | 

من پول در نمی‌آورم. میثم هم پول در نمی‌آورد. میثم می‌گوید اینکه او پول در نمی‌آورد تقصیر من است. 
من آدم تاثیرگذاری هستم. در درون من سیاهچاله‌هایی وجود دارد که هر نوع جرمی را در درون خودش فرو می‌برد. خود من سال هاست که دارم به تدریج در درون خودم فرو می‌روم. هر کسی که به من نزدیک شود هم فرو می‌رود. من آدم جذابی هستم. خصوصن وقتی با کسی خودمانی می‌شوم. او را در درون خودم ذره ذره حل و نابود می‌کنم. آدم‌ها از من که دور می‌شوند می‌فه‌مند که سیاهچاله‌های درون من خیلی سیاه‌اند. به خاطر همین همیشه از من دور می‌شوند.
اما من به میثم یادآوری می‌کنم که ۳ماه است که باید تسمه تایم ماشینش را عوض کند و سوکت نور پایین چراغ جلویش را هم از سفر جاده نخی‌ها تا به حال درست نکرده و اینکه او در این ۳ماه این کار‌ها را نکرده به هیچ عنوان تقصیر من نیست و او خودش هم کرم گشادی دارد. من ازین جور یادآوری‌ها که ثابت می‌کند کرم فقط از من نیست همیشه لذت می‌برم.
من پول درنمی آورم و این آزارم می‌دهد. همه می‌گویند برو تدریس خصوصی کن. پول خوبی ازش درمی آید. خودم هم می‌دانم. دوستم امید در تمام این چهار سالی که من مشغول نوشتن سپهرداد و خاندن کتاب‌های هله هوله و دلخوش کن و سرگرم کن و پیاده روی‌های طولانی و فکرهای سیاهچاله‌ای بودم، تدریس خصوصی و مشاوره‌ی کنکور می‌کرد. او سال گذشته توانست با پول حاصل از تدریس خصوصی‌اش یک سمند صفر کیلومتر بخرد و میلیون‌ها تومان هم در بانک پس انداز کرده است. در تمام این سال‌ها دختران دبیرستانی و پشت کنکوری زیادی عاشق او شده‌اند و او در زمینه‌ی مشاوره‌ی کنکور یکی از اساتید به نام شده است. اما من...
من هم کنکور را خوب دادم. درصد ریاضی کنکورم۸۰درصد بود. می‌گویند کسی که توی کنکور ریاضی ۸۰درصد زده می‌تواند برای تدریس خصوصی تبلیغات خوبی بکند.
توی عمرم ۲بار تدریس خصوصی کردم. هر دو هم برای خیلی سال پیش است. کلاس اول دبیرستان بودم. شاگرد خرخان کلاس بودم. یکی از بچه‌ها بهم گفت که بیا بهم ریاضی درس بده. بهت پول هم می‌دم. من هم قبول کردم. نگفتم که پول می‌خاهم. خودش گفت. یک روز رفتم خانه‌شان. خانه‌شان خیلی بزرگ بود. جان می‌داد برای اینکه ۲تا جوراب را توی هم مچاله کنی و فوتبال جورابی بازی کنی. اما من توی آن خانه‌ی بزرگ ۳ساعت تمام، به پسرک سینوس و کسیونس و تانژانت و کتانژانت درس دادم. هر یک ساعت مادرش هم می‌آمد و برایمان آب پرتقال و میوه می‌آورد. اما پسرک کودن بود. یعنی یک جوری به مسائل نگاه می‌کرد که وحشتناک بود. هر وقت خودم را می‌گذاشتم جای او و کلمه‌ی آرگومان را می‌شنیدم موهای تنم خیس می‌شد. حق داشت بنده‌ی خدا. من نمی‌دانستم چرا دوست دارد همه چیز را سخت کند. راستش دیگر او سراغ من نیامد. یک معلم خصوصی دیگر گرفت که اسمش آقای آبی بود. آقای آبی به او هم ریاضی درس می‌داد و هم فیزیک و هم شیمی و هم عربی.
دومین بار هم‌‌ همان سال بود. یکی دیگر از بچه‌های کلاسمان ریاضی را تجدید شده بود و طرف‌های شهریور ماه آمد سراغم که بیا به من درس بده. من رفتم خانه‌شان. این یکی مرض تایید کردن داشت. هر چیزی را که می‌گفتم می‌گفت آره، فهمیدم. من می‌دانستم که او نمی‌فهمد. ولی او می‌گفت که فهمیدم. من لجم می‌گرفت که چرا دروغ می‌گوید. و...
به نظرم وقتی آدم درسی را نمی‌فهمد باید دو تا بزند توی سر خودش و یکی بزند توی سر کتاب. همه چیز حل می‌شود.
این شیوه‌ای بود که من با آن کنکور قبول شدم. من مدرسه‌ی غیرانتفاعی نرفتم. کل ۱۲سال تحصیل اجباری‌ام در مدارس دولتی بود. سال آخر را هم خیلی از دوستانم به بهانه‌ی اینکه سال سرنوشت سازی است به غیرانتفاعی رفتند. اما من رفتم به مدرسه‌ای که کاری به کارم نداشتند. نتیجه‌ی بدی هم نگرفتم. وقتی رفتم مدارکم را بگیرم، به من گفتند که برو پیش مشاور و بگو که کجا قبول شدی. خوشحال از اینکه به به و چه چهی می‌شنوم رفتم پیش مشاور. اسم و فامیلم را پرسید و بعد پرسید که کدام دانشگاه قبول شده‌ای؟
خوشحال و شادمان گفتم: تهران.
بهم گفت: کجای تهران؟
 (یعنی نمی‌شد بهتر از این کسی من را رنگ سوراخ کاسه توالت کند.) گفتم: همونی که توی انقلابه.
گفت: آ‌ها.
همین. دیگر گذارم به آن مدرسه نیفتاد. خب. مساله‌ی مهمی نبود. من داده‌ی پرت مدرسه بودم.
وقتی وارد دانشگاه شدم دیدم دوستان جدیدم از مدارس غیرانتفاعی خیلی خوب و به نامی آمده‌اند و هر کدامشان حالا مشاور و معلم حل تمرین مدرسه‌شان شده‌اند و پول در می‌آورند. بعد من حتا توی آزمون‌های قلم چی هم شرکت نمی‌کردم که بعد کنکور آقای قلم چی من را مشاور ۴تا دختردبیرستانی کند و ۲قران پول کف دستم بگذارد.
خب. چه کار باید می‌کردم؟
آن موقع‌ها به نظرم تدریس خصوصی و مشاوره‌ی کنکور دزدی بود. راستش هنوز هم به نظرم دزدی است. وقتی آدم می‌تواند ۲تا بزند توی سر خودش و یکی توی سر کتاب‌هایش و کنکور قبول شود چرا باید میلیارد‌ها تومان به جیب آقای قلم چی و دیگران واریز کند؟ آخر ریاضی و فیزیک معلم خصوصی گرفتن دارد؟ آخر آدم برای درس‌هایش معلم خصوصی می‌گیرد؟ ۲ حالت دارد دیگر. یا تو با ۲بار زدن توی سر خودت آن درس را می‌فهمی یا نمی‌فهمی دیگر. بعدش هم من مشتری از کدام قبرستانی بیاورم؟!
من فاقد آن حرص و آز لازم برای پول در آوردنم. حمید این را می‌گوید. می‌گوید تو فاقد حرص و آز برای انجام هر کاری هستی. به خاطر همین است که این طور وا مانده‌ای.
می‌نمی دانم باید چه کار کنم و این آزارم می‌دهد. می‌گویند آدم باید یک وقت‌هایی توی زنگی‌اش تا ردلاین پر کند. باید با تمام قوایش حرکت کند. باید با تمام امکاناتش پول دربیاورد. جلو برود. پله‌های ترقی را طی کند. وگرنه به هیچ جایی نمی‌رسد. می‌گویند زندگی پله‌هایی دارد که باید ازشان بالا بروی و اگر نروی وا می‌مانی و یک وقت‌هایی هست که تو باید با حداکثر قدرت ماشینت حرکت کنی.
من یک شب با لاک پشت تا ردلاین پر کردم. یعنی دنگم گرفت که تمام شتاب ماشین را تجربه کنم. تا دور ۵۵۰۰پر کردم. دنده ۱ تا سرعت ۵۰کیلومتر و دنده ۲تا سرعت ۱۰۰کیلومتر. در حالت عادی سرعت ۱۰۰کیلومتر برای دنده ۴ است. ولی من با دنده ۲، ۱۰۰کیلومتر سرعت و ۵۵۰۰ آر پی‌ام دور موتور داشتم. حس خیلی خوبی داد. ولی وقتی دنده‌ها را سبک کردم و سرعتم را هم کم، اتفاقات یکی پس از دیگری شروع به افتادن کردند. اولش یک صدای تقی شنیدم و یک چیزی از موتور ماشین افتاد پایین. وسط بزرگراه بود و نمی‌شد بایستم ببینم چه چیزی از موتور ماشینم کم شده. به علائم حیاتی ماشین نگاه کردم. سالم بود. وقتی رسیدم خانه دیدم آمپر آب ماشین چسبیده به نقطه‌ی قرمز هات. جوش آورده بود؟ نه. کاپوت را که زدم بالا دیدم واویلا. شیلنگ رادیاتور جر خورده و آب جوش پاشیده به کاپوت و توی رادیاتور ماشین هم حتا یک قطره آب هم نیست. این ور را که نگاه کردم دیدم ۲-۳تا از تسمه‌های ماشین هم سر جایشان نیستند و پولی‌ها دارند برای خودشان الکی می‌چرخند...
راستش اینکه می‌گویند یک وقت‌هایی آدم باید با تمام وجود تلاش کند و تا ردلاین پر کند نمی‌فهمم. من یک بار تا ردلاین پر کردم و به فنا رفتم. دیگر دوست ندارم حرص و جوش بزنم.
ولی مساله هنوز پابرجاست. من پول درنمی آورم. ۴سال در دانشگاه با فرمول‌ها و درس‌هایی که استاد‌هایش دوست داشتند سخت بگیرند سر و کله زده‌ام. آن استاد‌ها و شاگردهای سوگلیشان یک چرخه‌ی زیبا را تشکیل داده‌اند که من را با نیروی گریز از مرکزی دهشتناکی به بیرون پرت کرده‌اند. چرخه جالب است: درس بخان. نمره‌های خوب بگیر. تی‌ای شو. درس بخان. مدرک کار‌شناسی ارشد بگیر. تی‌ای شو. درس بخان. دکترا بگیر. بیا استاد شو. درس بده. سوگلی پیدا کن. سوگلی‌ها را تی‌ای کن. سوگلی‌ها درس بخانند. استاد شوند و درس بدهند و... به یقین می‌دانم که بدون پارتی مناسب هیچ آدمیزادی در هیچ شرکتی برایم هیچ ارزشی قائل نیست.
من می‌ترسم. من از ساختار کاغذبازی توی سیستم دولتی ایران می‌ترسم. همیشه از اینکه با اداره‌ی آموزش دانشگاه‌مان رو به رو شوم ترسیده‌ام. من نگران اعصاب و روانم هستم. وقتی برای یک مرخصی ساده‌ی تحصیلی ۲هفته‌ی تمام هی رفت و آمد می‌کردم تا از ۴نفر آدم امضا بگیرم و بعد نمی‌دانم چه بشود که برگه‌ی امضا‌هایم را گم و گور کنند و بعد مرخصی‌ام هوا بشود و هزار تا اتفاق غیرمنتظره بیفتد باید هم بترسم. وقتی می‌خاستم از پژوهش‌های علمی دانشگاه یک گزارش بنویسم و برای گرفتن یک گزارش ساده بین معاونت آموزشی و علمی و فرهنگی و بعد دفتر ارتباط با صنعت دانشگا پاس کاری می‌شدم و به دلایل امنیتی نمی‌شد که اطلاعات کامل به من بدهند باید هم بترسم.
من پول در نمی‌آورم و این روز‌ها که برای خریدن ۲تا کتاب باید ۵۰هزار تومان بسلفم این برایم آزاردهنده است. بقیه‌ی نیازهای زندگی به درک...

+ نوشته شده در  بیست و یکم دی 1391ساعت 21:37  توسط پیمان موضوع شقشقه  | 

     الان که اینجا نشسته‌ام بی‌قرارم. یکی از آن بی‌شمار لحظه‌هایی است که از بودن خودم در اینجایی که هستم به نفرت رسیده‌ام. از آن حالت هاست که من در خودم فرو می‌روم و این در خود فرو رفتن‌ها همیشه دردناک‌اند. هزار بار خاسته‌ام ایستادگی کنم از این در خود فرو رفتن‌ها. ولی نتوانسته‌ام. پیش خودم تصمیم گرفتم هر بار حس کردم دارم در خودم مثل یک قایق چوبی تکه تکه می‌شوم گوشی تلفن را بردارم زنگ بزنم به اولین نفری که می‌توانم زنگ بزنم بگویم برایم چیزی بگو. تکه‌ای از کتابی را بخان. شعری را از حفظ بخان. خاطره‌ای را تعریف کن. اما نمی‌شود. اصلن همین که باید سلام کنم و احوالپرسی کنم سختم می‌شود. سختم می‌شود. غرق شدن و به آرامی فرو رفتن و بعد تا حد جنون پشیمان شدن انگار راحت‌تر می‌شود...

     الان که اینجا نشسته‌ام حس می‌کنم فقط یک چیز می‌تواند آرامم کند. چیزی یا بهتر بگویم کسی که نیست. چون نیست می‌خاهم که باشمش. دلم سوزنبانی می‌خاهد که مسئول سوزن کردن ریل‌هایی باشد که باید بروم. به هر آبادی و ایستگاهی که می‌رسم جلو‌تر از من ایستاده باشد. سوزنبانی که‌گاه گاه پرچم قرمزش را برایم تکان بدهد. بگوید حالا نرو. حالا بایست. از فاصله‌ی دور بدانم که نباید بروم. بدانم که رفتنم یعنی مرگ. بعد او بیاید بگوید با هم گپ بزنیم به وقتش بهت خاهم گفت که کی باید بروی. گپ بزنیم. چای بنوشیم. دم را دریابیم. شب بشود. بعد او برود و چراغ سبز بدهد و من راه بیفتم. بی‌اینکه عجله‌ی ابلهانه‌ای در کار باشد. آرام آرام بی‌آنکه مسابقه‌ای در کار باشد راه بیفتم و در سکوت و سیاهی بروم. و خیالم راحت باشد که آن چراغ سبز فکر همه چیز را کرده. در سکوت و سیاهی شب، آن زمان که همه در خاب نازند و خودشان را برای مسابقه‌های فردا روز آماده می‌کنند برانم و بروم... نیست. آدمی که پرچم سبز و قرمزی دستش باشد و من نگاهم به او باشد نیست و از نبودنش است که الان فقط یک چیز می‌تواند آرامم کند. اینکه اینجا نباشم. پرچم سبز و قرمز و آچارهای باز و بسته کردن سوزن‌ها و ریل‌ها را دستم گرفته باشم ایستاده باشم کنار چراغ سبز و قرمز یک ایستگاه راه آهن در یک شهر دور. خیلی دور. خودم را در کاپشن و کلاه پیچیده باشم. شب ساکت و سیاه باشد. باد بی‌رحم باشد. من به انتظار گذر عقربه‌ی ساعت نشسته باشم. ریل آماده‌ی حرکت قطار باشد. فقط چند ثانیه صبر کنم و بعد چراغ سبز بدهم تا برود...
     فقط همین می‌تواند آرامم کند. وقتی قطار رفت، وقتی قطار‌ها رفتند سر و کله‌ی شازده کوچولو هم اگر پیدا شود من همچون سوزنبان کتاب اگزوپری سوال‌هایش را جواب را خاهم داد...
 «شهریار کوچولو گفت: -سلام.
سوزن‌بان گفت: -سلام.
شهریار کوچولو گفت: -تو چه کار می‌کنی این‌جا؟
سوزن‌بان گفت: -مسافر‌ها را به دسته‌های هزارتایی تقسیم می‌کنم و قطارهایی را که می‌بَرَدشان گاهی به سمت راست می‌فرستم گاهی به سمت چپ.
و‌‌ همان دم سریع‌السیری با چراغ‌های روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزن‌بانی را به لرزه انداخت.
-عجب عجله‌ای دارند! پیِ چی می‌روند؟
سوزن‌بان گفت: -از خودِ آتش‌کارِ لکوموتیف هم بپرسی نمی‌داند!
سریع‌السیر دیگری با چراغ‌های روشن غرّید و در جهت مخالف گذشت.
شهریار کوچولو پرسید: -برگشتند که؟
سوزن‌بان گفت: -این‌ها اولی‌ها نیستند. آن‌ها رفتند این‌ها برمی‌گردند.
-جایی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزن‌بان گفت: -آدمی‌زاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد.
و رعدِ سریع‌السیرِ نورانیِ ثالثی غرّید.
شهریار کوچولو پرسید: -این‌ها دارند مسافرهای اولی را دنبال می‌کنند؟
سوزن‌بان گفت: -این‌ها هیچ چیزی را دنبال نمی‌کنند. آن تو یا خوابشان می‌بَرَد یا دهن‌دره می‌کنند. فقط بچه‌هاند که دماغشان را فشار می‌دهند به شیشه‌ها.
شهریار کوچولو گفت: -فقط بچه‌هاند که می‌دانند پیِ چی می‌گردند. بچه‌هاند که کُلّی وقت صرف یک عروسک پارچه‌ای می‌کنند و عروسک برایشان آن قدر اهمیت به هم می‌رساند که اگر یکی آن را ازشان کِش برود می‌زنند زیر گریه...
سوزن‌بان گفت: -بخت، یارِ بچه‌هاست.»
...


برچسب‌ها: سوزنبان, شازده کوچولو
+ نوشته شده در  بیستم آبان 1391ساعت 21:30  توسط پیمان موضوع لحظه ها  | 

احساس معنا و بی‌معنایی دائم در رفت و آمدند. زندگی همچون زنی خائن است. زنی که هر از گاهی ر‌هایت می‌کند و می‌رود به عشق بازی خود می‌پردازد و زندگی‌ات را تلخ می‌کند و بعد برمی گردد. برایت قرمه سبزی می‌پزد و قربانت می‌رود و عشوه می‌آید و تو چاره‌ای نداری جز اینکه دوباره بپذیری‌اش. دوباره زن تو می‌شود و دوباره معنا به زندگی‌ات برمی گردد و طرد کردن او یعنی خودکشی. یعنی نابودی خودت. زندگی تو هم اوست... آلبرکامو زر مفت زده است که همه‌ی ما همچون سیزیفیم که خدایان ما را محکوم کرده‌اند به بالا بردن سنگی با هزار مشقت و بعد‌‌‌ رها شدنش و دوباره بالا بردنش... مقلدانش همه از بیرون به بیهودگی این کار پی می‌برند. ولی اگر سیزیف ازین کار لذت ببرد چه؟ نه مگر اینکه روزمرگی‌هایی در زندگی‌های خودمان است که ارزش روایت شدن و لذت واگو کردنشان را حس می‌کنیم؟! نه... بی‌معنایی در رابطه‌ی بین ما با جهان پیرامونمان شکل نمی‌گیرد. بی‌معنایی در رابطه‌ی خودمان با خودمان شکل می‌گیرد. این ماییم. این وجود دو شقه‌ی ماست که معنا و بی‌معنایی را می‌سازد. چه چیز معنادار است؟ چیزی که ارزش سگ دو زدن داشته باشد. امیال ما، آرزوهای ما، تمناهای نفسانی و روحانی وادارمان می‌کنند که برای چیزهایی سگدو بزنیم... زور بزنیم. سعی کنیم. تلاش کنیم. نسبت تلاشمان به سرمایه‌ی اولیه‌مان را در نظر بگیریم و برای خودمان بازده تعیین کنیم و شاد باشیم و از کار کردن و دویدن لذت ببریم. رنج هم اگر می‌کشیم تحمل شدنی ست. اما شقه‌ی دوم ما... ‌‌‌ همان لحظه که از این منی که سگدو می‌زند جدا می‌شویم و به منی تبدیل می‌شویم که از بالا نگاه می‌کند. منی که از بالا به نظاره می‌نشیند و آخر و عاقبت‌ها را نگاه می‌کند و بعد می‌گوید: پوف. که چی؟ آخرش چی؟ آن همه عرق ریختن برای چه؟ عاقبت همه‌ی ما خاک است... این‌‌‌ همان منی است که به آن یکی من نگاه می‌کند و وجود را تلخ می‌کند... سر را به دوران می‌اندازد و اخم را بر ابرو‌ها می‌کارد... این درست‌‌‌ همان لحظاتی است که زنمان رفته است. زنمان رفته است و با دوسپسرش می‌گردد و ما تنهاییم... ولی او برمی گردد.... دوباره برمی گردد و دوباره ما می‌شویم‌‌‌ همان منی که سگدو می‌زند و از سگدو نزدن ناراضی است و از تلاش کردن راضی.... او قرمه سبزی می‌پزد برایمان و دوباره معنااکی به زندگی برمی گردد... احساس پوچی مطلق نیست. احساس معنا داری و هدفمندی هم...
جز لبخندی کج چاره‌ی دیگری هم داریم؟!


برچسب‌ها: معنا و بی معنایی, سیزیف, لبخند کج
+ نوشته شده در  سوم آبان 1391ساعت 10:1  توسط پیمان موضوع شقشقه  | 

 

- داشتم «پیش از غروب» رو می‌دیدم.
 دوباره.
 خیلی خوبه. ۸۰دقیقه ست و کلش دیالوگه. دیالوگ بین ۲نفر.
 فک کن. حرف می‌زنن. از همه چی. بی‌هیچ ترسی. بی‌هیچ ترسی.
- بی‌هیچ ترسی...

 

+ نوشته شده در  پنجم مرداد 1391ساعت 2:55  توسط پیمان موضوع شقشقه  | 

بیرون، آن دست خیابان، یک تریلی پارک کرده است. یک ولوو اف۱۶ است. شکوه و عظمتی دارد برای خودش. کفی‌اش خالی است. بار ندارد. حتم آمده از یکی از کارخانه‌های خیابان دماوند یا خیابان اتحاد بار بزند و برود... غروب آمد آنجا پارک کرد. نفهمیدم. بی‌صدا آمد. صدای رد شدن تمام پراید‌ها و پژو‌ها و ماشین‌های مزخرف را می‌شنوم. اما صدای آمدنش را نشنیدم. شاید هم حواسم نبود. نشسته بودم به خاندن کل چت‌هایی که در طول چند ماه با یک آدم نادیده داشتم. از اینجا‌ها شروع شده بود که:
-وبلاگتون خیلی وقت‌ها حالمو خراب کرده.
-حال خودمم خراب بوده
-چرا؟
-به همون دلیلی که حال تو رو خراب کرده
-اوهوم
و با این جمله‌ها تمام شده بود که:

I dont know and u dont want i to know. u know yourself. u know that what u want. but u are not honest. not yourself. not me. not world and it became me angry.

و تمام شده بود. هیچی به هیچی. بی‌هیچ فایده‌ای...
ولوو اتاق خاب هم دارد. مهتابی سقفی‌اش را روشن کرده. از این طبقه‌ی دوم که من در تاریکی اتاق نشسته‌ام توی اتاق ولوو کاملن مشخص است حالا. مهتابی پرنور است. روی داشبود یک تلویزیون کوچک ۱۰ اینچ قرار دارد. مرد راننده خم می‌شود و روشنش می‌کند. تنها نیست. یک زن هم توی ماشین هست. مرد راننده می‌آید روی صندلی جلو می‌نشیند. زن هم می‌آید جلو. روی کنسول وسط سفره پهن می‌کند. سربرهنه است. با لباس راحتی. از خودم می‌پرسم چرا شامشان را توی‌‌ همان کامیون دارند می‌خورند این‌ها؟ این دور و بر با فاصله‌ی ۱۰۰قدم ۲-۳تا پارک چمن دار هست که... مرد با تلویزیون ور می‌رود. کانال عوض می‌کند. تصاویر تلویزیون برفک دار و خط دار است. بی‌خیال می‌شود. از یکی از کشوهای کنسول وسط سی دی بیرون می‌آورد و توی ضبط ماشین می‌گذارد. صفحه‌ی تلویزیون صاف می‌شود. شو گذاشته. کسانی می‌رقصند. زن لقمه می‌گیرد و می‌دهد به مرد. پرده را می‌کشم.
عصر نشسته‌ام به خاندن کتاب درخت بارون نشین. دارم باهاش شدیدن حال می‌کنم. یک جور دیگر زندگی کردن را ارائه می‌دهد این کتاب. آدمی که فقط بالای درخت‌ها زندگی می‌کند و پایش را هرگز روی زمین نمی‌گذارد...
یک چیزی هست این روز‌ها که بدجوری اذیتم می‌کند. اسمش را سبک زندگی گذاشته‌ام. گرما اذیتم می‌کند. اینترنت دیگر برایم جاذبه‌ای ندارد. حالم از سگچرخ زدن به هم می‌خورد. فقط از روی عادت ساعت‌های زیادی در طول روز کامپیوترم روشن است. چت نمی‌کنم دیگر. یعنی حال و حوصله‌اش را ندارم. گوی‌های طلایی‌ام روشن است. ولی کسی هم حوصله ندارد باهام حرف بزند. کسی هم نیست. سبک زندگی یعنی اینکه یک روز از صبح تا شبت و از شب تا صبحت را چگونه بگذرانی. دنبال چه چیزهایی باشی. با چه کسانی حشرونشر داشته باشی. مشکلات پیش رویت و طرز برخوردت با آن مشکل‌ها چگونه‌اند و خیلی چیز‌ها. چند وقتی هست از لایف استایل خودم متنفر شده‌ام. لایف استایلی که تویش سگچرخ زدن توی اینترنت بخش زیادی از وقتم را می‌خورد. خاسته‌ام حذفش کنم. اما نتوانسته‌ام. یعنی خیلی عادت بوده. سر همین روی یک برگه کوچک نوشتم سست عنصر و چسباندم به دیوار اتاقم. دیوار اتاقم پر شده از تکه کاغذهای کوچکی که رویشان یک جمله یا یک کلمه نوشته‌ام. سست عنصر فحشی بود که روزگاری غیرتی‌ام می‌کرد. حالا فقط عصبی‌ام کرده.
چند وقتی هست که یادم رفته دنبال چه هستم. نشستم دفترچه‌ای را که ۳ماه پیش پر کرده بودم خاندم. یادداشت‌های ۳ماه اخیر. تویش چیزهایی را که باید دنبال کنم مکتوب کرده‌ام. ولی فقط یک سری کلمه‌اند روی کاغذ. صبح که بیدار می‌شوم این کلمات دوروبرم در فضای اتاقم نیستند. وقتی بیدار می‌شوم این کلمه‌ها نمی‌آیند که من را تحریک کنند و به دنبال خودشان بکشانند تا شب. نیستند اصلن. فقط روی کاغذند.
به لایف استایل فکر می‌کنم. می‌روم توی پارک می‌نشینم. به پسرهایی که به دخترهای توی پارک نخ می‌دهند نگاه می‌کنم. دخترهایی که دلشان می‌خاهد و حتمن با یک پسری جور می‌شوند و یک مدت رابطه و تو بمیری من بمیرم و ماچ و بوسه و بعد هم به هم می‌زنند. پسر نیست و دختر نیست اگر ناراحت شود که به هم زده است. اگر یک کدامشان صحبت عاشق شدن را هم به میان بیاورد یعنی ته امل و کودن. توی پیاده رو راه می‌روم. می‌روم فلکه اول. به این پسرهایی که بی‌ام دبلیو یا پورشه یا هیوندای جنسیس دارند نگاه می‌کنم. به سبک زندگیشان فکر می‌کنم. از صبح تا شبشان را چطور می‌گذرانند؟ حتمن کار می‌کنند. حتمن کار می‌کنند که بابا ننه‌شان همچون ماشین‌هایی انداخته‌اند زیر پایشان. کارشان چیست؟ حتمن یک دو تا تلفن و سر زدن به یک کارخانه یا یک ساختمان و چهار تا هارت و پورت و سروکله زدن برای یک قرارداد و یک عالمه پول. بعد خوشگل‌ترین دختر‌ها و بعد ماهواره و فیلم و پارتی و آبجو. نمی‌دانم. خیلی کلی نگاه می‌کنم.‌شناختی ندارم. ولی آن حالت گازینگ گوزینگ کردنشان توی خیابان همین‌ها را توی ذهنم می‌سازد. یک اتفاقی افتاده است. لایف استایل خودم را گم کرده‌ام. تا همین چند ماه پیش فکر می‌کردم پیدا کرده‌ام. فکر می‌کردم اینکه تحت تاثیر جو قرار نمی‌گیرم به خاطر این است که لایف استایل خودم را جسته‌ام. اما حالا هیچی نیست.
می‌نشینم زندگینامه‌ی جک کرواک را می‌خانم. سر یک بندش گیر می‌کنم.

 «He divided most of his adult life between roaming the vast American landscape and living with his mother. Faced with a changing country، Kerouac sought to find his place، eventually rejecting the conservative values of the ۱۹۵۰s. His writing often reflects a desire to break free from society» s structures and to find meaning in life.»

کلمه‌ها را دوباره می‌خانم. درگیرشان می‌شوم. روبه روشدن با یک کشور در حال تغییر، جست‌و‌جوی هدف و مکان خود، نه گفتن به ارزش‌های سنتی و معمول، معنای زندگی... ارزش‌های سنتی و معمول کدام‌اند؟ دوسدختر سنت نشده الان؟ به جک کرواک و سبکش و هنجارشکنی‌های اجتماعی و ضدجریان بودنش فکر می‌کنم. به جرئت و شجاعت یک جور دیگر زندگی کردن...
تریلی آن دست خیابان ذهنم را دوباره مشغول سبک زندگی می‌کند. سبک زندگی یک راننده‌ی تریلی که حالا زنش (؟) هم توی ماشین است. ماشینی که هزاران کیلومتر در جاده‌ها می‌رود و می‌رود. کامیونی که اتاق خاب دارد و محل زندگی شبانه روز راننده است. یک جور سبک زندگی است برای خودش. من چه سبکی می‌خاهم زندگی کنم؟ چرا سبک زندگی‌ام انگار گم شده است...

+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1391ساعت 23:13  توسط پیمان موضوع شقشقه  | 

ماشین حسابت را قرض داده باشی به یک ابله. بعد تا روز امتحان بهش دست نزده باشی.
امتحانت از آن‌هایی باشد که تا دلت بخاهد فرمول‌های دراز ۲خطی دارند که وسطشان پر است از کسینوس و سینوس و تانژانت و آرک تانژانت و در طول جلسه ماشین حساب از دستت جدا نشده باشد.
 بعد آن وقت تازه بعد از سه روز بفهمی که این ماشین حساب سینوس و کسینوس و تانژانت‌ها را بر حسب درجه برایت حساب نمی‌کند. همه‌ی جواب‌هایش بر حسب گرادیان است.
می‌فهمی یعنی چه؟ یعنی تمام جواب‌های آن امتحانی که فقط ۷صفحه جواب‌هایش شده بودند به فنای عظما رفته. یعنی توی آن امتحان، تانژانت پی چهارم یک نشده هیچ وقت... یعنی سینوس پی چهارمی که صد و پنجاه و شش صدم درآورده‌ای زر مفت است. یعنی همه‌ی جواب‌هایت پریده. آن ابله درجه‌ها را گرادیان کرده و ماشین حساب را تحویلت داده و....
می‌سوزم. می‌سوزم.

+ نوشته شده در  بیست و نهم خرداد 1391ساعت 18:29  توسط پیمان موضوع یونیورسیتیه  | 

برانگیختگی. اسمش را می‌گذارم برانگیختگی. چیز خیلی مهمی است. دیدن بعضی آدم‌ها در آدم یک حس برانگیختگی ایجاد می‌کند. توی ویکی پدیا که بروی نوشته برانگیختگی به طور کلی یعنی زیاد شدن انرژی یک سیستم نسبت به حالتی که کمترین انرژی را داراست. دیدن بعضی آدم‌ها سرعت حرکت سلول‌ها در درون بدن را زیاد می‌کند. حس می‌کنی که دیدن بعضی آدم‌ها و حرف زدن با آن‌ها سرعتت را زیاد می‌کند. نه. چیزی فرا‌تر. یک جور حس رهایی از کرختی بهت می‌دهد. حس می‌کنی که دلت می‌خاهد دنبال چیزی یا چیزهایی بروی. حس می‌کنی که یک سری طناب‌ها که به دست و پایت بسته شده بود بریده شده‌اند و تو می‌توانی نفس عمیق بکشی. می‌توانی داد بزنی. می‌توانی از زمین جدا شوی و یک پرش بلند داشته باشی. حس می‌کنی خوشحالی. انرژی بهت می‌دهد. نه. نمی‌خاهم از تجربه‌ی دیدن یکی از این آدم‌ها توی زندگی‌ام بگویم. می‌خاهم اتفاقن بگویم خیلی وقت است آدمی که بتواند برانگیخته‌ام کند به پستم نخورده.
چیزی که نگرانم می‌کند همین است. در یک روز ممکن است آدم‌های زیادی را ببینم. وارد دانشکده که می‌شوم آدم‌هایی زیادی هستند که می‌شناسمشان یا من را می‌شناسند. اما اتفاقی که دیروز برایم افتاد این بود که من از در دانشکده وارد شدم اما یکهو حس کردم هیچ کسی نیست. این حس را زیاد داشته‌ام این چند وقته. آره. آنجا آدم‌هایی بودند که می‌توانستم با‌هاشان سلام و چاق سلامتی کنم. اما فقط همین. نه چیزی بیشتر. یک لحظه حس کردم تمام آدم‌هایی که الان جلوی من نشسته‌اند یا ایستاده‌اند یا دارند از این سمت به آن سمت حرکت می‌کنند یا می‌خندند یا مشغول کاری هستند یا هر چیزی، همه‌ی این آدم‌ها مقوایی‌اند. یک زمانی روغن موتور کاسترول جی تی ایکس برای تبلیغات، مجسمه‌های مقوایی دیوید بکام را ساخته بود و جلوی هر تعویض روغنی‌ای که می‌رفتی یکی از این مجسمه‌های مقوایی بود. مجسمه‌هایی که از روبه رو مثل این بودند که انگار دیوید بکام جلویت ایستاده. اما همین که می‌رفتی سمتشان می‌دیدی ضخامت این دیوید بکام فقط چند میلی متر است. می‌دیدی که اه، این مقوای چند میلی متری به چه درد می‌خورد؟ بادی می‌وزید و دیوید بکام جلویت دراز به دراز می‌افتاد. بی‌هیچ احساسی بلندش می‌کردی شاید یا اینکه می‌رفتی پی کارت. در هر دو صورت نه برای تو و نه برای آن دیوید بکام مقوایی هیچ توفیری نداشت. یک حالت اینکه این آدم نیست که. چه کارش کنم خب؟!
یک لحظه احساس کردم تمام آدم‌هایی که دارم می‌بینم مقوایی‌اند. مسطح‌اند. مسطح بودن برای یک آدم به نظرم بد‌ترین صفت است. برجستگی داشتن مهم است. در جهانی که درش زندگی می‌کنم، بدنِ زنانه حکم زیبایی و کمال و آیت الاهی بودن را دارد. و بدن زنانه یعنی بدنی که برجستگی دارد. زیر و زبر دارد. از همین جا‌ها می‌آید این حس که هر چیزی که زیر و زبر و برجستگی نداشته باشد تمام نیست. ناقص است. جلوه‌ی آیت الاهی بودن نیست. حس خوبی به آدم نمی‌دهد. همه مسطح بودند. نمی‌دانم. شاید من آدم خوب و شاد و خوشی نیستم که دیگران با دیدن من برانگیخته شوند و بخاهند تحویلم بگیرند. شاید مشکل از من است. ولی همه مسطح بودند. حس می‌کردم هیچ کدامشان برایم بعد سومی ندارند. دو بعدی‌اند. شاگرد اول ورودی ما آنجا بود. هیچ حسی ازش نداشتم. حس می‌کردم یک مقوا آنجا نشسته. یا پسری که چند وقت دیگر از ایران می‌رود و شاید دیگر برنگردد. می‌توانم پیش دیگران قمپز در کنم که آره این رفیقم الان رفته آمریکا. ولی او هم مقوایی بود. مسطح بود. کسی نبود که برانگیخته شوم با دیدنش....
می‌دانی؟ می‌توانی تصور کنی؟ آن حالت بی‌حالی را می‌توانی تصور کنی وقتی کسی را نمی‌بینی که دیدنش خوشحالت کند؟ درست وسط لابی ایستاده بودم و گیج و گنگ، نمی‌دانستم که چرا حس می‌کنم تمام آدم‌های دور و برم مقوایی‌اند...
 نمی‌دانم چه جوری‌ها می‌شود که آدم‌ها برایم ۳بعدی می‌شوند. الان که فکر می‌کنم خاطرات مشترک خیلی مهم‌اند. خاطرات هستند که به آدم‌ها برجستگی می‌بخشند. به شخصیتشان زیر و زبر می‌دهند. چیزی به ذهنم نمی‌رسد که چه طور با آدم‌ها خاطره آفرینی کنم. سفر مهم است. آدم‌ها توی سفر با هم خاطره‌هایی پیدا می‌کنند که بعد از مدتی یادآوری‌‌ همان خاطره‌ها برمی انگیزاندشان. توی چند ماه اخیر تقریبن تمام سفر‌ها و اردوهایی که می‌شد با همین آدم‌هایی مقوایی بروم رفته‌ام. آن‌ها نیامده‌اند. اهل سفر نیستند بیشترشان. نیامده‌اند بیشترشان. وقتی آدم‌هایی اهل سفر نباشند... نمی‌دانم. نمی‌دانم... رفتم اتاق کپی که برگه‌ای را کپی کنم. یکی از پسرهای مقوایی آمد سمتم. پیدا بود که خوشحال نیستم. ازم پرسید ممد کجاست؟ همیشه با هم‌اید آخه. گفتم: نمی‌اد امروز. و رفتم پی کار خودم. همین.
پاری وقت‌ها دلم می‌خاهد آدم‌ها را بغل کنم. کسی یا کسانی باشند که در آغوششان بگیرم. یا من را بغل کنند. تهمتن می‌گفت بغل کردن برای اروپایی‌ها خیلی چیز مقدسی است. می‌گفت توی فیلم‌های پ o رنشان هم اگر دقت کنی هیچ وقت زن‌ها و مرد‌ها همدیگر را در آغوش نمی‌گیرند. فقط عمل جنسیشان را انجام می‌دهند. بغل کردن حرمت دارد. گاهی وقت‌ها بدجوری دلم آغوش می‌خاهد. ولی بد‌ترین چیز این می‌تواند باشد که تو بخاهی یک آدم مقوایی را در آغوش بگیری. می‌توانی تصورش کنی؟ اینکه دست‌هایت یک حجم را لمس نکنند بلکه فقط یک سطح باشد... اصلن یکی از دلایلی که از حس مقوایی بودن آدم‌ها بدم می‌آید همین است... چه می‌گویم من؟ خودم هم نمی‌دانم. برانگیختگی چیز مهمی است...


برچسب‌ها: برانگیختگی, آدم های مقوایی, خاطرات مشترک, آغوش, لابی
+ نوشته شده در  بیست و پنجم خرداد 1391ساعت 11:1  توسط پیمان موضوع شقشقه  | 

چشم‌هایم درد می‌کنند. باز من دقایق و ساعت‌های زیادی را مشغول حرام کردنم. می‌دانم که باید کارهای دیگری بکنم. باید بنشینم درس‌های شخمی‌ام را شخم بزنم. ۲بار و ۳بار باید بعضی‌‌هایشان را شخم بزنم تا چیزی ازشان دستگیرم شود. می‌دانم که عوض این همه ایلان و ویلان گشتن باید بروم شخم بزنم. ولی نمی‌روم. کلافه‌ام. هی صفحات را جلوی چشم هام باز می‌کنم. باز و می‌کنم و می‌بندم. گوگل ریدر و پلاس و یاهو و جی میل و بلاگفا و سایت‌های خبری و وبلاگ‌ها. خبری نیست. یعنی آن طور که من لحظه لحظه خرج می‌کنم خبری نیست. ۳روز است از خانه بیرون نزده‌ام. یعنی ‌‌نهایت بیرون زدنم این بوده که آشغال‌ها را برده‌ام آن دست خیابان و برگشته‌ام. آخرین بار که رفتم بیرون چهارشنبه بود. کسی دانشگا نبود. فقط صادق و آزی و محمدرضا بودند. هر سه‌شان سال بالایی من هستند. ناهار را با آن‌ها خوردم. ترم آخرشان است و درسشان تمام است. هم ورودی‌های من هیچ کدامشان نیستند. یعنی معلوم است که کجا هستند. مشغول خر زدن‌اند. همیشه وقتی روزهای امتحان می‌روم یاهومسنجر یا جیمیل یا فیس بوق این برایم آزاردهنده بوده که چرا کسانی که اوضاعشان مثل من است نیستند. غیب می‌شوند. از تمام لحظه‌های روزشان استفاده می‌کنند. مساله حل می‌کنند. مثال حل می‌کنند. می‌شناسمشان. چهارشنبه آخرین روزی بود که از خانه زدم بیرون. سر ناهار صادق تعریف می‌کرد که توی ۳هفته‌ی گذشته ۴بار رفته شیراز و برگشته. یعنی ۸۰۰۰کیلومتر. می‌گفت نمی‌دونی چه قدر سخته تنهایی توی اون جاده‌ی کویری روندن... زل می‌زنی به افق و مگه جاده تموم می‌شه؟ تموم نمی‌شه. من تهران تا شیرازو یه کله می‌رم. دوست دارم سریع‌تر تموم شه. هیچ جا توقف نمی‌کنم. مگر برای چای و دستشویی و بنزین...
بعد نقل گفته بود از کارهایی که برای کوتاه کردن مسیر انجام می‌داده. اینکه شب می‌رود. برای اینکه جریمه نشود یک نوربالا می‌زند برای جاده. جاده را تا چند کیلومتر حفظ می‌کند و بعد تمام چراغ‌های ماشین را خاموش می‌کند و تا ۱۷۰-۱۸۰تا پر می‌کند. این جوری از جریمه فرار می‌کند. گفتیم دیوانه‌ای تو. خطرناکه. گفت می‌دونم...
گفت کل انداخته بودم با یه پرشیا. پشت سرم بود. اون سرعت مجاز می‌رفت. منم سرعت مجاز می‌رفتم. بعد که می‌یومد ازم سبقت بگیره منم سرعتمو زیاد می‌کردم. هر چه قدر اون زیاد می‌کرد منم سرعت می‌رفتم. ۱۳۰تا می‌رفت ۱۳۰تا می‌رفتم. ۱۶۰تا می‌رفت ۱۶۰تا می‌رفتم. از اصفهان تا نزدیکای شیراز همین جوری باهاش بازی می‌کردم و نمی‌ذاشتم سبقت بگیره. آخرش دیگه اومد ازم سبقت بگیره. ۱۹۰تا داشتم می‌رفتم که با ۱۹۵تا به من رسید. همون طور که داشت بهم می‌رسید خم شدم از صندلی بغل شروع کردم برای خودم چایی ریختن. یارو رسیده بود به من و داشت چپ چپ نگاهم می‌کرد که من بی‌خیال جاده تو لیوانم شروع کردم چایی ریختن. یعنی گرخیده بود‌ها...
نمی‌دانم. این نقل‌ها تکرار می‌شوند گاهی اوقات توی ذهنم. همین جوری. توی این چند روز به خیلی چیز‌ها فکر می‌کنم. به ایده داشتن فکر می‌کنم. به اینکه آدم وقتی کاری را انجام می‌دهد، وقتی چیزی را شروع می‌کند، وقتی به سراغ چیزی می‌رود باید برای آن ایده داشته باشد. باید برای آن ایده بسازد. باید بتواند به جور دیگری آن کار را انجام دادن فکر کند. به این فکر می‌کنم که ایده‌ام برای روزهای تابستانم چیست. به این فکر می‌کنم که اگر من بروم توی یک شرکت کار کنم آیا می‌توانم آن قدر خلاق باشم که ایده داشته باشم. به این فکر می‌کنم که می‌خاهم داستان بنویسم. چند تا از ایده هام را یادداشت می‌کنم. به این فکر می‌کنم که چطوری می‌شود پول درآورد. چیزی به ذهنم نمی‌رسد. از بی‌ایده گی رنج می‌برم...
دسک تاپم را سروسامان می‌دهم و دلم تنگ می‌شود... مسیر چندان طولانی نیست. چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشد حتا. جابه جا کردن تعدادی فایل از دسک تاپ و فرستادنشان به فولدری در اعماقِ محاق... بخاهم دقیق‌تر و تصورشدنی‌تر بگویم این طوری‌ها باید بگویم: سر شب است، ولی شبی خفه از شب‌های تازه گرم شده‌ی خرداد. نشسته‌ام در تاریکی اتاق و برای خودم زل زده‌ام به عکس دسک تاپ: زنی که در دشتی سبز در حال دویدن است. حسی عظیم از رهایی. فایل‌ها و فولدرهای روی دسک تاپ نیمی از صفحه را پوشانده‌اند. خوشم از شلوغی نمی‌آید. حالا دیگر تمام شده است. چند دقیقه‌ی قبل هم محمد توی چت گفت که خوشحالم که تمام شد. من نگفتم خوشحالم. تمام شدن یک حس عجیبی برایم داشته همیشه. می‌گوید که راحت شدیم. اسمایلی لبخند فرستادم برایش. حالا می‌توانم با خیال راحت دسک تاپ را تروتمیز کنم. عکس‌های خانه‌های خورشیدی و شهرک خورشیدی فرایبورگ و چادرهای مسافرتی خورشیدی و سیستم‌های کنترلی برای یک خانه و فایل‌های پاورپوینت ارائه... همه و همه هستند. همه‌شان را دانه به دانه انتخاب می‌کنم. حالا مسیر شروع می‌شود...
همه‌شان را انتخاب می‌کنم. کنترل +ایکس. بعد، شروع مسیر. درایو جی. فولدر مکانیک. فولدر ترم ۸. فولدر سولار انرژی. کنترل+وی. تمام. مسیر کوتاهی ست. ۲ثانیه هم حتا طول نمی‌کشد. اما... اما ۲ثانیه نیست. خیلی بیشتر از ۲ثانیه است. لحظه‌ای درنگ روی فولدر سولار انرژی و نمایش حجم فولدر: دو ممیز چهل و هشت گیگابایت...
۳شنبه روزی بود که ارائه دادیم. در طول همین ۲ثانیه‌ای که کات پیست می‌کنم تمام لحظه‌های آن کنفرانس ۲ساعته و تمام لحظاتی که با محمد می‌نشستیم و چیزهای کنترلی برای خانه انتخاب می‌کردیم جلوی چشمم می‌آید و یک جوری می‌شوم. ۲ثانیه طول می‌کشد تا دسک تاپ را رفت و روب کنم اما بعدش ۲۰۰دقیقه زل می‌زنم به دسک تاپ و یادم می‌آید و یادم می‌آید... هول بودنم در لحظه‌های اول، خراب شدن اسلایدهای محمد، اولش گفته بودم که بگذار نگاه کنم اسلاید‌ها را، نگذاشته بود و موبایل آورده بود که وصل کند به لپ تاپ و کنترل از راه دور داشته باشد... آن پسره‌ی ته اعتماد به نفس، پویا، عصرهایی که می‌ماندم... و تمام شده است. همه چیز تمام شده است. تمام این لحظه ها تمام شده اند. دیگر نمی آیند... گذشته اند... گذشته...
می‌نشینم برای خودم آهنگ «من مرد تنهای شبم» را گوش می‌دهم. نمی‌دانم چرا... فقط گوش می‌کنم. هر از چند گاهی چت می‌کنم. با آدم‌هایی که تا به حال ندیده‌امشان. چت کردن بیشتر نگرانم می‌کند. الان وقت چت کردن است؟ سرگردان می‌شوم. چت هم که نمی‌کنم ایلان و ویلان در صفحات می‌چرخم. عکس‌های فلیکر فاطیما را نگاه می‌کنم. از عکس‌هایش هوایی می‌شوم. یک جوری است عکس‌هایش. عکس‌هایش انگار خورشید ندارند. همه‌شان در یک روز ابری‌اند. از آن روزهای ابری که همه چیز خاستنی می‌شود. عکس‌هایش یک جور حالتِ روز ابری دارند که هر چه در عکس‌هایش هست برایم خاستنی می‌شود. از یادداشت‌های روی میز تحریر بگیر تا نان و پنیر و گردو. از شیرینی‌های توی عکس‌های یک روز گردش در یک پارک بگیر تا جورابهای زنانه و نازک و گوناگونی که پای سوژه‌های عکس‌هایش است و کودکی که آن قدر ناز است... نمی‌دانم چرا خاستنی می‌شوند برایم. اما این خاستنی شدن‌ها هم حس تمام خوبی بهم نمی‌دهند... اصلن همین الان هم که دارم این‌ها را می‌نویسم... می‌دانم که دارم وقت حرام می‌کنم... ولی چرا دست خودم نیست؟!

+ نوشته شده در  بیستم خرداد 1391ساعت 22:56  توسط پیمان موضوع روزگار معمولی  | 

‌‌ همان اول‌های کتاب «بوی جوی مولیان» برمی گردد می‌گوید:
 «وقتی حضور خود را دریافتم
دیدم تمام جاده‌ها، از من،
آغاز می‌شود...»
من همین ۳خط را می‌خانم و با خودم خیال بازی می‌کنم. می‌روم دور. به جاده‌ها فکر می‌کنم. به جاده‌ی پر پیچ و خمی که همین دیروز پریروز رفته‌ام و برگشته امش و هنوز بعد از ۴۸ساعت خابش را می‌بینم. خاب پیچ‌های تندش را می‌بینم. خاب می‌بینم که حمید می‌گوید «الان اگه فرمون ماشینت سر این پیچ ببره می‌دونی ما مماس بر دایره‌ی پیچ به عمق دره سقوط می‌کنیم؟!» خاب گاز دادن توی سربالایی‌هایش را می‌بینم. خاب پیچیدن‌ها، گاز دادن‌ها و ندادن‌ها و با دنده رفتن‌ها و تک درخت توی جاده و چوپان و پیرمرد کشاورز و... ممد می‌گفت، هر وقت رمان می‌خاند، تا ۲روز خاب‌هایش به شکل اتفاق‌های توی رمانه می‌شوند. من در مورد جاده‌ها این جوری شده‌ام. ممد چه کار می‌کند راستی؟ نمی‌بینمش. خیلی کم می‌بینمش. اصلن این روز‌ها همه‌ی آدم‌ها را کمتر می‌بینم. چرا این جوری شده است؟ دیگر توی لابی مکانیک نمی‌نشیند به حرف زدن. دیگر نیست. حتم فلسفه می‌خاند و پروژه می‌زند. آدم‌ها را این روز‌ها کمتر می‌بینم. همه کار دارند. چیزهایی را دنبال می‌کنند. حتم پس از مدتی از رسیدن به آن چیز‌ها خوشحالی‌های کوچکی نصیبشان می‌شود.
من هنوز حیران تماشا می‌کنم.
هنوز به جاده‌ی ۲ روز پیش فکر می‌کنم. به آینده؟! امروز داشتم به همین فکر می‌کردم که چرا چشم‌هایم به فردا خیره نیست؟ چرا هیچ خیالی از فردا توی مغزم شکل نمی‌گیرد؟ چرا هر چه خاب و خیال و رویاست از چیزی است که گذشته؟ از آدمی است که دیگر‌‌ همان آدم نیست؟ از اتفاقی است که دیگر تمام شده؟... چرا؟ چرا پی در پی جاده‌های رفته را توی ذهنم می‌سازم و دوباره می‌سازم؟ از جاده‌های تکراری خوشم می‌آید؟ جاده‌های تکراری... جاده‌ای که پیچ‌های تند و آرامش را ب‌شناسی و بدانی اینجایش می‌شود سرعت رفت و آنجایش درختی هست که نشستن در کنارش صفا دارد و بعد از آن پیچش جاده خاکی‌ای است که تو را به بهشت می‌رساند.... این‌ها توی ذهن معیوب این روزهای من فقط به این درد می‌خورند که کسی را که باید بنشانم کنارم روی صندلی شاگرد و بهش بگویم تو فقط بخاب و رانندگی‌اش را بکنم و وقتی به جاده‌ی بهشت رسیدیم چشم‌هایش را بمالانم و باز کنم و او بهت زده چشم‌های سیاهش را باز کند و من بگویم نترس... نترس عزیز. رسیدیم... شعر شفیعی کدکنی می‌خانم. اما نکردم توی این ۴سال یک بار بروم بنشینم سر کلاسش که بعدن قمپزِ ۳گوزه در کنم که بله، سر کلاس‌های استاد هم تلمذ کردیم و خاطره‌ی آبدوغ خیاری در کنم... چرا حوصله‌ی آدم‌های بزرگ را ندارم من؟ اصلن چرا هیچ آدم بزرگی را از نزدیک نمی‌بینم من؟ چرا حالش را ندارم که بروم پیششان و شاگردی کنم؟ چرا هیچ استادی هوایم را ندارد؟ چرا هیچ کدام از استاد‌ها باهام رفیق نیستند؟ همه‌ی جاده‌ها از من آغاز می‌شوند؟ همه‌ی جاده‌ها؟ چند تا جاده از من شروع شده؟ طرح و نقشه‌ی چند تا جاده را ریخته‌ام که این طوری  بخانم:
تمام جاده‌ها، از من، آغاز می‌شود...
کدام جاده‌ها آخر؟
حالا چندین ۱۰ دقیقه ست که همین صفحه‌ی دوم اولین شعر کتاب توی دستم مانده... صفحه‌ی قبلش، شفیعی، نشسته بود از عین القضات رونویسی کرده بود که:
 «جوانمردا!
این شعر‌ها را چون آینه‌دان!
آخر، دانی که آینه را صورتی نیست، در خود،
اما هر که نگه کند، صورت خود تواند دیدن.
همچین می‌‌دان که شعر را، در خود، هیچ معنایی نیست!
اما هر کسی، از او، آن تواند دیدن که نقد روزگار و کمال کار اوست.
و اگر گویی:» شعر را معنی آن است که قائلش خاست و دیگران معنیِ دیگر وضع می‌کنند از خود. «
این همچنان است که کسی گوید:» صورت آینه، صورت روی صیقلی یی است که اول آن صورت نموده. «
و این معنی را تحقیق و غموضی هست که اگر در شرح آن آویزم، از مقصود بازمانم...»
لعنتی!

+ نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1391ساعت 21:51  توسط پیمان موضوع شقشقه 

زخمی

خیلی وقت بود ندیده بودمش. یعنی چند سالی می‌شد که ندیده بودمش. آخرین باری که یادم می‌آمد نمره پلاک ماشینش تهران ۲۶بود. ۲کوچه پایین‌تر از ما بودند و با همین پیکان بود که هی توی خیابان‌ها دور دور می‌کرد... پیکان خردلی رنگ تهران ۲۶. پیکانش چراغ بنزی هم نبود. از آن چراغ‌ها داشت که انگار پیکانه غمگین است و دارد گریه می‌کند. می‌دانی که کدام‌ها را می‌گویم. در غروبی که خورشید داشت آن دور دور‌ها در غرب تهران غروب می‌کرد سر چهارراه تیرانداز دور زد. خیلی آرام دور زد.‌‌ همان پیکان را داشت. با‌‌ همان رنگ. فنرهاش را خابانده بود. این قدر که انگار کف ماشین به زمین می‌مالد و راه می‌رود. و ریش‌هایش... انبوه‌تر شده بود. دراز‌تر. ریش‌هایش از سینه‌اش هم پایین‌تر رفته بودند. خیلی آرام دور زد. صدای موتور پیکانش قارقاری کرد و بعد دنده سبک کرد و با سرعت ثابت انگاری که فیلمی را با حرکات آهسته نشانم بدهند از جلویم رد شد. خیلی آرام. با سرعت 15کیلومتر بر ساعت. بیشتر نمی‌رفت. با ناز و ادا. خیلی خیلی آرام. همه‌ی ماشین‌ها با سرعت از کنارش رد می‌شدند و می‌رفتند و پیکانش آرام قار قار می‌کرد و می‌رفت. تنها نبود. بغلش هم کسی نشسته بود. یک مرد ریشو‌تر از خودش. خسته‌تر از خودش... صندلی‌های پیکانه را هم حتا عوض نکرده بود.‌‌ همان صندلی‌های پیکان‌های قدیمی که وقتی می‌نشینی انگار کف ماشین ۴زانو نشسته‌ای. ۲نفری نشسته بودند توی پیکانه و...
یک آن حس کردم آخر و عاقبتمان همین می‌شود. خود خود همین. من لاک پشت را برمی دارم می‌آیم دنبالت سوارت می‌کنم و با سرعت 15 تا توی خیابان‌ها راه می‌رویم و می‌گذاریم همه‌ی ماشین‌ها ازمان جلو بزنند. ما هم عین خیالمان نخاهد بود. فنرهای لاک پشت را تا ته می‌خابانم و با حرکت اسلوموشن سر چهارراه دور می‌زنم و خیلی آرام برای خودمان می‌رویم. چند سال دیگر همین می‌شویم که دارم می‌گویم...
نه من کخی می‌شوم نه تو.
همین لاک پشت می‌ماند بیخ ریشم. می‌گویم: بابام برام خریدش. خیلی سال پیش. کیلومترشمارشو حالا نگاه کن. شده ۳۹۰۰۰۰۰. تو هم می‌گویی: یادمه. ۲۹۵۰۰۰که شده بود فکر می‌کردی کارش تمومه.... لبخند می‌زنم می‌گویم: نمی‌دونستم چی می‌خام. هی زور می‌زدم که چیزی بخام... هیچی نمی‌خاستم... به خودم تلقین می‌کردم که فکر کنم دختری پیدا می‌شه که می‌شه به خاطرش هر کاری کرد... ولی اونم نمی‌خاستم. زور می‌زدم خودمو عاشق داشتن یه شاسی بلند جا بزنم... باورم هم شده بود که می‌خام... ولی بعد دیدم نمی‌خام. یادته؟ تو ریش‌هایت را می‌خارانی می‌گویی: اوهوم.
لاک پشت برای خودش قارقار می‌کند و با سرعت ۱۵کیلومتر می‌رویم. از چهارراه تیرانداز می‌رویم به سمت یاسینی. یک ساعت برای خودش طول می‌کشد. می‌زنم به فرمان و می‌گویم: می‌دونی شباهت من و این لاک پشت چیه؟ دیر شتاب می‌گیریم. خیلی دیر. یعنی در نوع خودمون بد هم شتاب نمی‌گیریم‌ها. نسل کاربراتوری‌ها ور افتاد. ما هم دیگه دیر شدیم...
چند لحظه ساکت می‌مانم و بعد می‌گویم: از یه جایی به بعد دیگه بی‌خیال شتاب گرفتن شدم. از یه جایی به بعد دیگه از کسی سبقت نگرفتم. از یه جایی به بعد گذاشتم همه ازم سبقت بگیرن. همه نمره‌های درسی شون از من بهتر شه. همه کارای بهتر و پول و پله دار‌تر و گیر بیارن. همه از توی صف ازم جلو بزنن و زود‌تر و بیشتر چلو خورشت شونو بگیرن و بخورن.... گذاشتم همه ازم جلو بزنن. دیگه حوصله نداشتم پامو تا ته روی گاز فشار بدم... از همون موقع‌ها هم بود که یاد گرفتم دیگه از کسی و چیزی انتظار نداشته باشم. از هیچ کس و هیچ چیز، هیچ انتظاری نداشته باشم... از همون موقع‌ها بود که همیشه یادم موند که هیچ وقت برای کار خوبی که دارم انجام می‌دم انتظار جواب خوب نداشته باشم، هیچ وقت برای وقتی که برای یه آدم می‌ذارم انتظار نداشته باشم که اونم برام وقت بذاره... می‌فهمی که چی می‌گم.
تو داشبورد را باز می‌کنی. داشبورد را زیرورو می‌کنی. می‌گویی: این بانوی دو عالم کجاست؟
می‌گویم: جاسیگاری رو باز کن. جا سیگاری را باز می‌کنی. عکس مهستی را درمی آوری. می‌گویی: اگه زنده بود، زن می‌گرفتم. اگه زنده بود می‌رفتم خاستگاریش، پاشنه‌ی در خونه شونو می‌کندم تا زن من شه...
می‌خندم. پسرک دوچرخه سواری از کنارمان رد می‌شود و می‌رود. فلش آهنگ‌های مهستی را از جاسیگاری درمی آوری و می‌گذاری توی ضبط. می‌گویم: خوش به حالت که هنوز مردی. هنوز مردی داری که اگه زنی بود شوهرش بشی. من مردیم کات شد. می‌دونی کی؟ همون سال‌ها که شروع کردم به اینکه همه ازم سبقت بگیرن... یه روز غروب بود که مردیم کات شد. وسط مترو هم مردیم کات شد. اون سال‌ها از امیرآباد تا می‌دون حر رو پیاده می‌رفتم. بعد سوار متروی می‌دون حر می‌شدم و به سمت خونه می‌رفتم. یه روز غروب اسفندماه بود. سوار شدم. تو مترو ۴تا دختر و ۴تا پسر هم اون طرف‌تر وایستاده بودن. خیلی خوشحال بودن. شریفی بودن. از شهشهانی شهشهانی کردن شون فهمیدم. ازین اکیپای دخترپسرای شریفی هم بودن. خیلی رله و این حرف‌ها. می‌گفتن و می‌خندیدن. خیلی بلند می‌خندیدن. دخترای خوشگلی بودن. دختراشون وقتی اون جوری می‌خندیدن من نمی‌تونستم نگاشون نکنم. پسره تعریف می‌کرد که این امید من هر کی باهاش دوست می‌شم فرداش اونم می‌ره باهاش دوست می‌شه، چه پسر چه دختر و همه شون می‌خندیدن. بعد ایسگاه توپخونه پسراشون پیاده شدن. جا خالی شد و منم نشستم و کتابمو در آوردم به خوندن. درست ایستگاه بعد بود که دیدم یهو صدای یکی از دخترا بلند شد: بی‌شعور کثافت. دست تو بکش. آبروتو می‌برم. پشت سرش یکی از این پسرای دیلاق که کارگر مارگر می‌زد وایساده بود و خمار نگاهش می‌کرد. تا صدای دختره بلند شد یکی از اون سر واگن، به جان خودم راست می‌گم، ۲تا در اون طرف‌تر وایستاده بود و عمرن اگه دخترا رو دیده باشه داد زد که: خانم می‌رفتی واگن زن‌ها. اینجا چی کار می‌کنی؟
از دختره خوشم اومد. ایسگاه بعد وایساد جلوی در و نذاشت در بسته شه، مامور مترو رو صدا کرد که آقا من از این ۲تا آقا شکایت دارم. دقیقن همین جا بود که مردیم کات شد. همه‌ی آدمای دودول داری که توی مترو وایستاده بودن داد زدن که از جلوی در برو کنار بذار قطار بره. آقا نرو... نرو... بغل دستیم یه پسره بود. یهو پا شد و خاست بره جلوی اون ۲ تا دیلاقو بگیره که نذاره از مترو برن بیرون. می‌گفت حق ش بود... حق ش بود... اون سر واگن هم فریاد که خانم می‌رفتی واگن زنونه... اینجا چی کار می‌کردی؟ دخترا ۲ تا پسره رو کشیدن بیرون و بعدشو نمی‌دونم... آره. می‌دونم. اون طرز خندیدنای دخترا با پسرا تو ایسگاه‌های قبلی خیلی موثر بود. وقتی اون جوری بلند بلند می‌خندی یه جورایی داری مجوز می‌دی... اون ۲تا دیلاقم پیش خودشون گفتن با اون ۴تا پسر آره چرا با ما نه....!! اما اینکه دختری وسط مترو انگشت بشه و بعد یه جماعتی نه تنها محکومش نکنن بلکه طرفداری هم بکنن... آخ... نبودی... نبودی.... مردیم کات شد. دیگه از اون به بعد مرد نیستم... می‌فهمی؟!
ضبط را روشن می‌کنی. مهستی می‌خاند. از پل انتهای بزرگراه رسالت با‌‌ همان سرعت پایین بالا می‌روم. یاد روزهایی می‌افتم که عقده‌ی سرعت رفتنم را توی همین بزرگراه یاسینی خالی می‌کردم. تعریف می‌کنم برایت که: دماوندو بالا می‌رفتم. بعد می‌نداختم تو یاسینی و پام را تا ته روی پدال گاز فشار می‌دادم. اون قدر که سرعتش از ۱۲۰ رد شه. برسه به ۱۳۰. برسه به ۱۴۰. برسه به ۱۵۰. از همه جلو می‌زدم. این یاسینی اون موقع‌ها دوربین کنترل سرعت نداشت. آخ چه حالی می‌داد. زیاد هم شلوغ نبود. از خط سبقتشم ۱۵۰تا نمی‌رفتم. از وسط و لاین کندرو.... خالی می‌شدم. ۱۵۵تا بیشتر نمی‌رفت. لاک پشت بود دیگه. پراید معمولی ۱۶۰تا می‌رفت اگر بود... اما همین هم... بعد می‌رسیدم به آخرای یاسینی. تیز و بز سرعت کم می‌کردم از خروجی دماوند می‌رفتم بالا. دوباره تا انتهای خیابون دماوند. بعد می‌نداختم توی یاسینی...
مهستی می خاند.
می‌گویی: پیر شدم پیر تو‌ ای جوونی...
من هم تکرار می‌کنم: پیر شدم پیر تو‌ ای جوونی...
و برای خودمان آرام آرام می‌رویم....


برچسب‌ها: لاک پشت, مترو, مهستی, پیری
+ نوشته شده در  بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 9:36  توسط پیمان موضوع لحظه ها  | 

آدمی هر آینه باید خودش را ثابت کند. بودنش را ثابت کند. به چه کسی و به چه چیزی؟ به خیلی کسان و خیلی چیز‌ها. در هر لحظه‌ی زندگی چیز‌ها و آدم‌ها و موقعیت‌ها و کسانی وجود دارند که آدمی باید وجودش را به آن‌ها ثابت کند. در جمعی از انسان‌ها قرار می‌گیرد. باید خودش را به عنوان عضوی از آن جمع به آن‌ها ثابت کند. سال‌های زیادی از عمرش را صرف تحصیل دانش می‌کند. هر چند ماه یک بار باید محصلاتش را امتحان بدهد تا ثابت کند که چیزی را فرا گرفته. در دوره‌های مختلف زندگی باید کارهایی بکند تا ثابت کند که به آن دوره از زندگی وارد شده است: مدرک تحصیلی بگیرد، کنکور بدهد، ازدواج کند... آدمی هر آینه باید خودش را به مجوعه چیزهایی که زندگی نام دارند ثابت کند. بگوید که "من هستم". حتا در تنها‌ترین لحظات زندگی هم محکوم است که خودش را ثابت کند. اینکه این اثبات‌ها مثل قضایای ریاضی می‌مانند و برخی ساده و روشن و برخی ناممکن‌اند چیز دیگری ست. غم انگیزش اینجاست که آدمی محکوم شده است به ثابت کردن پی در پی خود...
یک اثبات قهرمانانه هیچ‌گاه کافی نیست. مساله‌ی توا‌تر مطرح است...


برچسب‌ها: من هستم, جهان اندوه
+ نوشته شده در  دوم بهمن 1390ساعت 20:28  توسط پیمان موضوع لحظه ها  | 

دلی که برای صاحبش کاروانسرا نباشد عذاب الیم است. این دل پدسّگ ما کاروانسرا نیست، لعنتی. کاروانسرا اگر بود حل بود. هر کسی می‌توانست بیاید تویش، دو سه روزی جاگیر شود، دلبری کند، بعد بگذارد و برود و یکی دیگر بیاید و او هم برود و یکی دیگر بیاید و همین جوری... ولی این لعنتی کاروانسرا نیست. «اتاق در بسته» است. راه ورود و خروجش معلوم نیست کجایش است. درش انگار قفل است. یک موقع اگر کسی بیاید تویش دیگر نمی‌تواند برود بیرون. می‌ماند آن تو و یاد و خاطره و حسرتش به دیوارهای این اتاق ناخن می‌کشند...
می‌گویند تکراری شده‌ام. رمقی ندارم برای حرف زدن. خنده‌هایم زورکی‌اند. سبک مسخره‌ی خندیدن به شیوه‌ی ممد دادگر که او هم از محمدرضا بهشتی تقلید می‌کند شده تکیه کلامم. من مضحک‌تر و بی‌معناترش می‌کنم. سکوت که می‌شود برای شکستن سکوت‌‌ همان تکه‌ی «قیصر» را تک گویی می‌کنم: «من بودم و حاجی نصرت و علی فرصت و رضا پونصد و آره و اینا خیلی بودیم. کریم آقامونم بود. کریم آب منگل. می‌شناسیش. آره. از ما نه از اونا آره که بریم دوا خوری...» تا آخرش نمی‌روم دیگر. تکراری شده است. خودم هم حالم به هم می‌خورد از تکراری بودنش. می‌توانم شعر هم بخانم. شعر هم حفظ کرده‌ام. شعر نصرت رحمانی را. اما حالش نیست. حس دروغ بهم دست می‌دهد اگر بخانمش برای این ابوالبشرهایی که... آدم‌ها واقعن خسته کننده‌اند. توی اتاق برای خودم می‌خانم. حال خودم را هم خوب نمی‌کند. ولی می‌خانم...:
پاییز چه زیباست/ مهتاب زده تاج سر کاج/ پاشویه پر از برگ خزان دیده‌ی زرد است/ بر زیر لب هره کشیدند خدایان/ یک سایه‌ی باریک/ هشتی شده تاریک/ رنگ از رخ مهتاب پریده/ بر گونه‌ی ماه ابر اگر پنجه کشیده/ دامان خودش نیز دریده/ آرام دود باد درون رگ نودان/ با شور زند نی لبک آرام/ تا سرو دلارام برقصد/ پر شور/ پرناز بخاند/ هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است/ تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی/ هر برگ که روی زمین است به فکر است/ تا باز کند ناز و دود گوشه‌ی دنجی/ آن‌گاه بپیچند/ لب را به لب هم/ آن‌گاه بسایند/ تن را به تن هم/ آن‌گاه بمیرند/ تا باز پس از مرگ/ آرام نگیرند/ جاوید بمانند/ سر باز برون از بغل باغچه ارند/ آواز بخانند/ پاییز چه زیباست/ پاییز دو چشم تو چه زیباست...
 «راننده‌ی تاکسی» می‌شود فیلم محبوب روز‌هایم. سکانس‌هایش، چند تا سکانسش، چند تکه از فیلم... یک سکانس هست که این جوری هاست:
 «چشمان تراویس روی مشتری‌های دیگر رستوران می‌چرخد. دور یک می‌ز، سه نفر آدم‌های معمولی کوچه و خیابان نشسته‌اند. یکیشان مست مست، صاف به جلویش خیره مانده. دختری جذاب ولی ژنده پوش سرش را گذاشته روی شانه‌ی مرد جوان ریش بلندی که یک سربند روی پیشانی بسته. آن دو یکدیگر را می‌بوسند و با هم شوخی می‌کنند، و بلافاصله هم هر یک در دنیای خود غرق می‌شود.
تراویس [راننده‌ی تاکسی، قهرمان فیلم] این زوج هیپی را به دقت زیر نظر دارد. احساساتش آشکارا به دو بخش تقسیم شده است: تحقیر فرهنگشان و حسادتی تلخ... تراویس باید با این احساسات بیمارگون سر کند. فقط به این خاطر که نگاهش به آن دو افتاده....»
خیلی لعنتی است این فیلم اسکورسیزی. تحقیر و از بالا نگاه کردن و بعد حسادت... باید دلت اتاق دربسته باشد تا بفهمی...
تصمیم می‌گیرم خودم را نجات بدهم. تصمیم می‌گیرم از اعتیاد‌هایم بکاهم، دیگر مزخرف نباشم، وقتم را هدر ندهم، لحظه‌های زندگی‌ام را غنی و پربار کنم. بعد نگاه می‌کنم می‌بینم سال هاست که ازین جور تصمیم‌ها می‌گیرم و همیشه دلم می‌خاسته که تغییر کنم. ولی عملن هیچ توفیری نکرده است. پس به اعتیاد گودرم ادامه می‌دهم و می‌روم تویش خزعبل می‌نویسم:
 «فکر می‌کنم یکی از لدت‌های نوع بشر تعیین مبدا برای کار‌هایش باشد. یعنی آدم‌ها دوست دارند بگویند از اینجا (دقیقن اینجا، همین جایی که الان خط کشیدم) من دیگه فلان کار رو نکردم یا فلان کار رو کردم.... خیلی از جمله‌هایی که اهل اینترنت برای پروفایل‌ها و گودر و فیس بوق و وبلاگ‌هاشان حالا هر چی می‌نویسند این جوری هاست. می‌خاهند بگویند الان که این جمله را نوشتم تاریخ شروع شده، من به یک آدم دیگری دارم تبدیل می‌شوم... تبدیل به یک آدم دیگر هم از آرزو‌ها و لذت‌های بشر است...
کلن لذت‌های بشر انگار روی یک دایره و خط تولید می‌چرخد...»
صبح‌ها سوار مترو که می‌شوم حالم از جهان و مافی‌ها به هم می‌خورد. توی ایستگاه تهرانپارس همیشه سوار واگن دوم می‌شدم. واگن دوم، در وسطی. این‌‌ همان دری بود که وقتی مترو می‌رسید به ایستگاه دروازه شمیران دقیقن روبه روی خروجی خط چهار باز می‌شد. این جوری من کمترین جابه جایی رو در طول ایستگاه انجام می‌دادم. رعایت اصل بهینه سازی. حالا واگن دوم رو برداشته‌اند زنانه کرده‌اند. زن‌ها موجوداتی دور از دسترس‌تر شده‌اند. حالم از زن‌ها به هم می‌خورد. از ۷تا واگن ۳ تایش زنانه است. وقتی به ایستگاه دروازه شمیران می‌رسم می‌بینم واگن‌های زنانه خلوت‌اند و از واگن دوم به بعد، شیشه‌های مترو از مرد‌ها و پسرهایی که به هم چسبیده‌اند سیاه شده. دختر‌ها و زن‌های زیادی هم لای این جمعیتِ به هم چسبیده هستند. معلوم نیست چرا!... جهان جایی زنانه می‌شود. به جهان مجازی نگاه می‌کنم. بیشتر وبلاگ نویس‌ها، زن‌ها و دخترها‌اند. بیشتر وبلاگ خان‌ها هم. بیشتر خانندگان و نویسندگان جهان مجازی اصلن. مرد‌ها محو و نابودند. زن‌ها روز به روز در آسایش و رفاه و شکوفایی بیشتر فرو می‌روند. مرد‌ها به سوی برده‌ی زن‌ها شدن پیش می‌روند.  البته مردهای پولدار و تحصیلکرده و خوش تیپ و خارج رفته افتخار دوشادوشی می توانند پیدا کنند . بقیه اما بروند خودشان را به دیوار بمالند. تاریخ در جهت معکوس به پیش می‌رود. از مردسالاری قدیم به زن سالاری فردا... دین و مذهب آرام آرام افسار‌هایش را برمی دارد. جای نگرانی نیست...
توی «راننده‌ی تاکسی» یک جایی تراویس توی دفترچه یادداشتش شروع می‌کند به نوشتن: «چیزی که من همیشه توی زندگی بهش احتیاج داشته‌ام احساس جهت یابی بوده. حسی که بگه کجا باید رفت...»
تراویس وقتی اسلحه دستش می‌گیرد...
چی می‌گویم من؟! فقط آن روز توی حیاط هنرهای زیبا، روی آن نیمکت که نشسته بودیم، دلم می‌خاست‌‌ همان جوری‌‌ همان جا بشینم و زل بزنم به پله‌های کنار دانشکده معماری... فقط زل بزنم. انفعال محض. همین.


برچسب‌ها: مترو, راننده تاکسی, باران, زمینی که زن ها رویش راه می روند
+ نوشته شده در  هشتم مهر 1390ساعت 21:9  توسط پیمان موضوع شقشقه  | 

این بی‌بر و بار سرزمین من که کیلومتر‌ها کیلومتر‌ها کیلومترش کویر است و روز به روز کویر‌تر و کویر‌تر می‌شود...

+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 9:34  توسط پیمان موضوع شقشقه  | 

سعدی افشار
«زیر لامپ‌های رنگ به رنگی که دور خودشان چرخ می‌زنند و زرد و سبز و آبی‌اند با رنگ سرخ نوشته‌اند تلخک. نوشته‌اند تقدیم می‌کند. نوشته‌اند سیاه بازی مدرن، سراسر خنده.
مهران می‌گوید: همین جاست.
می‌گویم: چه قشنگ!
تهمورث می‌گوید: چه شلوغ!
می‌گوید: اما آخر با کدام بلیت؟
مهران می‌خندد می‌گوید: بلیتمان آمد.
و مرد سیاهی را نشانمان می‌دهد که لباس سرخی پوشیده، با گل‌های پنج پر زرد، کلاه بوقی، گیوه‌ی ملکی. با خنده می‌آید. سر به سر همه می‌گذارد. همه جلو‌تر می‌آیند، می‌آیند سلامش می‌کنند، چیزهایی دم گوشش می‌گویند می‌خندند. کسانی هم می‌آیند امضا ازش می‌خاهند.
-بلد نیستم. سوات ندارم.
و به صورتش انگشت می‌زند، انگشت روی کاغذ‌هاشان می‌فشارد.
-این هم امضای تلخک.
بعد انگشتش را می‌گذارد میان دو ابروی آن کسی که امضا خاسته بوده.
-این اما معتبر‌تر است.
و جای انگشتش میان ابرو‌ها می‌ماند. و کسی با میکروفون و ضبط صوت می‌آید جلو و می‌خاهد بداند او آیا با تلخک با سیاه معروف سال‌های پیش شیراز آشنایی دارد، ارتباطی دارد. و اصلن چرا اسم خودش را تلخک گذاشته. و اصلن چرا این قدر شبیه او است. چرا این قدر تکیه کلام هاش و تمام عورواداهاش به او می‌ماند. همه ساکت می‌شوند. ما می‌آییم جلو‌تر، می‌بینیم تلخک می‌خندد، انگشتش را میان دو ابروی خبرنگار می‌گذارد می‌گوید: من همیشه خودم بوده‌ام، نه آن کسی که شما‌ها فکر می‌کنید. فهمی؟...» ۱
من زیر این جمله‌ی آخر تلخک توی کتاب خط کشیده‌ام. اولین مواجهه‌ی من با سعدی افشار همین جا‌ها بود. توی همین داستانی که حسن بنی عامری نوشته بود. زیر آن جمله خط کشیدم، خیلی سال پیش. ایام دبیرستان. خیلی بهش فکر کردم.
 «من همیشه خودم بوده‌ام، نه آن کسی که شما‌ها فکر می‌کنید.»
من خودم باشم؟ خود... خود... معمول این است که می‌گویند من از یک جایی به بعد فلان چیز را فهمیدم، از یک جایی به بعد فلان کار را نکردم، معمول این است که همیشه برای فرآیند‌ها یک مبدا تعیین کنند... من اما یادم نمی‌آید از کی. فقط یادم می‌آید که یک زمانی عین طوطی پیش خودم می‌گفتم: «خودم باشم. خودم باشم.» دوست نداشتم جوگیر شوم. دوست نداشتم هر سمتی که جماعت عظیمی می‌روند من هم به‌‌ همان سمت بروم. یا اگر مجبور بودم دوست داشتم به سبکی بروم که شبیه دیگران نباشد. دوست نداشتم به کسی باج بدهم. دوست داشتم سلیقه‌ی خودم را داشته باشم. خودم فکر کنم و بر اساس مغز خودم کارهام را پیش ببرم. دوست داشتم مثل آسعدی باشم. دوست داشتم یک جایی از عمرم برگردم نگاه کنم و به همه بگویم: «من همیشه خودم بوده‌ام. نه آن کسی که شما‌ها فکر می‌کنید.»
نمی‌دانم از کجا. فقط می‌دانم که خیلی وقت پیش خیلی گنگ و نامحسوس و مبهم می‌دانستم و حس می‌کردم. یعنی نمودارش را می‌دیدم. می‌فهمیدم که به اینجا خاهم رسید. از یک جایی به بعد نبود. از یک ابر و بورانی به بعد شاید رسیدم به اینجا که کدام خود؟! آره، می‌توانی بخندی از دیر بودنش. می‌توانی بخندی که این را باید‌‌ همان موقع که خط کشیدی زیر آن جمله می‌پرسیدی... دیر فهمیدم. آدم دیرفهمی هستم اصلن. همیشه توی جروبحث‌ها هم بعد ازین که جروبحث تمام شد تازه یادم می‌آید طرف چه گفته و من چه جمله‌های آب داری می‌توانستم بهش بگویم و نگفته‌ام و می‌سوزم از دیرفهمی همیشگی‌ام. نه... تلخیش به این کدام خود نیست. تلخیش به این است که آدم آیا خودی دارد که به خاطرش مثل مرد بایستد و بگوید: من همیشه خودم بوده‌ام و هستم و خاهم ماند...؟
تلخیش به این است که بفهمی این خودی که این همه سال می‌خاستی باشی، خیلی کوچک است. خیلی حقیر است. خیلی ریقو‌تر ازین حرف هاست که بخاهی به خاطرش سینه ستبر کنی. هم در مقابل خدا و عالم هستی، و هم... حتا در مقابل دیگران... بهش گفتم که چی می‌خاهم. این خود من برای چی دارد بال بال می‌زند و حسرت می‌خورد. خندید. پوزخند زد بهم. گفت اینکه خیلی کوچک است. این چه آرزویی است که خود تو دارد و می‌خاهد به سمتش برود؟ هزار تا ازین‌ها را باید دنبالش باشد... بزرگ شو پسر. کوچک نباش... من هم به خنده برگزار کرده بودم. اما ته دلم نتوانسته بودم بزرگ شوم.
آدم همیشه باید دنبال خودش باشد، تا خودش را خوب پیدا کند و همیشه خودش باشد، تا یک جایی از عمرش بتواند برگردد به پشت سرش نگاه کند و بگوید: من همیشه خودم بوده‌ام... اما این خود آدم هم دنبال یک چیزهایی است، آرزوهایی دارد، عقده‌هایی دارد، حسرت‌هایی دارد و همین آرزو‌ها و عقده‌ها و حسرت‌ها هستند که بزررگ و کوچکش می‌کنند...
فهمی یا نه؟...


۱: دلقک به دلقک نمی‌خندد/حسن بنی عامری/انتشارت نیلوفر/ص۲۰۳


برچسب‌ها: تلخک, خودت باش, حسن بنی عامری
+ نوشته شده در  بیستم شهریور 1390ساعت 16:36  توسط پیمان موضوع شقشقه 

جونوم برات بگه که آقا ما نشسته بودیم رو صندلی اتوبوس. ازین بی‌آر تی یه کابین‌ها. جای همیشگی مون هم نشسته بودیم. ردیف یکی مونده به آخر کنار پنجره. با همین میثم هم بودیم آقا. داشتیم از یه جایی برمی گشتیم. خسته بودیم. حال حرف زدن نداشتیم. به در و دیوار و بیرون زل می‌زدیم. سر همین فکر کنم شده بودیم شبیه کسایی که هیچ چی نمی‌دونن. شبیه این جوونایی که چش و گوش شون باز نشده. آره. قیافه مون همین جوری‌ها شده بود یا اینکه طرف خیلی دلش پر بود نمی‌دونیم. تو یکی از همین زل زدن‌ها و فکر کردن‌ها آقا روبه رویی مون ازمون سوال کرد: چه قد زن‌ها رو می‌شناسید؟
ما رو می‌گی آقا اصلن تو نخ زن جماعت نبودیم که. هزار تا بدبختی دیگه بود. نمی‌دونستیم چرا همچی سوالی پرسید. بعد منتظر جوابم نموند.
شروع کرد به نصیحت کردن. گفت: زن‌ها چهل تا سوراخ دارن.
عین اسکولا نگاهش کردیم.
شیر شد. گفت: چهل تا سوراخ دارن که یکی شو با اون پر می‌کنی. (همین جوری که می‌گفت اون انگشت اشاره ش رو هم راست کرد و بهم نشون داد!)
بعد گفت: ۳۹تای بقیه رو باید با پول پر کنی. (همین جوری که می‌گفت با پول باید پر کنی یه اسکناس دو هزار تومنی هم از جیب پیرهنش در آورد و لوله کرد و انگار که داره می‌ندازتش توی صندوق صدقه و یا ضریح امامزاده اون جوری ادا در آورد.)
بعد گفت: فهمیدید؟
گفت: هیچ وقت سراغ زن‌ها نرید. تا پول ندارید سراغ زن‌ها نرید. سی و نه تا سوراخ الکی نیست که.
ما هم چهارشاخ مونده بودیم که این چی می‌گه. با کی کار داره.
عین بز اخفش لبخند زدیم.
خاستیم بگیم آقا خیلی مرد عجیبی بود...


برچسب‌ها: اتوبوس, زمینی که زن ها رویش راه می روند
+ نوشته شده در  بیست و دوم مرداد 1390ساعت 1:9  توسط پیمان موضوع آدم ها 

زن من باید خودش باشه. خودِ خودش. جوری که وقتی غلام حلقه به گوشش شدم خیالم راحت باشه که ارباب من فقط خودشه. خیالم راحت باش که دستورهاش دستورهای خودشه نه دستورهای مامانش یا خاله ش یا دوستش یا چه می‌دونم کیش.

زن من باید به ماتیک بگه ماژیک و عقلش برسه که مرد‌ها ارزش ماژیکی کردن ندارن.
زن من وقتی سوار تاکسی می‌شه باید سلام کنه.
زن من باید پسرای ۱۶ساله رو درک کنه.
زن من باید بلد باشه وقتی می‌ریم یه جای دور مسافرت خودشو به رنگ زن‌های اون جای دور دربیاره. تابلو نباشه... فیس و افاده هم نداشته باشه
باید صبور باشه
زن من زن من نیست اگه بدون جوراب کفش بپوشه. اصلن زن من نیست اگه بدون جوراب پاشو از خونه بذاره بیرون. باید جوراب‌ها رو درک کنه. بفهمه که چه قدر جوراب‌ها مهم‌اند... باید دیوونه‌ی جوراب‌ها باشه.
زن من باید گرون باشه، مهریه ش نه، خودش؛ پر از زندگی باشه و در عین حال این زندگی رو مفت نفروشه...
زن من اصلن باید شبیه همون زنی باشه که توی آتلیه‌ی عکاسی رسامه. همون که همیشه لباسای گشاد و رنگابه رنگ می‌پوشه، اولش می‌اد ازم سفارش عکس می‌گیره بعد شوهرشو صدا می‌کنه بیاد ازم عکس بگیره، بعد من همیشه عکس فوری می‌گیرم که ده دقیقه بشینم توی اتلیه تا بتونم نگاهش کنم ولی اون نمی‌شینه جلوم می‌ره اتاق پشتی و من به امید رد شدنش از چهارچوب در می‌شینم اون جا... اون زن یه فرشته ست. همیشه فکر می‌کنم اگه یه روز توی چشم هام نگاه کنه و بخنده شرط می‌بندم خدا به خاطر لبخندش تمام گناه‌های منو می‌شوره و من پاکِ پاک می‌شم. زن من باید بلد باشه ازین لبخند‌ها بزنه که خدا به خاطرش منو ببخشه...
زن من باید هر چی زمان بیشتری می‌گذره خاستنی‌تر شه.
زن من...
چه می‌دونم... همه ش تقصیر این ترانه‌ی ماقبل میلادِ چینیه: (از کتاب کوچه‌ی فانوس‌های عباس صفاری-ص۴۶):
جوانی نشسته است
بر سکوی سنگی رواق خانه‌اش
و با التماس و زاری همسری برای خود طلب می‌کند
اگر همسری داشته باشد با او چه خاهد کرد؟
شب هنگام که چراغ روشن می‌شود
با او به گفت‌و‌گو خاهد نشست
خاموش که می‌شود چراغ در کنارش خاهد بود
و بامدادان که برخیزد از خاب موهای دم اسبی‌اش را
زن برایش
شانه خاهد زد
.
.
.

پس نوشت: عکس از این جا 


برچسب‌ها: زمینی که زن ها رویش راه می روند
+ نوشته شده در  بیست و دوم مرداد 1390ساعت 1:7  توسط پیمان موضوع شقشقه 

پیش نوشت: برای یک ماشین سواری کاملن طبیعی است که هر ده هزار کیلومتر یک لیتر روغن کم کند...

خسته بودم. چشم هام خابشان می‌آمد. دست هام بی‌حال بودند. شانه هام درد می‌کرد. حس می‌کردم ناخن انگشت‌های پام توی کفشم نرم و پردرد شده. و هیچ چیز نمی‌خاستم. خسته که می‌شوی همه چیز معنادار می‌شود لعنتی. غریبگی بیشتر. خاصیت لعنتی‌اش همین است. میدان انقلاب غریب پرور‌تر از هر جای دیگری است. حتا اگر چند سال صبح و شب از پیاده رویش رفته و آمده باشی باز هم برای کسی و برای چیزی آشنا نیستی. حتا اگر عابر پیاده‌ی هر روزه‌اش باشی با آدم‌های شهرستانی‌اش که بار اولشان است آمده‌اند به آنجا فرقی نداری. حتا برای پیاده رویش هم آشنا نیستی. غریبه‌ای. فقط یک عابر پیاده‌ای. کسی و چیزی تو را به خاطر نمی‌سپارد که وقتی آن طور خسته می‌شوی با یک لبخند ساده شاید دلیلی برای ادامه دادن به تو ببخشد. همه رد می‌شوند فقط. رد. رد. رد.

بعضی چیز‌ها هستند که ظاهرشان اهمیتی ندارد. ولی پاری وقت‌ها (مثلن وقتی آن طور خسته‌ای) معنادار می‌شوند. مثلن کوچک شدن پیاده روی تقاطع جلال آل احمد و خیابان کاگر. آن گوشه‌ی دانشکده‌ی فنی. پیاده رو را تنگ‌تر کرده‌اند و خیابان را عریض‌تر تا ماشین‌ها دو تا دو تا رد شوند و نه یکی یکی. ناچیز است. ولی از همین‌ها شروع می‌شود. از همین ترگ‌های کوچک است که آدم‌ها خرد می‌شوند. می‌فهمی؟ پیاده روهایی هم که آسفالته هستند غم انگیزند. پیاده روهایی که آسفالته‌اند برای توی عابر پیاده احترام قائل نیستند. بین تو و ماشین‌ها و موتورهای لعنتی هیچ تفاوتی نمی‌گذارند. تو را نمی‌فهمند. نه برای تو و نه برای هیچ کس دیگر آرایش نمی‌کنند. لبخند نمی‌زنند. به قدم هات معنا نمی‌بخشند. به تو احترام نمی‌گذارند. ماشین‌های تهرانی هم حتم از پیاده روهای آسفالته یاد گرفته‌اند این جور چیز‌ها را. پنج دقیقه-ده دقیقه عین اسکول‌ها می‌ایستی توی پیاده رو، پشت چراغ قرمزِ عابرپیاده تا ماشین‌ها رد شدنشان تمام شود. بعد وقتی می‌خاهی رد شوی، دخترخانم تازه از آرایشگاه برگشته‌ای ۲۰۶‌اش را عدل روی خط عابر پیاده دقیقن در مسیر عبورت نگه داشته و دارد با موبایلش حرف می‌زند... خسته‌ام. حس می‌کنم حقم را خورده. حال ندارم تغییر مسیر بدهم. برای چه باید تغییر مسیر بدهم؟ باید همین جوری رد شوم. فانتزی می‌بافم برای خودم. همین جوری مستقیم رد می‌شوم. پایم را می‌گذارم روی سقفش و از سقف ماشین رد می‌شوم و جای پاهام مثل جای پاهای گربه‌ای خسته که مرنوهای شبانه‌اش هیچ جوابی نگرفته روی سقف می‌ماند. یا اینکه... ویرم می‌گیرد بروم جلوی ماشین چهارزانو بنشینم. به نشانه‌ی اعتراض. از جایم جم نخورم. چراغ سبز بشود و من جلوی ماشین نشسته باشم... او می‌فهمد برای چه من نشسته‌ام جلوی ماشینش؟! محال است. بوق می‌زند. بوق می‌زند. گوش هام کر می‌شود. پا نمی‌شوم. توی زندگی‌ام هر چه قدر از حقم، از حق هام گذشته‌ام و هر چه قدر اعتراض نکرده‌ام بس است. بلند نمی‌شوم. حتا اگر کر شوم. اما او، دختر تیتیش مامانی مگر می‌فهمد؟ می‌تواند بفهمد؟ دنده عقب می‌گیرد و رد می‌شود. به همین راحتی. لعنتی.
نمی‌توانستم. جدن نمی‌توانستم. دوست نداشتم ادامه بدهم. چند تا کار بیشتر نمی‌توانستم بکنم. یا بروم به سمت ایستگاه بی‌ارتی. بایستم تا اتوبوسی خالی بیاید و سوار شوم و بنشینم کنار پنجره‌اش و از شلوغی خیابان انقلاب و چهارراه ولیعصر ترسم بگیرد و چشم هام از حجم ماشین‌ها خسته‌تر شوند و توی اتوبوس تا آخر مسیر بخابم و بعد آن آخر کسی بیدارم کند و خاب را بهم زهر کند و خسته باشم باز هم. یا اینکه بروم به سمت ایستگاه مترو و هوای خفه‌ی ایستگاه را بالا بکشم و حالم به هم بخورد از آن هوای سنگین. و بعد بدنم بچسبد به بدن هزارتا آدم دیگر و دماغ و ذهنم پر شود از بوی عرق. عرقی که پوچ بود. بیهوده بود... یا اینکه پیاده برم که آن قدر خسته بودم که نمی‌توانستم. کشاله‌ی ران هام، انگشت‌های پاهام، شانه هام... اصلن برای چه باید می‌رفتم؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
بروم که چه کار کنم؟ برای چه بروم؟ که چی شود؟ چرا بروم؟ چرا حرکت کنم؟ چرا ادامه بدهم؟ هیچ دلیلی پیدا نمی‌تواستم بکنم. خسته بودم. خابم می‌آمد. خسته. هی توی ذهنم یک جمله می‌چرخید. توی گودر خانده بودم: «هر کس چرایی زندگی را بداند هر چگونگی‌ای برایش قابل تحمل است.» و من هیچ کدام از چگونگی‌های زندگی‌ام برایم قابل تحمل نبود. با بی‌آرتی رفتن، با مترو رفتن، پیاده رفتن، درس خاندن، کتاب خاندن. هیچ کدام. انبوه کتاب‌هایی که نیمه خانده توی اتاقم مانده‌اند، کلاس‌های درسی که برای هیچ کدامشان آماده نمی‌روم سر کلاس و لای کتاب‌‌هایشان را هم باز نکرده‌ام... لعنتی. لعنتی. چرا؟ چرا؟ برای چه باید بروم خانه؟ بروم بخابم؟ فقط خاب؟ آخر خاب هم شد دلیل؟ من خود حمارم. خودِ خودِ حمار. خودِ خودِ الاغ. از پارک لاله نمی‌روم.‌‌ همان کاگر را مستقیم می‌آیم پایین. چند وقت پیش راهم را کج می‌کردم از پارک لاله رد می‌شدم. از میان درخت هاش و نیمکت هاش که دختر‌ها و پسرهایی پیدا می‌شدند که خلوت کرده باشند. از چمن سبز پایینش که درخشان بود. سبزی چمن هاش درخشان بود و چشم نواز. پاریسی بود. از میان خنکای سایه‌ی درخت‌ها رد می‌شدم و می‌آمدم دوباره توی خیابان کاگر. اما کیفم سنگین بود. خسته بودم. حال نداشتم به خاطر قشنگی و سبزی درخت‌ها و چمن‌ها و آدم‌ها راهم را دور کنم. اصل حمار را رعایت کردم. مستقیم‌ترین راه. کوتاه‌ترین راه. من حمالِ کتاب‌های توی کیفم هستم. کتاب‌های نیمه خانده. جزوه‌های نخانده. خودِ خودِ حمارم. و چرا؟ آخر چرا؟
هوای میدان انقلاب. گرم. پردود. پرگردوغبار. هیچ دلیلی برای رفتن ندارم. به پیاده رو زل می‌زنم. به پاهایی که می‌روند و می‌آیند. به پاهای زنانه نگاه می‌کنم. کفش‌های پاشنه بلند. پاهای سفید. پاهای پوشیده در جوراب مچی‌ها. جوراب‌های سفید، صورتی، سیاه. جوراب‌های نازک... نه. چرا؟ چرا؟ دلم نمی‌خاهد ادامه بدهم. هیچ دلیل برای ادامه‌دان پیدا نمی‌کنم. حس می‌کنم تمام شده‌ام. دلم می‌خاهد همه چیز همین جا تمام شود. دلم می‌خاهد دود شوم. دلم می‌خاهد همین جا‌‌ رها شوم. روح شوم. ناپدید شوم. تبدیل شوم به یک روح سرگردان. به یک روح سبک. روحی که در میدان انقلاب پرسه بزند. تند و سریع. بدون هیچ جِرمی. دلم می‌خاهد یک روح شوم و بروم وسط میدان، روی آن گنبدی وسط میدان چهارزانو بنشینم و دست زیر چانه زل بزنم به آدم‌ها و آن‌ها نفهمند که من نگاه‌شان می‌کنم. دلم می‌خاهد سبک شوم. تا همین جا بس است. بس. بس...

+ نوشته شده در  ششم اردیبهشت 1390ساعت 5:41  توسط پیمان موضوع لحظه ها  | 

۱- هرکسی که شروع کرده با تقلید و تظاهر شروع کرده... بعد از یه مدت تظاهره شده جزئی از وجودش و تقلیده هم چون انسان اساسن منحرف شونده است انحراف پیدا کرده و شده یک جور خاص بودن و یکه بودن...
۲- هرکی یه جو عقل تو اون کله ش باشه باید یکی از اینارو بپرسته: تالستوی-داستایفسکی-چخوف-تورگنیف-بولگاگف. من داستایفسکی رو می‌پرستم.
۳- بعضی چیز‌ها خیلی زندگی‌اند. مثلن دست‌ها را توی جیب شلوار فرو کردن و راه رفتن. مثلن سر را به شیشه‌ی خیس اتوبوس تکیه دادن و از بالا به ماشین‌ها نگاه کردن. مثلن توی راهروی قطار ایستادن و به منظره‌ی یکنواخت پنجره زل زدن. مثلن...
۴- از این تی شرتا می‌خوام که روش می‌نویسن: هاگ می‌پلیز.
۵- سال ۱۳۴۸، شرکت واحد اتوبوسرانى تهران اعلام کرد بهاى بلیت اتوبوس از دو به پنج ریال افزایش خواهد یافت. بسیارى از مردم تهیدست تهران اعتراض کردند. تب این اعتراض دانشگاه تهران و، بیش از همه، دانشکده فنى را فرا گرفت و به تخریب و سوزاندن چندین اتوبوس انجامید. پیشنهاد افزایش بلیت پس گرفته شد.
۶- پیاده روی باس دو نفره باشه. یه نفره‌اش غم انگیزه و سه نفره و بیشترش لوث و مضحک.
۷- lllllllllllllllllllllllllllllllllllllllllllllllll
wwwwwwwwwwwwwww
vvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvv
اینا کالیبر اجزای بدن من در انجام دادن کارهاست در طول سه سال گذشته.
برای اینکه به این وضع در نیام:
... uuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuu
باید چی کار کنم؟! از گشادی ذله شدم
۸- از میدون انقلاب تا میدون امام حسین و از میدون امام حسین تا ایستگاه سبلان رو امروز پیاده، با کوله‌ای روی دوش و دو تا دست توی جیب‌های شلوارم گز کردم. حالم خوب نبود.
۹- یه روزی فک می‌کردم خاطرشو خیلی می‌خوام. عجیبه. الان این گوی طلاییش توی ایمیلم روشن شده و هیچ حسی هم درموردش ندارم. یه روزی هول می‌شدم وقتی گوی طلاییش روشن می‌شد... نخند. کوفت.
۱۰- در تاریخ بوده‌اند مللی که ستاره می‌پرستیده‌اند، خورشید و ماه می‌پرستیده‌اند. نبوده‌اند قوم و ملتی که باران یا برف بپرستند؟ مثلن باران پرست یا برف پرست باشند؟ اگر بوده‌اند بهم بگوییدشان تا اجدادم را بشناسم و اگر نبوده‌اند نیاکان من چه کسانی‌اند آخر؟!
۱۱- زن آدم بایست بیرون از خونه مث یه پرنسس باشه و داخل خونه مث یه فاح[شه. غیر اینه؟ آره دیگه. این همه مثال نقض توی خیابونا. کوری؟ نمی‌بینی؟ همه شون توی خونه هاشون پرنسس می‌شن. باور کن.
۱۲- فقط برای اینکه وقتی به سن الان باباش رسید بتونه بخنده. بتونه لبخند بزنه. فلسفه‌ی زندگی و گفتار‌ها و کردارهاش اینه. واقعن کفم برید وقتی اینو گفت...
۱۳- من مسافر خطوط میانه‌ی این شهرم. خطوطی که متوسط‌ها مسافرانش هستند. بی‌آرتی‌های آزادی-تهرانپارس. متروی تهرانپارس صادقیه. متوسطی و میان مایگی اتمسفر زندگی من است
۱۴- سامورایی‌ها وقتی می‌خواستن تجدید قوا کنن، وقتی می‌خواستن یه تصمیمی بگیرن، وقتی می‌خواستن قوی‌تر شن، وقتی می‌خواستن یه تغییر بزرگی کنن می‌رفتن گم و گور می‌شدن. از دیده‌ها پنهان می‌شدن و هیچ کس خبری ازشون نمی‌تونست بگیره. یه اسم خاصی هم داره این حالت شون. یادم نیست اسمش! مدت هاست دلم می‌خواد مثل سامورایی‌ها باشم.
هم به خاطر این حالت شون... و هم به خاطر هاراگیری شون...


برچسب‌ها: مینی مال ها
+ نوشته شده در  دوم اسفند 1389ساعت 15:17  توسط پیمان موضوع روزگار معمولی  | 

تخم نفرت افشان.

آسمان لایه لایه، سربی رنگ.

پرچمی عظیم از فراز دانشکده ی فنی به محوطه ی جلو پهن. ارتفاعی به اندازه ی سه طبقه و مساحتی به حد چندین خانه ی فکسنی این شهر: پرچم فلسطین. بهت. حیرت. نفرتی که پخش شده: کریدور دانشکده: پرچم های انگلیس و آمریکا بر کف چسبانیده شده: تمام موزاییک ها پوشیده از رنگ های آبی و سفید و قرمز پرچم ها: پرچم ها زیر پاها: پسری ریشو ذکرگویان، پا بر پرچم ها مالان. عبور. سرافکندگی. دیالوگ اتفاقی بین یک روحانی و یک مرد ریشو: تو رو با این پرونده ی سیاهت چه طور راه دادن دانشگا؟ خنده. لباس های سیاه. حسین. حسین. چمران پر از .... کلاس درس. استاد خواب آور. خواب. بیدار شدن به صدای الله اکبرهایی که از سالن بلند شده. شایعه. حقیقت. محمود احمدی نژاد. استقبال پرشور دانشجویان دانشگاه تهران. رادیکالیسم. عقل. شعور. قضاوت. پیاده روی. خروج. فرار. تخم نفرت افشان. پیاده روها. پیاده روها. پیاده روها. دخترهایی که شبق سیاه رنگ موهای شان را گه مالیده اند. موهای طلایی؟! دخترک فال فروش، گریان بر حاشیه ی پیاده رو. زیر چکمه های چرمی و پوست سموری. دیالوگ اتفاقیِ پسری به دختری: من اون دختره رو تخمم هم حساب نمی کنم، سمیه. باور کن. ساختمان های سیمانی و تیره. کمونیسم. عدالت. پنجره های دودگرفته. لولیدن آدم ها در هم در پیاده روی آن سو. آبادی. پیشرفت. علم. رفتن. مهاجرت. پیاده روها. پیاده روها. تعلیق. سکوت. یارانه ها. موزاییک های لق. موزاییک هایی نامطمئن. گام هایی شکاک. این گام بر آن موزاییک لق. زیر موزاییک خالی. صدای تلق تولوق. شادی. خوشحالی. گام بعدی بر موزاییک بعدی. لق. زیرش پر شده از آب و لجن. پاشیده شدن آب زیر موزاییک به پاچه های شلوار. گند و کثافت. گام هایی لرزان. زمین زیر پا لغزنده و نامحکم. همه چیز بی اطمینان. جهان لغزان. بی تضمینی. آینده. دیوارها. خاکستری که پای دیوارها جمع شده. دوده ها. خاکسترها. خاک و غبارها. دختر پسرهایی که عبورت آن ها را به راحتی از هم جدا می کند. پیوندهای واندروالسی. پیوندهای کووالانسی؟ پیوندهای یونی؟!! درخت ها بی برگ خشک در حال سوختن. شعله های آتش بر درخت های بی رطوبت. ذغال شدن یک به یک شان بر بلوارک وسط خیابان. دود سیاه شان که به آسمان می رود. همه در حال سوختن. دخترکی دست فروش در حال فوت کردن به یکی از درخت های وسط بلوار. مانتوی نازک دختری عابر. تمنای تن زن. حقارت. حقارت. حقارت. ترمودینامیک. اپن فید واتریته. کلوزد فید واتریته. کامباسچن چمبر. اچ یک. اچ پنج. آمونیاک. بوی آمونیاک. بوی آمونیاک. خیابان. ماشین هایی که می خورندش و با عبورشان تمامش می کنند. نور زرد تیربرق ها. درخت های سوخته. زن زیبایی در کنار خیابان. پرایدی که راننده اش سه انگشتش را بالا می آورد. بوق برای زن. پنج انگشت زن. عبور پراید. زن فلسطینی منتظر کاروان آسیایی. عبور. نگاه به عقب. زن همچنان در کنار خیابان. و چراغ ترمزهای قرمز ماشین هایی که کنارش می ایستند... حماقت. حقارت. عشق.

+ نوشته شده در  بیست و دوم آذر 1389ساعت 18:3  توسط پیمان موضوع شقشقه  | 

برای دیگران شاید خنده­دار باشد. ولی برای خودم غم­انگیز است. نگاه کردن را می­گویم. هنوز که هنوز است فکر می­کنم نگاه کردن را یاد نگرفته­ام. و هنوز که هنوز است نگاه کردن یکی از مسائل زندگی­ام است.

میل به نگاه کردن از همان نوجوانی به جانم افتاد. دوست داشتم همه چیز و همه کس را ببینم. دوست داشتم هیچ چیز و هیچ کسی را جا نیندازم. به خاطر همین به از بالا نگاه کردن خیلی علاقه­مند شدم. مثلن اگر می­رفتم مدرسه دوست داشتم زنگ تفریح­ها را در پشت­بام مدرسه بگذرانم. چون از آن جا می­توانستم همه را نگاه کنم. یک جور دانای­کل­بودن. آن وقت­ها با خدا رفیق­تر هم بودم و به او حسودیم می­شد که او آن بالا است و می­تواند همه­چیز را ببیند و من این پایین... مساله از همین­جا شروع شد. من خیلی وقت­ها در خیلی جاها نمی­توانستم بروم پشت­بام یا این­که بچسبم به سقف و نگاه کنم. بعدش سوال بزرگی که وجود داشت این بود که من می­خواستم چه چیز را ببینم؟! خدا که آن بالا بود و داشت نگاه می­کرد به تاتی­تاتی کردن عروسک­های دست­ساخته­اش نگاه می­کرد. اما من می­خواستم چه چیز را ببینم!می­خواستم ببینم که محمد و علی در زنگ تفریح با هم چه می­کنند و چه کسانی را در حیاط ملاقات می­کنند و چه می­خورند و... همین؟! اگر می­خواستم فقط اعمال و رفتارها را ببینم که خسته می­شدم. باید در نگاه کردن­هایم دنبال چیزی می­بودم...اما دنبال چه چیز؟!

این که می­خواستم از بالا به همه چیز نگاه کنم به خاطر حس تسلطی بود که بهم می­داد. همان که گفتم. یک جور دانای کل بودن. اما این که در نگاه کردن هایم دنبال چه چیز باشم ورق را برگرداند...هنوز هم این مساله­ی من است!

بعضی ترکیب­ها و کلمه­ها هستند که من علاقه­ی خاصی به آن­ها دارم. می­توانم بگویم در هر حوزه­ای که وارد می­شوم یک سری واژه­ها و ترکیب­ها پیدا می­شوند که برایم دوست­داشتنی می­شوند. در مورد نگاه کردن هم دو ترکیب"دنیادیده" و "نگاه پرورده" را خیلی دوست دارم. "دنیادیده" ترکیب دوست­داشتنی­ای است که من را پیوسته به بیشتر و بیشتر نگاه کردن تشویق می­کند. بله، می­دانم. دنیادیده اصطلاحی است که کنایه دارد از باتجربه بودن. اما من با معنای کنایی­اش کاری ندارم!

دوست دارم یک دنیادیده­ی تمام عیار باشم. دوست دارم پیوسته تصاویر جدید ببینم. چیزهای جدید و عجیب و تازه. دوست دارم دنیاهای زیادی ببینم. مکان­های جدید. آسمان­های رنگارنگ. آدم­های جوربه­جور. همین علاقه­ی من به دنیادیده­شدن دلیل علاقه­ام به سفر است. من سفر را دوست دارم. به خاطر مکان­های تازه­ای که برای نگاه کردن فراهم می­کند... دوست دارم نگاه کنم و نگاه کنم. آن قدر که تبدیل بشوم به یک فرهنگ تصویر. یک آدمی که واقعن "دنیادیده" است!

ولی برای دنیادیده­شدن فقط سفر کافی نیست؛ یک نگاه جزئی­نگر هم لازم است. یک نگاه جزئی­نگر که بتواند در یک نگاه گذرا از یک مکان فوق­العاده جزئیات بی­شماری را کشف کند...اما من صاحب این نگاه جزئی­نگرنبوده و نیستم. خیلی وقت­ها جزئیات را نمی­بینم. به­علاوه آن­قدرها هم امکان سفرکردن نداشته و ندارم. در بسیاری از روزهای سال مکان­ها و مناظر و آسمانی که می­بینم تکراری­اند. تصاویری که در قاب نگاهم می­آیند از یک جنس­اند...

بسیاری روزها در کنار پنجره­ی اتوبوس نشسته­ام و با خودم کلنجار رفته­ام که به چه چیز نگاه کنم!

خنده­دار است، نه؟! خب، به همان چیزی نگاه کن که دیگران نگاه می­کنند! اما من دقت کرده­ام. خیلی از کسانی که در کنار پنجره­ی اتوبوس می­نشینند اصلن نگاه نمی­کنند. فقط زل می­زنند. یک­سری تصاویر از یک چشم­شان وارد مغزشان می­شود و بدون هیچ فعالیتی از چشم دیگرشان خارج می­شود! همین.

اما بعضی­ها هم هستند که از نعمت خدادادی دیدن استفاده می­کنند.

این بندگان شاکر خداوند، این عبادت­کنندگان زیبایی، این انسان­های هدفمند و منفعت­دوست برایم قابل تحسین­اند. به حق که دختران و زنان تهران حوریانی آسمانی­اند که نگاه نکردن به آن­ها گناهی­ست کبیره!

البته من که دیوانه­ی نگاه کردن بودم ریا نباشد این جور نگاه­کردن را هم آزموده­ام. برای خودم توجیه آوردم که زیبایی ویژگی­ایست آسمانی که چشم فروبستن بر آن نابخشودنی­ست. با خودم خودمانی هم شدم که این همه رنج و بدبختی می­کشی این جور نگاه کردن مرهمه...اما...من این کاره نبودم و نیستم. نشد. یاد نگرفتم که نگاه­کردن­هام سمت و سو و هدفی پیدا کنند. من به چیزی اگر نگاه می­کردم به حالت زل زدن نگاه می­کردم. دست خودم هم نیست. اگر بخواهم به چیزی نگاه کنم خیره نگاه می­کنم. چه­کار کنم؟ خب، بدبختی­اش این­جا بود که ناف هیزی را با نگاه تند و سریع بریده­اند نه نگاه زل...از آن طرف هم احساس شرم و حیا و این حرف ها هم بود!..بی­خیالش شدم. همان "غض بصر" خودم را در پیش گرفتم! یک دلیل بزرگ دیگر(دلیل اصلی) هم داشت که به جایش می­گویم.

باز هم با خودم کلنجار رفتم که به چه چیز نگاه کنم و چه طور نگاه کنم!!!

تصمیم گرفتم نگاه­کردن­هایم را علمی کنم. به اشیا نگاه کنم و سعی کنم سازوکارشان را حدس بزنم. نیروهای وارد بر یک شی ساکن یا متحرک را تجسم کنم. قطعات سازنده­اش را تجزیه کنم و... تصمیم گرفتم به آدم­ها اگر نگاه می­کنم فیزیولوژی بدن­شان را کندوکاو کنم...

این جور نگاه­کردن خیلی سواد می­خواست. یک مساله­ی دیگر هم داشت. برایم سوال­های بی­شماری شکل می­گرفتند که نمی­دانستم از کی باید بپرسم. هیچ علامه­ی دهری در دسترسم نبود. خودم هم خیلی وقت­ها خیلی چیزها را نمی­توانستم تشخیص بدهم. در یک کلام، جهانی که در آن می­زیستم برایم مبهم­تر شد!

قبلن هم گفته­ام. دوست داشتنی­ترین آیات قرآن برایم چند آیه­ی اول سوره­ی بلدند. مخصوصن آن آیه که می­گوید: همانا انسان را در رنج و سختی آفریدیم.

در یک بعد از ظهر تابستانی که نگاه­های سرگردانم را نثار آدم­هایی که در اتوبوس نشسته و ایستاده بودند می­کردم این آیه بار دیگر در ذهنم متبلور شد. گونه­ای از رنج را در چهره­های­شان، می­خواندم، رنج زیستن، رنج بودن. نگاه­های نگران­شان برایم رنج­آلود بود... بعد به این فکر کردم که این جور نگاه­کردن هم لذت­بخش است. این­که به دنیای اطرافت نگاه کنی برای پیدا کردن مصداق. مصداق برای اثبات شدن یا رد شدن تفکرات و عقاید و باورهایت. اما باز مشکلی وجود داشت. من آن­قدرها فکر نمی­کنم که بخواهم دائم برای فکرهایم مصداق پیدا کنم. من آن­قدرها هم از کله­ام استفاده نمی­کنم! به خاطر همین یک فرآیند معکوس را طی کردم. پیدا کردن سوژه برای فکر کردن و خیال کردن و قصه ساختن. توی خیابان به آدم­­ها نگاه می­کردم، از خودم می­پرسیدم قصه­ی زندگی آن­ها چیست؟ چه اتفاقاتی ممکن است برای­شان پیش بیاید؟ دغدغه­ی فکری الان­شان چیست؟ دنبال اتفاق­های کوچکی بودم که با وقوع­شان از خودم بپرسم چرا و چه چیز؟

اعتراف می­کنم که یکی از بهترین انواع نگاه­کردن که تجربه کرده­ام همین نوع نگاه­کردن بود.

اما آفتی که به این نوع نگاه­کردنم افتاد آفتی است که به جان همه­ی انواع نگاه­کردن می­افتد: تکرار و ملالت.

بعد از مدتی همه­ اشیا و آدم­ها و قصه­هایی که برای­شان می­ساختم و خیال­هایی که در من به وجود می­آوردند دچار نوعی تکرار شد. سر هیزبازی هم دچار همین نوع تکرار شدم. همه­ی دخترها شبیه هم بودند. نگاه علمی هم از این جهت برایم تکراری شد که همه­ی سوال­هام بی­جواب می­ماندند...تکرار...ملالت تکرار...

یک زمانی تعریف "نگاه پرورده" برایم این بود: نگاهی که می­داند باید به چه چیز بنگرد و به دنبال چه چیز باشد. اما این روزها "نگاه پرورده" برایم تعریف دیگری دارد: نگاهی که دچار تکرار نشود!

فکر می­کنم هنوز نگاه کردن را یاد نگرفته­ام. خیلی وقت­ها هنوز نمی­دانم به چه چیزهایی نگاه کنم...این روزها بیشتر سربه­زیر در حالی­که چشم­هایم را دوخته­ام به زمین راه می­روم...بی­خیال نگاه­کردن به این دنیای وانفسا!

+ نوشته شده در  بیست و ششم مرداد 1388ساعت 14:57  توسط پیمان موضوع شقشقه  | 

پسرک احساس خواری و ضعف و زبونی می­کند. اس­ام­اسی می­نویسد:سلام. و به پسردایی­اش می­فرستد. اس­ام­اس فیلد می­شود و صدای شکست خوردن گوشی در فرستادن اس­ام­اس از جا می­پراندش. بیشتر و بیشتر احساس ضعف و زبونی می­کند. حس می­کند چیزی وجود ندارد که اختیارش در دست او باشد. حس می­کند حتی اجازه­ی رسیدن زرت وزورت­هایش به دست دوستانش دست خودش نیست. دست کس دیگری است. کسی که هروقت عشقش بکشد به او اجازه می­دهد حرف­هایش را بزند و هروقت عشقش نکشد اجازه­ی نطق کشیدن را به او نمی­دهد. پسرک احساس می­کند در یک چهاردیواری یک دریک متر ایستاده و این چهاردیواری سقفی دارد که کسی که او نمی­تواند بفهمد کیست هر وقت بخواهد سقف را می­کشد کنار و او می­تواند آسمان آبی را ببیند و همین که در حال اخت شدن با آسمان آبی و حس رهایی و آزادی ای که آسمان آبی به او می­دهد است آن مردک یا زنک سقف را می­گذارد روی چهاردیواری. و تاریکی چهاردیواری را فرا می­گیرد. آن قدر که دلش بپوسد و دلش بدجوری هوای آسمان آبی را کند. اما آن کس که پسرک حالا که در تاریکی  کمی فکر کرده نام هایی برای آن کس پیدا کرده و فکر می­کند که آن کس را شناخته برایش پوسیدن دل پسرک و سرشار از نفرت شدنش اصلن مهم نیست. چون می­داند تنها حسی که به پسرک دست می­دهد حس زبونی و خواری است و هم چنین می­داند که پسرک آن قدر مغرور است که التماسش را نکند...پسرک به این فکر می­کند که البته او اصلن آدم اس­ام­اس بازی نیست که بخواهد این قدر ناراحت شود. به این فکر می­کند که اصلن آدم مهمی نیست که بخواهد از نرسیدن اس­ام­اس ها به دستش این قدر ناراحت شود. فقط تنها مشکلی که وجود دارد این است که او نمی­تواند کاری کند و همین حس خواری و زبونی اش را تشدید می­کند. یاد چند نفری می­افتد که می گفتند اس­ام­اس را باید تحریم کرد و این حرف ها و او به حماقت­شان خندیده بود که برای چه باید آسمان ابی را در آن چند لحظه از خود دریغ کرد و حالا که که دوباره اس ام اس ها تعطیل شده بود حماقت شان خنده­دارتر به نظر می امد...چون هیچ چیزی دست آن ها نبود... چون آن آدمک...

%%%

پسرک خوشحال است. به خاطر دختر خانم خوشگلی که کنارش نشسته خوشحال است. هندزفری توی گوش­هایش است و دارد به صدای پرشکوه خانمی که "کویر" دکتر شریعتی را روخوانی می­کند گوش می­دهد و تمام حواسش را گذاشته توی گوش هایش. و هر از گاهی سری تکان می­دهد و به نقطه­ای زل می زند و خودش را در حالتی تصور می کند که انگار سر کلاس درسی نشسته که هم معلم و هم درس برایش مهم و دوست داشتنی­اند و با حرف­های معلم او در عالم دیگری به سیروسلوک می­رود و تمرکزش و نگاه هایش یک جوری می­شوند وپسرک به خودش که از بیرون نگاه می­کند حین گوش دادن به کتاب کویر از توی هندزفری توی یکی از این واگن های غم انگیز مترو و طرز نگاه­ها و سرتکان دادن هاش می بیند که چقدر از بیرون حالتش اسکولانه است و اگر کسی به او کلید کند سوژه خنده اش جور می­شود و به خاطر همین از وجود دخترخوشگل در کنارش خیلی خوشحال است. چون دختر و خوشگلی اش کانون تمام نگاه های مردها و پسرهای روبه رو و مردها و پسرهای ایستاده شده و کسی به حالت­های اسکولانه­ی او نگاه نمی­کند و او با خیال راحت به کویرش گوش می­دهد و...

%%%

پسرک غمگین است. به خاطر این که نمی­تواند از کتابخانه­ی مرکزی دانشگاه شان کتاب بگیرد. چون تا آخر تیر کتاب امانت نمی­دهند و او که فکر می­کرد تنها چیزی که دارد به این روزهایش معنااکی می­دهد همین بی­وقفه کتاب خواندن است حالا دچار غم شده و چون در خانه هم هیچ کتابی برای خواندن ندارد و کسی را هم نمی شناسد که به او کتاب قرض بدهد و خودش هم به تعجب می افتد که چه طور حتی یک دوست کتاب باز در دسترس ندارد. تصمیم می­گیرد روزنامه بخرد و و بعد می رود خانه و همان طور که قاچ های هندوانه را یکی بعد از دیگری می بلعد شروع می کند به خواندن روزنامه ها و تیترهایی که توجهش را جلب کرده اند روی کاغذکی می نویسد:

- من خودم نماد تغییرم.

- محمد یزدی:جمهوری اسلامی بعد از حکومت علی نمونه نداشت

- تهران سی و سومین شهر گران دنیا

- احمدی مقدم:فکر نمی کنم 18تیر راه پیمایی برگزار شود

- کلید نهایی سوالات کنکور سراسری منتشر شد

- ابراز نگرانی جهانی از سرکوب مسلمانان در چین [و به این فکر می کند که چرا دولت تابه حال موضعی نگرفته و فقط فلسطین...]

- تغییر در ساختار و آرایش دولت

- آمریکا خواستار تشدید تحریم های ایران شد

- صعود چهل ویک پله ای در فهرست شهرهای گران جهان

- علت اختلال در سامانه 118 [ خواندن خبر بهش احساس گوش دراز بودن می دهد.]

- تفکر انتقادی نیاز جامعه امروز

- تلاش زنان برای تصاحب فضای خانه

%%%

پسرک نگاهی می اندازد به موضوع هایی که می خواسته این هفته در موردشان چیزهایی بنویسد و هیچ چیزی ننوشته.

و حالش از گشادی و بی حالی  خودش به هم می خورد. و همین طور از بی عرضگی خودش و بی انگیزگی و بی ارادگی و...کلن پسرک در روز چندین بار حالش به هم می خورد و اگر حالش از چیزی یا عملی به هم نخورد روزش شب نمی شود و امروز حالش از خودش به هم خورده...

%%%

پسرک که دو روز پیش از نفس کشیدن گردوغبار گلودرد گرفته بود هرچه زور زد نتوانست اصل یا ترجمه­ی دیگری از این شعر امیلی دیکنسون بیابد:

این غبار نرم و بی صدا

مردان و زنان بوده اند

و دختران و پسران

خنده بود و استعداد و آه حسرت

و رداها و موهای مجعد

این مکان منفعل

عمارت اعیانی تابستانی بود

جایی که شکوفه ها و زنبورها

بخش روبه شرق آن را دربرگرفته بودند

سپس  پایانی بدین شکل یافت

غباری نرم و بی صدا...

+ نوشته شده در  هجدهم تیر 1388ساعت 18:36  توسط پیمان موضوع روزگار معمولی  | 

به پاهای زن چادری نگاه می کنم که دارند از پله ها می روند بالا. تند هم می روند بالا. جوراب های طوسی رنگ زن چشم هام را می کشانند. جوراب مردانه پوشیده. زن هایی که جوراب مردانه می پوشند برایم یک جوری اند. ولی بیشتر تعجب کرده ام. از این تعجب کرده ام که تند می رود بالا. از خودم می پرسم مگر زن های چادری هم این طوری به حالت دو از پله ها بالا می روند؟ دارم همین طور پاهایش را دنبال می کنم و می پرسم چرا او هم باید عجله داشته باشد؟ او دیگر چرا عجله دارد؟

به پله ها نگاه می کنم. عجب خریتی کرده ام که با پله برقی نرفته ام. نمی دانم چرا یکهو من هم ویرم می گیرد تند بروم بالا و حالت دو می گیرم. لایی می کشم. از زنی که جوراب  طوسی پوشیده بود جلو می زنم. یک نفس می روم بالا. هیچ عجله ای هم ندارم. فقط می خواهم زودتر برسم آن بالا. چپ راست. شانه ام می گیرد به شانه­ی  زن چادری دیگری. رد می شوم. دردش گرفته. این را می دانم. با سرعت بهش خوردم. ولی بی این که چیزی بگویم رد می شوم. تکه ی شکسته شده ی کیفم هنوز توی دستم است. به بالای پله ها که می رسم نفس نفس می زنم و می بینم هنوز تکه ی شکسته شده توی دستم است. تکه ی پلاستیکی سیاه رنگ. به کیفم هم نگاه می کنم. نبود تکه ی شکسته شده سوراخی  ایجاد کرده. به آرم دوچرخه ی روی کیف هم نگاه می کنم که نقطه نقطه شده و دارد پاک می شود. کیف دوچرخه ایم امروز شکست. تو روحت ای دوچرخه.

می نشینم روی یکی از صندلی ها. قلبم می زند. تند می زند. بیشتر از هرچیزی به خاطر این که نمیدانم چرا و این که نمی دانم دنبال چی هستم. چون نمی دانم دنبال چی هستم زل می زنم به جلوم. به سنگ های کف ایستگاه که پاهایی جلوی چشم هام می روند و می آیند. به فیس بوک فکر می کنم. پروفایلم و تگی که بهش اضافه کردم:nots. تگ را اضافه کردم و بعد مثل چی ماندم. من این جا چی بنویسم؟ چی دارم که بنویسم؟ چی بنویسم؟ بعد رفتم توی همین سپهرداد لعنتی. گشتم دنبال چیزی که بتوانم آن را به عنوان نوت تو فیس بوک بگذارم.  خدایا هیچ چیزی پیدا نکردم. از لوس بودن و مزخرف بودنش حالم به هم خورد. بی نوت شده بودم. بی نوت مانده بودم جلوی آن کامپیوتر لعنتی. و فحش هم نمی دادم. فقط حس می کردم که چیزی دارد از درون می تراشدم. و این تراشیدن هنوز هم ادامه دارد. آدمی که نوت ندارد.

بی نوت.

بعد بی خیال شدم. رفتیم با بچه ها چایی خوردیم و تو همان بوفه کیف دوچرخه ای لعنتیم گوزمعلق شد و به اف رفت. خیلی بهم برخورده بود که هیچ نوتی نداشتم. تو اصلن چی داری؟

وقت وارد شدن به ایستگاه مترو به این فکر کرده بودم که این سپهرداد لعنتی و لوس و مزخرف را تعطیل کنم بروم یک وبلاگ دیگر بزنم اسمش را بگذارم نوتینگ  و فقط نوت بنویسم تویش.  بعد از ایهام قشنگی که توی نوتینگ بود برای لحظه ای خوش خوشانم شد. نوتینگ به معنی نوشتن و یادداشت کردن و نو تینگ به معنای هیچ چیز. و بعد که افتاده بودم به بالا رفتن از پله ها رفته بودم تو نخ پای زن چادری و...گه به گورش.

هوای بیرون تخمی بود.

تنها جمله ای که توی ذهنم در مورد هوای بیرون ایستگاه ساخته شده همین است. همین و نه بیشتر. آدم بی نوت همین است. تک جمله می آید توی ذهنش و این تک جمله هیچ ادامه ای پیدا نمی کند....

%%%

مردی که روبه رویم ایستاده چشم هاش زاق است و پیچشی گوشه ی جفت چشم هاش است که آن ها را پرمکرو روباهی کرده و با آن چشم های پردوزوکلکش  به من نگاه می کند. من هم که به او نگاه می کنم نگاهش را می دوزد به زنی که پشت سرم ایستاده. و من هم نگاه می کنم به ردیف صندلی سه نفره که گوشه اش پسرودوختری به هم چسبیده اند. پسر دستش را انداخته دور شانه های دوختر. دستش داراز است و آویزان شده رو آن یکی بازوی دوختر. و جوری آویزان است که من تو دلم می گویم الان است که برود طرف سینه ی دوختر. و جفت شان چشم دوخته اند به فیلمکی که توی موبایل دست دوختره پخش می شود. "عشق این است که هردو نفر به یک سو چشم بدوزند". کدام احمقی این جمله را گفته؟

%%%

می ایستم تا چراغ قرمز شود. و بعد راه می افتم بروم که می بینم موتوری با سرعت دارد می آید. پا پس می کشم. ترک موتور زنی نشسته که سرش روی شانه­ی مرد است و در گوشش چیزشر می گوید و دستش سیگاری است که حین رد شدن موتور از چراغ قرمز یک پک به آن می زند. حالم را به می زند. این سومین زن سیگاری است که تو دو روز گذشته می بینم. هیچ چیز مثل زنی که سیگار می کشد تنفربرانگیز نیست. با صدایی پچ پچ گونه فحش رکیکی را فریاد می کشم. رو به طرف موتوری که در حال دور شدن است فحش رکیک فریاد می کشم و جوری فریاد می کشم که هر کسی از دور ببیند بتواند لب خوانی کند که چه فحش رکیکی فریاد زده ام...و صدایم تو سروصدای چهارراه گم می شود...

 

***لانوت همان بی نوت است. نوت انگلیسی است. لا عربی. بی فارسی. گور پدر فارسی.

+ نوشته شده در  چهاردهم تیر 1388ساعت 20:35  توسط پیمان موضوع روزگار معمولی  | 

 

پشت دریاها شهری ست.

قایقی باید ساخت.

 

تو بلدی قایق بسازی؟

+ نوشته شده در  پنجم اردیبهشت 1388ساعت 1:41  توسط پیمان موضوع شقشقه  | 

 
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...